۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
- اگه دوسم داشته باشی و به هر دلیل مسخره‌ای که فکر میکنی واسه خودت منطقیه، کاری میکنی که حس کنم علاقه‌م یه طرفس، هیچوقت نمیبخشمت.

+ [بدون تامل] باشه.

#محیکس
(لابد مطمئن بود دیگه)
3:3+3
Forwarded from bitrait
bitrait
Voice message
Recall?
-پلک بستی که تماشا به تمنا برسد
پلک بگشا که تمنا به تماشا برسد
چشم کنعان نگران است خدایا مگذار
بوی پیراهن یوسف به زلیخا برسد
ترسم این نیست که او با لب خندان برود
ترسم این است که او روز مبادا برسد
عقل می‌گفت که سهم من و تو دلتنگی است
عشق فرمود‌: نباید به مساوا برسد‌!
گفته بودم که تو را دوست ندارم دیگر
درد آنجا که عمیق است به حاشا برسد
-کیفیت حضور!
یچی مثه ظهور...
وسط بیابونای دلتنگی.
تشنه!
- به قول سعدی
تنم فرسود ...
و عقلم رفت ...
و عشقم همچنان باقی ...!
Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ (𝓜𝓸𝓱𝓲𝔁🍁)
گمکشته در بهار
اما دختر پاییزی
سرد همچو زمستان
اما گرم همچو تابستانی
زیبایی همچو خورشید
اما ماهِ آسمانِ منی
پارادوکسی دلنشین از عاشقانه ای ناتمام.

#محیکس
- Soulmates are two best friends who fell in love.

نیمه‌های گمشده بهترین دوستای همن که عاشق هم شدن
می دونی چی نقاشی مونالیزا رو معروف کرد؟
دزدی! شاید باورت نشه، قبل از اینکه مونالیزا دزدیده بشه کسی آن چنان نمیشناختش، یه شب یکی از کارمندهای موزه لوور می خوابه توی موزه و صبح نقاشی رو برمی‌داره و به راحتی می دزده، احمقانه نیست؟ از فرداش همه می گفتن وای خدای من، مونالیزا دزدیده شده؟ مونالیزا...مونالیزا...
بعد از اون اتفاق مردم واسه دیدن جای خالی مونالیزا هم می اومدن موزه، حتی کافکا هم رفته بود، در ضمن اون دزد فقط هشت ماه زندانی شد! عجیبه، نه؟
منظور من این نبود که هنری توی اون تابلو نیست، من میگم هرچیزی که ناگهانی از دست بره، ارزشمند میشه و مردم می پرستنش!

#روزبه_معین
بشدی و دل ببردی
و به دست غم سپردی
شب و روز در خیالی
و ندانمت کجایی

#سعدی
‏«گفتم از خودت چیزهای زشتی نشانم بده. چیزهایی نشانم دادی. و ما رأیْت الّا جمیلاً.»
-هر نفس آشفته‌ام،
تو سر به راهم‌ میکنی...
- ماهِ زیبارویِ من
بی من کجا میروی؟
-تو بيا مست در آغوش من و دل خوش دار!
مستيت با بغلت هردو گناهش با من
چه می‌شد این شب خسته به سمت لب برود؟!
کسی که آخر خطّم! عقب عقب برود
از انتهای زمستان، بهار برگردد
که با فشارِ دکمه، نوار برگردد...

سید مهدی موسوی
اواخر زمستان بود که یک روز هوایش زد به سرم که ناگهانی به دیدنش بروم،
اولین دیدار بود...
اولین بار دیدن کسی که دوستش داری هم دلهره آوره هست، هم ترسناک
ترس آن بخاطر خودش نبود
بخاطر این بود که مبادا هول بشوم و مِن مِن بکنم و متوجه بشود ضعف دارم!!
یک مسیر طولانی را باید رانندگی میکردم
در طول راه مدام با خودم مرور میکردم چگونه رفتار کنم
چه بگم!!
هرچه فاصله کمتر میشد تپش های قلب من بیشتر و بیشتر میشد.
وقتی رسیدم انگار آتشفشان درونم فرو کش کرد شاید بخاطر حس امنیت بود یا آرامش لحظه ای رسیدن به معشوق
طبق قرار قبلی وارد مکانی شدم که همه چیزش به سلیقه خودش چیده شده بود
از میز و صندلی هایش گرفته تا دکور و تابلوهای دیواریش!
در همان لحظه ابتدایی ورود چنان مات چشمانش شدم که دستانم لرزید!!
اصلا نمیشد زیبایی چشمای یک نفر را از درون یک عکس فهمید حالا هرچقدر هم لنز دوربین کیفیت داشته باشد باز هم اون جذابیت واقعی را ندارد
وقتی چشم در چشم شدیدم تنم لرزید ناخودآگاه به سمت بغلش رفتم محکم گرفتمش و فقط یک جمله به زبانم آمد “چقدر جایم امن است”
وقتی سر یک میز نشستیم شروع کرد به حرف زدن و از من پر حرف بعید بود که آن لحظه فقط بخواهم شنونده باشم
راستش صدایش هم به زیبایی چشمانش بود
نمیدانستم محو کدامشان بشوم
حواسم را به چشم هایش میدادم حرف هایش را نمی شنیدم
یا حواسم را به حرف هایش میدادم چشم هایش را نمیدیدم!!
زمان رفتن که فرارسید هزار و یک دلیل برای نرفتن آوردم
از منِ قوی این ضعف بعید بود!!
اینکه یک آدم تا چه حد میتوانست درک کند
جذب کند
حس امنیت دهد
که هم ساعت از دستم برود هم اینکه نتوانم دل بکنم!
الان که مدت هاست دارد از آن قضیه میگذرد باز هم از گفتن و تصویرسازی یک لحظه ی اون روز بی تابی دلم شروع می‌ شود
برای گرفتن دستانش
برای نوازش موهایش
برای صدایش، چشم هایش
به راستی دلبر تو هم با خواندن حرف هایم دلت بی تاب شد ؟
دلت برای هوای همان روز پر کشید ؟

#امین_باغبان