۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
امروز برای ناهار خورش قیمه دارم. رابطه‌ی من با خورش قیمه شبیه به رابطه‌ی فرهاد است با شیرین. خیلی دراماتیک و عاشقانه. طوری که انگیزه و امید به زندگی‌ام را می‌برد بالا. امروز صبح رئیسم چهارصد و بیست صفحه نقشه‌ی سیاه و سفید را گذاشت روی میزم تا غلط‌هایش را پیدا کنم. درست مثل آن‌وقت‌هایی که مادرم برای مهمانی شب عید، مجبور می‌شد بیست کیلو برنج شمالی را بریزد توی سینی و سنگ‌ریزه‌هایش را جدا کند تا دندان‌ مهمان‌ها توی دهان‌شان نپکد. به همان اندازه ملال‌آور و طاقت‌فرسا و آزاردهنده. بدترین قسمت قضیه هم این بود که رئیسم گردنش را کمی کج کرد و با حالتی بین التماس و دستور بهم گفت که تا قبل از ناهار نتیجه را می‌خواهد. من آدم دل‌گنده‌ای نیستم و این‌طور مواقع به سرعت آسمان اتاقم ابری می‌شود و میله‌های فولادی قطور جلوی پنجره ریسه می‌شوند و یکی با صدای ناصر ملک‌مطیعی توی سرم داد می‌زد که گند بخوره به این زندگی. امروز هم دقیقا همین اتفاق افتاد. ابر و میله و ناصر و الخ. اما با یک تفاوت بزرگ. یک جایی ته ذهنم یاد خورش قیمه‌‌ای افتادم که برای ناهار آورده‌ام. امید، همان گوشه‌ی ذهنم زائیده شد و روشنی‌اش، بزرگ و بزرگتر شد. ابرها و میله‌ها رفتند. ناصر هم شروع کرد به سوت زدن. خلاصه‌ی داستان این شد که قیمه، انگیزه ادامه‌ی راه تا ظهر را فراهم کرد. هر صفحه را که ورق می‌زدم، یک فحش به روزگار می‌دادم اما یاد قیمه که می‌افتادم، دلم غنج می‌رفت و فحشم را پس می‌گرفتم.
سر کوچه‌ی ما یک زن و شوهر زندگی می‌کنند. جیسون و لارا. پسرشان معلول است. در حدی معلول که غذا هم نمی‌تواند بخورد. چند باری با آن‌ها حرف زدم. جیسون درشت و چهار‌شانه است و سرش را با تیغ می‌تراشد و هر روز برای رسیدن به محل کارش باید نود دقیقه رانندگی کند. به اندازه‌ی یک بازی فوتبال. هر ماه چهل درصد درآمدش را می‌گذارد کنار بابت خرج پسرشان. لارا هم گویا منشی یک وکیل الدنگ است که هر روز او را می‌چلاند. پارسال درخت کاج افتاد روی خانه‌شان و سقف را جر داد. سال قبل‌تر هم شهرداری گیر داد و مالیات‌شان را دوبرابر کرد. لارا حساسیت ناجوری به گل و گیاه دارد و شش ماه از سال را عطسه می‌کند. یک شورلت کهنه دارند که لااقل ده تا رئیس‌جمهور را به چشم خودش دیده. پول ندارند عوضش کنند و یک هفته درمیان می‌روند مکانیکی. چند تا فاجعه‌ی دیگر هم هست که حوصله‌ی گفتن‌شان را ندارم. در عوض هر بار که می‌بینم‌شان، انگار نه انگار این مشکلات مال آن‌هاست. انگار نشسته‌اند روی روشن‌ترین نقطه‌ی جهان هستی. مرکز پرگار امید. که البته گمانم واقعا هم نشسته‌اند روی روشن‌ترین نقطه. گاهی وقت‌ها که از جلوی خانه‌شان رد می‌شوم، می‌بینم که نشسته‌اند روی پله‌ی در ورودی. در واقع لارا دراز کشیده و سرش را ول داده روی پای جیسون و انگشت‌های جیسون هم لای موهای لارا. پسرشان هم روی صندلی‌چرخدار به یک جای دوری خیره شده. این صحنه را هزار بار دیده‌ام. دقیقا مشخص است که یکی چهارصد و بیست صفحه نقشه گذاشته توی کاسه‌شان. اما شانس آورده‌اند و یک قابلمه قیمه ته یخچال دارند. یک انگیزه‌ی بزرگ برای ادامه‌‌ی راه. دقیقا این انگیزه را می‌شود توی چشم‌های لارا، وقتی که شوهرش حرف می‌زند، دید. یا توی چشم‌های جیسون وقتی که دستش را یواش می‌برد دور کمر لارا. مشخص و واضح.
زندگی بدون انگیزه مثل راه رفتن روی دریاچه‌ی یخ است. لیز خوردن و به جایی نرسیدن و خسته شدن. بالاخره هر مهندسی که قرار است چهارصد و بیست صفحه نقشه را بخواند، باید یک ظرف قیمه ته یخچالش باشد. هر فرهادی باید یک شیرین داشته باشد که کوه را به انگیزه‌ی او بتراشد. هر کسی باید یک انگیزه‌ای داشته باشد تا با آن ناصر ملک‌مطیعی توی سرش را آرام کند. دقیقا همان.

#فهیم_عطار
تاحالا شده؟؟؟

که شروع روزت وقتی هنوز زیر پتویی با فکر به اون باشه؟
که آهنگای پلی شده با هنذفری تو مسیر دانشگاه پرتت کن به یه افق دور با اون و خاطراتش؟
که حالت بهم بخوره از مسیر ساختمون ولایت تا ابوسعید؟
که وسط کلاس با یه بغض نیم تنی بزنی بیرون؟
که هر کی، هرجایی میبینتت تنها تصویرش ازت یه ریش و هنذفری باشه؟
که وقتی شلوغ میشه‌ و همه هستن، این تو باشی که نیستی اونجا؟
که وقتی یکیو میبینی شبیهشه، ته دلت قنج بره واسه حتی همون اتفاقی دیدناش؟
که بشی هعی کم حرف و کم حرف تر؟
که بریزی تو خودت هعی بیشتر و بیشتر؟
که قول بدی حتی اگه تموم دنیام رو سرت خراب شد صدات در نیاد؟
که وقتی شب شد تازه بدبختیات شروع شه؟
که شب تا صبح حرفاشو گوش کنی؟ رو ریپیت؟
که خیره شی به عکساشو یهو صفحه خیس شه؟
که صدات بلرزه تو حالت عادی؟
که خوابت تو روز بشه چهار ساعت؟
که ۲۲ روز، واست ۲۲ سال بگذره؟
که...
که...
که...

تا حالا شده خودت حالتو خوب کنی؟ وقتی یاد گرفتیش... دیگه به هیچکس نیازی نداری! اونموقع فقط خودتی و خودت... ناراحتیت میشه یه انتخاب که از اجبار فاصله گرفته و چقدر ما تو سیکل فاصله های بین اختیار و اجبار چرخیدیم و تهش چیزی نصیبمون نشد جز دلتنگیه مضمون به اختیاره منتهی به اجبار...........

#محیکس
Vaghte Khab
Rastaak
-اگه میری دنیا رو خاموش کن
اگه غرق میشم نجاتم نده.
آن‌قدر دست نیافتنی هستی؛
که وقتی در کنارت هم هستم،
فاصله‌ی میان رٶیا و واقعیت،
پُر نمی‌شود...

#نزار_قبانی
تمام لانگ دیستنس های دنیا رو شاملو تو دوتا جمله خنثی کرده اونجا که میگه :
دلهای ما که بهم نزدیک باشد،
دیگر چه فرقی می کند که کجای این جهان باشیم؟
دور باش اما نزدیک
من از نزدیک بودنهای دور می ترسم.
کم کن این فاصله را شعر بغل می‌خواهد
آخرش عشق فقط، مردِ عمل می‌خواهد...
میگه رفتارت باهام عوض نشده؟
- نه، مشکلی نیس
حتی ایموجیم نمیدی آخههه
ببین حتی ایمووجی!
حیرت انگیزترین جای جهانم، دقایق مکاشفه تنهایی است. همین که شبی، روزی، وقتی با همه جانم حس کنم کسی باید باشد که این درد تن را، سختی این لحظه را، تلخی این روز را، هولناکی این شب را با او قسمت کنم. بعد، کمی فکر کنم به خودم و بقیه، به دورها و نزدیک ها. و یادم بیاید در قبیله کاکتوس ها آرزوی آغوش بهایی به سنگینی دریده شدن با خارهای مسموم را دارد. که یادم بیاید خودم مگر هرگاه خواستم یاوری باشم و مرهمی، مگر توانسته ام درد مهلکی نباشم به جان عزیزانم؟
کز کنم کنج خودم، سرم را بگذارم روی شانه خودم، به خودم بگویم درست خواهد شد. کم کم از یاد ببرم که جز من کرگدن های دیگری هم در این جنگل هستند. خو کنم به جزیره یک نفره خودم، جایی که آواز هیچ پرنده ای را به خود ندیده. چشمهایم را ببندم، به صدای سائیده شدن صخره های عمرم به تازیانه موج روزگار گوش کنم، و یادم باشد نه، پسرجان، هیچ دست نوازشگری نبوده و نیست. نجات دهنده در گور خفته است.
از مرهم بگذرم، به زخم خو کنم، و تانگوی یک نفره ام را باشکوه برقصم به سبک همه قوهای بی کس دنیا، که هیچ وقت عاشق نشدند، و همه عمر را مشغول مردن بودند، همان جا که عاشقی نکردند...
همین./

#حمید_سلیمی
-‌ آدم های زيادى را میشناسم كه مرا دوست ندارند اما در ميان اين همه، مهم تو بودى كه از همه بيشتر دوستم نداشتى...
But I love him,
With all these bad feeling that he gives to me, I love him cause I forget all this crying and madnesses when he smiles.

ولی من عاشقشم،
با همه ی این حسای بدی که بهم میده، عاشقشم چون وقتی لبخند میزنه من همه ی این گریه ها و دیوونگیارو فراموش میکنم.

#خیال
#شما_فرستادین
Love is giving someone the power to destroy you, but trusting them not to.


عشق یعنی به یکی قدرتی بدی که نابودت کنه
اما باور داشته باشی که نمی کنه!
#شما_فرستادین
Why is it so important to dream?
+ in my dreams, we are still together

-چرا انقد برات مهمه که رویا ببینی؟
+تو رویاهام ، ما هنوز باهمیم...
#شما_فرستادین