۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
۰حیف‌حیف‌حیف...
- میگه اینقدر که قهر بودیم دیگه عادت شده واسمون...
- جایی در اعماق باورهایم
هنوز امیدوارم
هنوز دلتنگم...

#محیکس
“feelings that come back are feelings that never left.”

-Frank Ocean
- مایک میگه:
وقتی به کسی که دوستش داری فکر میکنی قلبت بیدار میشه، سوار مترو میشه تا شیفتشو با مغزت عوض کنه، جای مغزت میشینه و تو مویرگ هات خون های رنگی جاری میکنه: زرد،قرمز،سبز..، به سلول ها دستور میده که بدنتو چراغونی کنند و به شش ها دستور نواختن لالایی میده تا مغز به خواب بره.
ضربان هاش رو برای دیدار تنظیم میکنه و با پاشیدن گرد خوشحالی روی احساساتت لبخند رو بهت هدیه میده.
فکر میکنی بدنت همینطور الکیه؟ نه!
اونی که قلبت رو بیدار میکنه رو جدی بگیر!
[و صدای دور شدن
و صدای دور شدن
و صدای دور شدن]
Romeo's love gave Juliet fever...
Juliet said "What A Lovely Way To Burn"
-Do you love me?
+Yes [kiss]
Yees[kiss]
Yeees[kiss]

[and a long long kiss through eternity]
- اگه بینمون دو صفحه فاصله‌س، دست تقدیر رو اسپیس بوده...
_چقدر کم حرف شدی
+حوصله ندارم
_شایدم حرفاتو جای دیگه زدی،واسه یکی دیگه
+بعد از این همه مدت همدیگه روندیدیم که این حرفارو بزنیم
_واسه تو بعد ازاین همه مدته،منِ احمق هر روز وایمیسم کنج دیوارو رفت وآمدتو نگاه میکنم
+اصلا عوض نشدی..هنوز همون پسر بی منطقِ ترمِ یکی!
_آره خب عوض شدن تخصص تو بود...یدفه عوض شدن،اونم با منطق با دلیل باحرف...با دروغ...
+مشکلت اینه نمیخوای فراموش کنی
_نه...مشکلم اینه باور کردم...حرفاتو...خودتو...چشماتو
حالا نه اینکه نخوام...نمیتونم فراموش کنم اون روزارو
+پس بزار یه چیزی بهت بگم...راستش همون روزام توی خلوت خودم نمیتونستم دوسِت داشته باشم...اما تو همه چیزو جدی گرفته بودی .

این جمله را که گفت از صحنه ی نمایش زدم بیرون، هیچ کدام ازآن دیالوگ ها برای نمایش نامه نبود...زدم بیرون و با همان گریم وسرو وضع رفتم گوشه ای از دانشگاه که پاتوق بعداز کلاس هایمان بود نشستم به سیگار .
نگاهی به نیمکت خالی کناری ام انداختم و چشمانم را بستم.. .
چند سال قبل...یکی از همین بعداز ظهرهای سرد آذر، باد شدیدی میوزید..یک مسیرچند متری را هی میرفتم و می آمدم ودستانم را ها میکردم...نه از سرما،،قرار بود ببینمش وفشارم افتاده بود!
دیدمش از دور...مثل دختر بچه ای که محصور جنگل شده،چشم دوخته بود به آسمان و می آمد...باد موهایش را پخش کرده بود روی صورت و لبش...بدون پلک زدن خیره شدم به چشمانش...نزدیکم شده بود اما من در چشمانش سِیر میکردم
در جغرافیایی که نمی دانم چه ازجانم میخواست.. .
سردش بود..قدم زدیم..او حرف میزد و من دل دل میکردم دستانش را بگیرم.
رسیدیم به کافه ی دانشگاه...نشستیم کنار پنجره و جزوه ای که خواسته بود را روی میز گذاشتم...جزوه راورق زدو چشمش خوردبه برگه ی کوچکی که تمامِ دوست داشتنم رادرچند جمله برایش نوشته بودم .
خواند و چند لحظه ای نگاهم کرد و بلند شد و رفت!
فردا سر کلاس چشم دوخته بودم به درب که وارد شد...آمد و بی حرف کنارم نشست...صدای ضربان قلبم کلاس را برداشته بود.
موقع رفتن برگه ی کوچکی را روی میزم گذاشت.. .
پشت همان برگه نوشته بود
"پاییز که تمام است...میخواهم زمستان را آرامِ جان باشی"
با آتش سیگارم که به فیلتر رسیده بود به خودم آمدم.. .
نیمکت کناری ام را نگاه کردم
پسر جوانی را دیدم که شاخه گلی را بو میکشید.
که دل در دلش نبود .
که عشق را باور کرده بود.. .
یاد آخرین حرفش سرِ صحنه ی تئاتر افتادم... .
سردم شد
من آن روزها را باور کرده بودم
یاد حرف های آخرش افتادم
بازوهایم را سفت چسبیدم
گریم چهره ام به هم ریخت...

#علی_سلطانی
-Except For Your Hand Nothing Really Matters To Take Hard...!
یه روز به خودمون میایم، میبینیم:
نیمه ی گمشده هه که پیدا نشد هیچ، نصفه نیمه های پیدا شده رو هم از دست دادیم..!

#مازیتوفسکی
I need you like a heart needs beating!
-شب ندارد سرِ خواب،
شاخِ مأیوسِ یکی پیچکِ خشک
پنجه بر شیشه‌ی در می‌ساید ...

#شاملو
- موديليانى : نظرت چيه ؟
+ ژان : پس چشم هام كجان ؟!
- وقتى با اعماق روحت آشنا بشم، چشم هات رو نقاشى ميكنم ...

#Modigliani_2004