۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.89K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
بعضی وقتا بیان کردنش باعث نتیجه عکس میشه.
باید بزاری خودش اتفاق بیفته!

#محیکس
من میخوام بگم"میرم" که بگی "نرو"
که دستامو سفت بچسبی و بگی بدون من نمیتونی، کم میاری
میخوام بگم"دارم میرم" و بگی"دست خودته مگه؟"
محکمتر از همیشه بغلم کنی و اروم دم گوشم زمزمه کنی"آخه تو بری غصه منو میخوره، گریه منو میبره..."
میخوام بگم "رفتم،خداحافظ" که یهو چشمات غمگین بشه، شونه هات بیوفته و چونه ات بلرزه...
میخوام بگم"دیگه تمومه، میرم" که بگی"میشه نری؟ نرو دیگه نــرو خب..."
اینجوری حتی اگه برم، حتی اگه نتونم کنارت بمونم حداقل میفهمم همه اون روزایی که بودم، بودنم بی اثر نبوده، بی فایده و بی دلیل نبوده
میفهمم مهمه بودن و نبودنم کنارِ کسی
میفهمم حتی حالا که دیگه توانِ موندن و ادامه دادنُ ندارم یکی از نبودنم ته دلش یخ میکنه، دلواپس میشه، دلشوره میگیره یه نمه غصه میخوره
یکمی دلتنگ میشه...
من میگم" دیگه نمیتونم، نمیکشم، میخوام برم" ولی تو راحت نگو"خداحافظ" راحت نگو" باشه به سلامت..." نذار راحت برم
قبلِ رفتن پیشونیمو ببوس دستامو محکم بگیر، بهم بسپار مراقبِ خودم باشم، بگو همیشه تو یادت میمونم، بگو روزای خوبی داشتی کنارم...
من میرم ولی تو نذار دلخور و دلمرده برم، نذار حس کنم بودنم دلگرمی نبوده برات، حضورم اهمیتی نداشته واست...
من میرم ولی تو یکم غصه بخور، اخم کن، دلتنگ شو بذار حس کنم این جدایی توروهم اندازه من غمگین میکنه....!

#فاطمه_صابری_نیا
[The echos of your laughter]
دلتنگی گونه‌ای از به یادآوردن انتخابیست که فرد تنها آن چیزی را که دوست می‌دارد از تمام آن چیزی که دوست می‌داشته به خاطر می‌آورد و نه تمام آن چیز را...
Forwarded from bitrait
مشروع لیلی🥰
@Deep_Mo
Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ (𝓜𝓸𝓱𝓲𝔁🍁)
قلبی بیدق علی بابک و بتشنقنی بالوتین
دلم در خونه تورو میزنه و تو از شاهرگم دارم‌ میزنی

قلبی بیرمنی قدام اجریک
قلبم باعث میشه پرت بشم جلوی پاهات

دوب اللیل بکاسی عشان انام
شب رو بریز توی جامم تا بتونم بخوابم

الصحو بلاک ما فیه سلام
بیدار شدن بدون تو برام‌ ترسناکه

قلبی بیدق ع بابو
دلم در خونه‌اش رو میکوبه

و بیشتهی غیابو
و میترسم که نباشه

قلبی بیدق ع بابو
دلم در خونه‌اش رو میکوبه

و بیلتهف عذابو
و مشتاق شکنجه‌اش هستم

[مشروع لیلی- خانه]
My mother told me to sleep after 2A.M cause all of your jobs after that leads to a mistake.

-ted mosbey | #HIMYM
گاهی هم باید رفت، نه آنطور که گفته باشیش و هی بخواهی برگردی و پشت سرت را نگاه کنی و این چیزها، رفتن درست حسابی، که یک شب، تمام فکرهایت را کشته باشی و با چاقوی کندی تکه تکه کرده باشی و توی کیسه های سیاه پلاستیکی جای داده باشی و ساعت نه شب گذاشته باشیشان دم در و نشسته باشی تا رفتگر آمده باشد و تمامشان را برده باشد و خیالت که جمع شد، در را به هم زده باشی و کلیدش را دور انداخته باشی و خودت را گذاشته باشی و رفته باشی دیگر.
فروختم به دو تا بوسه کلّ دنیا را!
رها کنید در این حسّ لعنتی ما را

به مرد چسبیده مثل بچّه‌ای به رحم
کسی که تجربه کرده تمام زن‌ها را

بدون مریم و گیتی و آذر و شبنم
بدون شهره و سیمین و نرگس و سارا

تو مرد، من زن، من مرد، تو زن و تا صبح
میان خنده عوض می‌کنیم هی جا را

که مست باشم و اخبار راست راست به راست...
بدون حمله بگیرم صدا و سیما را!!
.
که از خطوطِ قرمز یواش رد بشوم
که بی‌هوا بگذارم به آن طرف پا را

نگاه کن عصبانی! نگاه تو خوب است
که عاشقانه کنی انتهای دعوا را

که روی زبری ته‌ریش تو قدم بزنم
که بر لبت بنشینم هنوز و حالا را

که روی زبری ته‌ریش من قدم بزنی
که بر لبم بگذاری تمام دنیا را

دوباره تایپ کن از پشت خط که صبح بخیر
دوباره داغ کن از بوسه‌ات الفبا را

که گور بابای هر که هر چه گفت... بخواه!
چنان که ماهی آزاد خواست دریا را

به شانه‌های غمم تکیه کن میان اشک
که گریه می‌فهمد مردهای تنها را

بیا که می‌لبقم آف آف آف بسااااف...!!!
بگیر از کلمه قصد و ربط و معنا را

که فعل مرده و فاعل تویی که تا... از... به...
که توی دست تو مفعول می‌شوم با «را»
.
مرا به شور به دیوانگیت می‌خواند
صدای ضبط که پر کرده کلّ ویلا را

برقص در بغلم... هی برقص... رقص... برقص...
بچرخ... چرخ... جهان دُور می‌زند ما را

نترس از این‌همه احساس غیرمعمولی
بیا و تجربه کن یک دقیقه رؤیا را

بیا و تجربه کن ترس‌های گیجی که...
بیا و تجربه کن آخرین مبادا را

بیا و تجربه کن در اتاق، داخل شهر
نگفتنی‌ها را و نکردنی‌ها را

کجاست جای من و تو در این جهان بزرگ؟!
بیا و حل بکن این آخرین معمّا را

رها کنید در این حسّ لعنتی ما را
رها کنید در این حسّ لعنتی ما را...
.
#سید_مهدی_موسوی
هزار تا حرف قشنگ بلدم بزنم كه دست يه نفرو از باتلاق بگيره بكشه بيرون اما خودم تو همون باتلاق در حال غرق شدنم. هزار راه بلدم كه حال كسي رو خوب كنه اما حال خودم انگار سر جاش نيست. انگار تو هر جمعي ميتونم با همه بجوشم اما تنهاي تنهاي تنها باشم. انگار غريق نجاتي‌م كه تو دريا غرق ميشه. اينا ترسناكه. اينا زورم نرسيدنه. مشكل من دنيا و اتفاقات مزخرفش نيستن، مشكل من خودمم كه زورم به خودم نميرسه. اعتمادي كه از خودم به بقيه نشون دادم، خودم به خودم ندارم. انگار همه جوابا رو بلدم اما همه رو غلط مينويسم. انگار كه آدرس درست رو ميدونم اما از كوچه اشتباه ميرم. به بن بست ميرم. ميرم كه ته خيابون گريه‌م بگيره، شاكي باشم. انگار همه چشمه ها براي خودم خشكيده و راهي براي رفع اين تشنگي نميشناسم. انگار اتفاق خوبي ميتونم باشم، اما نه براي خودم، نه براي زندگي خودم.