۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
- اگه بینمون دو صفحه فاصله‌س، دست تقدیر رو اسپیس بوده...
_چقدر کم حرف شدی
+حوصله ندارم
_شایدم حرفاتو جای دیگه زدی،واسه یکی دیگه
+بعد از این همه مدت همدیگه روندیدیم که این حرفارو بزنیم
_واسه تو بعد ازاین همه مدته،منِ احمق هر روز وایمیسم کنج دیوارو رفت وآمدتو نگاه میکنم
+اصلا عوض نشدی..هنوز همون پسر بی منطقِ ترمِ یکی!
_آره خب عوض شدن تخصص تو بود...یدفه عوض شدن،اونم با منطق با دلیل باحرف...با دروغ...
+مشکلت اینه نمیخوای فراموش کنی
_نه...مشکلم اینه باور کردم...حرفاتو...خودتو...چشماتو
حالا نه اینکه نخوام...نمیتونم فراموش کنم اون روزارو
+پس بزار یه چیزی بهت بگم...راستش همون روزام توی خلوت خودم نمیتونستم دوسِت داشته باشم...اما تو همه چیزو جدی گرفته بودی .

این جمله را که گفت از صحنه ی نمایش زدم بیرون، هیچ کدام ازآن دیالوگ ها برای نمایش نامه نبود...زدم بیرون و با همان گریم وسرو وضع رفتم گوشه ای از دانشگاه که پاتوق بعداز کلاس هایمان بود نشستم به سیگار .
نگاهی به نیمکت خالی کناری ام انداختم و چشمانم را بستم.. .
چند سال قبل...یکی از همین بعداز ظهرهای سرد آذر، باد شدیدی میوزید..یک مسیرچند متری را هی میرفتم و می آمدم ودستانم را ها میکردم...نه از سرما،،قرار بود ببینمش وفشارم افتاده بود!
دیدمش از دور...مثل دختر بچه ای که محصور جنگل شده،چشم دوخته بود به آسمان و می آمد...باد موهایش را پخش کرده بود روی صورت و لبش...بدون پلک زدن خیره شدم به چشمانش...نزدیکم شده بود اما من در چشمانش سِیر میکردم
در جغرافیایی که نمی دانم چه ازجانم میخواست.. .
سردش بود..قدم زدیم..او حرف میزد و من دل دل میکردم دستانش را بگیرم.
رسیدیم به کافه ی دانشگاه...نشستیم کنار پنجره و جزوه ای که خواسته بود را روی میز گذاشتم...جزوه راورق زدو چشمش خوردبه برگه ی کوچکی که تمامِ دوست داشتنم رادرچند جمله برایش نوشته بودم .
خواند و چند لحظه ای نگاهم کرد و بلند شد و رفت!
فردا سر کلاس چشم دوخته بودم به درب که وارد شد...آمد و بی حرف کنارم نشست...صدای ضربان قلبم کلاس را برداشته بود.
موقع رفتن برگه ی کوچکی را روی میزم گذاشت.. .
پشت همان برگه نوشته بود
"پاییز که تمام است...میخواهم زمستان را آرامِ جان باشی"
با آتش سیگارم که به فیلتر رسیده بود به خودم آمدم.. .
نیمکت کناری ام را نگاه کردم
پسر جوانی را دیدم که شاخه گلی را بو میکشید.
که دل در دلش نبود .
که عشق را باور کرده بود.. .
یاد آخرین حرفش سرِ صحنه ی تئاتر افتادم... .
سردم شد
من آن روزها را باور کرده بودم
یاد حرف های آخرش افتادم
بازوهایم را سفت چسبیدم
گریم چهره ام به هم ریخت...

#علی_سلطانی
-Except For Your Hand Nothing Really Matters To Take Hard...!
یه روز به خودمون میایم، میبینیم:
نیمه ی گمشده هه که پیدا نشد هیچ، نصفه نیمه های پیدا شده رو هم از دست دادیم..!

#مازیتوفسکی
I need you like a heart needs beating!
-شب ندارد سرِ خواب،
شاخِ مأیوسِ یکی پیچکِ خشک
پنجه بر شیشه‌ی در می‌ساید ...

#شاملو
- موديليانى : نظرت چيه ؟
+ ژان : پس چشم هام كجان ؟!
- وقتى با اعماق روحت آشنا بشم، چشم هات رو نقاشى ميكنم ...

#Modigliani_2004
Let me photograph you in this light
In case it is the last time...

-Adele
۰مرا بخندان اِی/ مرا بگریان اِی...
ای که جانم میبری دل را مبر
روح و جانم میبری، دل نیز هم؟
در نبودت میکند دل تیرگی
تنگ و تاریک است و غمگین نیز هم
بودنت همچو بهارِ دلکش است
اندکی طوفان و باران نیز هم
در خیالم میکنم او را بغل
اندکی تلخ است و روح انگیز هم
میشوم مجنون به پای کوی تو
سر نِهَم من در بیابان نیز هم
در پیِ رویایِ "خود" را ساختن
این منِ دیوانه‌یِ مغرور هم
عاقبت دیگر مرا یارا نبود
با توام، دلبر که جان فرسود هم...

#محیکس
-After some years, you will be only stranger with a familiar scent!
- وقتی میخندید، دنیا چند درجه شفاف‌تر میشد، انگار که عینکم را با خنده برداشته باشد و ها کرده باشدش و با گوشه‌ی لباسش آن را تمیز کرده باشد و سرجایش گذاشته باشد و سرخوش گفته باشد، حالا بهتر نشد؟، و عمیقترین لبخندم را زده باشم و گفته باشم که: چرا، دیگر بهتر از این نخواهد شد....
درک نمیکنم این جماعت احمق رو!
میگن روز دختره! حالا اینکه همه چی باید "مذگان طور" باشه و ایرانیزه بشه که جدا، ولی "روز دختر" که چی؟؟؟
دختر بودن تو ایران مسخره ترین اتفاق ممکنه که میتونه واسه یه نفر بیفته!
که حتی کوچیک ترین و ساده ترین تصمیما رو جوری بهت تحمیل میکنن که انگار هیچ راهه دیگه ای نیست جز این رنج و اندوه جانکاه!
یه مقایسه ساده کنین وجدانن!
استادیوم؟ حجاب؟ اجتماع؟ شغل؟ رشته‌ی تحصیلی؟ و هزارتا چیز کوچیک و بزرگه دیگه!!! کدومشو خودتون انتخاب کردین و تحمیل و تصمیم یه نفر دیگه نبوده؟
تازه اونایی باحالن که‌ طرز فکرشون اینه که "کسایی که تصمیم میگیرن" صلاحشونو بهتر میدونن، یا قسمته یا تقدیره یا هر کوفت و زهرمار دیگه ای!!! خودتون‌ باشین.
خودتون باشین حتی اگه همه بخوان عوضتون کنن.
خودتون بودن رو تمرین کنین
اینجوریه که شخصیتت رشد میکنه.

روز دختر مبارک. برین رزباکساتونو بگیرین...
هه!

#محیکس
-اگه یادت بره چی؟
+ برام مهم نبوده پس
- پس من چی؟
+ برات مهم‌ نباشم دیگه پس
-چقد بپرم نصفه شب از خوابت؟
تو جای من نیستی تا بفهمی داشتن تو چقدر خوب است. جای من نیستی تا بدانی نبودنت چه بحران بزرگیست. اگر جای من بودی دو دستی یکی مثل خودت را میچسبیدی! نمیگذاشتی احدالناسی به تو چپ نگاه کند ... جای من نیستی تا بدانی نگاه از سر شوق تو چقدر زیباست. جای من نیستی تا بدانی وقتی کسی مانند تو دوستت دارد یعنی چه! تو نمیدانی توجه یکی مثل تو را جلب کردن چقدر خوب است...
فقط باید جای من باشی تا بدانی چه میگویم!
من دلم میخواد الان برم و همه چیو بالا بیارم،کل زندگیمو
اونقدر که بی حال بشم،
بعد یکی موهامو با کشم که افتاده زمین ببنده،
بیارتم تو خونه،
صورتمو با دستمال پاک کنه و بخوابونتم رو تخت،
پتو بکشه تا زیر گردنم
و دستمو بگیره...
من سرد باشم
از ترس از تنهایی
و دستاش گرمم کنه...
من دلم میخواد یکی بلدم باشه،
که بدونه من بعد از بالا آوردن همه چی
به حرفای خوب نیاز دارم،
که بهم بگه من حتی تو اوج مریضیم خوشگلم،
بهم بگه که فردا میبره منو میگردونه،
که فرداش واقعا منو ببره بگردونه،
تو ماشین صندلی رو برام بخوابونه و ناراحت نشه که روم بهش نیست،
که کل مسیر حرف نزنه،
که بدونه حالا باید فقط ابی پلی کنه
فقط و فقط....
من بعد از بالا آوردن همه زندگیم
نیاز دارم که یکی بلدم باشه
میفهمی؟
بلدم...
بعدِ صبحانه ابروهايش بالا رفت، دنبال كيفش روى صندلى كنارى گشت .
درش باز بود، پاكت سيگار را آورد .
با چشمهاى مهربان تعارف كرد : - سيگار ؟
ماتِ اداهايش، لبخند زدم : - نه !
يكى گذاشت كنار لبش ...
گوشه ى ديگر لبش گفت : - "هر وخ بعدِ صبونه دلت سيگار خواس، ...
-"خواس" را كشيده و دلبرانه گفت
- كبريت زد، نگرفت ... كبريت دوم گرفت .
جمله اش را تمام كرد : - ... بدون كه سيگارى شدى ! "
آخرين جرعه ى چاى صبحانه كه از ته ليوان سرازير شد روى زبانم، ديدم چندين سال است بعدِ صبحانه به او فكر مى كنم .