Lebase No
Mohsen Chavoshi
شادی از تقویمم بی تو رفت و بر نگشت
انتظارت منو کشت توی سالی که گذشت
انتظارت منو کشت توی سالی که گذشت
تنها یک چیز را از تو بیشتر دوست دارم اینکه تو را دوست دارم
محمد ابراهیم جعفری
[تنها یک چیز را از تو بیشتر دوست دارم،اینکه تورا دوست دارم]
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
-6:6
Cuddle up.
Cuddle up.
قانون شماره یک: حق نداریم همزمان به ترک هم فکر کنیم. وقتی یکی از اون یکی متنفره، اون یکی این حق رو نداره.
قانون شماره ی دو: جفت مون اجازه داریم افسرده باشیم،ولی یه روز در میون. دوشنبه و چهارشنبه و جمعه مال تو،
سه شنبه و پنج شنبه و شنبه مال من."
"یکشنبه چی؟"
"یکشنبه ها خوشحالیم."
آلدو گفت"قبول."
_ریگ روان
#استیو_تولتز
قانون شماره ی دو: جفت مون اجازه داریم افسرده باشیم،ولی یه روز در میون. دوشنبه و چهارشنبه و جمعه مال تو،
سه شنبه و پنج شنبه و شنبه مال من."
"یکشنبه چی؟"
"یکشنبه ها خوشحالیم."
آلدو گفت"قبول."
_ریگ روان
#استیو_تولتز
[...گفتم تو بری دنیا، میفته به جونه من...]
[بعد از تو، الکلخورد من را، مست خوابیدم]
-i still dream of you in colors that doesnt excist!
امیرعلی، پسر برادرم، دیگه تقریبا سه سالشه. دیگه تصمیم گرفتم وقتی با تفنگ پلاستیکیش بهم شلیک میکنه نَمیرم. فکر میکنم به اندازه ی کافی بزرگ شده و حالا دیگه وقتشه کم کم یاد بگیره تو زندگی واقعی همه رو نمیتونه بکُشه، همه رو نمیتونه به دست بیاره، از پس خیلیا نمیتونه بر بیاد، همه ی آدما اونقدری دوسش ندارن که براش بمیرن.
از زمين و زمان گرفته دلم
از تمامِ جهانيان سيرم
اوّل قصه گفته باشم كه
آخرين بند شعر، میميرم!
هيچ حرفی نزن از اين كابوس
هيچ چيزی نگو از اين فرياد
نفرِ سوّمی ست آنورِ خط
كه به اين گريه گوش خواهد داد
مثلاً از ستاره شعر بخوان
يا كه از خاطراتِ خوبِ شمال!!
به سكوت تو گوش خواهد داد
يك نفر پشتِ گوشیِ اِشغال
يا كه از گيسوانِ يار بگو!
يا كه از هجر و از غم دوری!
با صداي ترقّهها خفه شو
توی اين چارشنبهی زوری!
به خودت ياد هيچ چيز نيُفت
پرت كن از جهان حواسش را
جلوی دوربينِ مخفیِ شب
بو نكن آخرين لباسش را
يك نفر توی كوچه پشت سرت
يك نفر پشتِ گوشیِ تلفن
با خودت توی خواب حرف نزن
با صدای بلند گريه نكن
تن بده... تن بده به بازیِ تن
كه از اين روزها گريزی نيست
آخرِ قصّه، آخر قصّه ست!
آخرِ قصّه هيچ چيزی نيست
اسم يك ناشناس روی لبم
تكّهای از لباس تو در مشت
تا كه در روزنامه بنويسند:
مهدیِ موسوی خودش را کشت!
سید مهدی موسوی
از تمامِ جهانيان سيرم
اوّل قصه گفته باشم كه
آخرين بند شعر، میميرم!
هيچ حرفی نزن از اين كابوس
هيچ چيزی نگو از اين فرياد
نفرِ سوّمی ست آنورِ خط
كه به اين گريه گوش خواهد داد
مثلاً از ستاره شعر بخوان
يا كه از خاطراتِ خوبِ شمال!!
به سكوت تو گوش خواهد داد
يك نفر پشتِ گوشیِ اِشغال
يا كه از گيسوانِ يار بگو!
يا كه از هجر و از غم دوری!
با صداي ترقّهها خفه شو
توی اين چارشنبهی زوری!
به خودت ياد هيچ چيز نيُفت
پرت كن از جهان حواسش را
جلوی دوربينِ مخفیِ شب
بو نكن آخرين لباسش را
يك نفر توی كوچه پشت سرت
يك نفر پشتِ گوشیِ تلفن
با خودت توی خواب حرف نزن
با صدای بلند گريه نكن
تن بده... تن بده به بازیِ تن
كه از اين روزها گريزی نيست
آخرِ قصّه، آخر قصّه ست!
آخرِ قصّه هيچ چيزی نيست
اسم يك ناشناس روی لبم
تكّهای از لباس تو در مشت
تا كه در روزنامه بنويسند:
مهدیِ موسوی خودش را کشت!
سید مهدی موسوی