گاهی هم باید رفت، نه آنطور که گفته باشیش و هی بخواهی برگردی و پشت سرت را نگاه کنی و این چیزها، رفتن درست حسابی، که یک شب، تمام فکرهایت را کشته باشی و با چاقوی کندی تکه تکه کرده باشی و توی کیسه های سیاه پلاستیکی جای داده باشی و ساعت نه شب گذاشته باشیشان دم در و نشسته باشی تا رفتگر آمده باشد و تمامشان را برده باشد و خیالت که جمع شد، در را به هم زده باشی و کلیدش را دور انداخته باشی و خودت را گذاشته باشی و رفته باشی دیگر.
فروختم به دو تا بوسه کلّ دنیا را!
رها کنید در این حسّ لعنتی ما را
به مرد چسبیده مثل بچّهای به رحم
کسی که تجربه کرده تمام زنها را
بدون مریم و گیتی و آذر و شبنم
بدون شهره و سیمین و نرگس و سارا
تو مرد، من زن، من مرد، تو زن و تا صبح
میان خنده عوض میکنیم هی جا را
که مست باشم و اخبار راست راست به راست...
بدون حمله بگیرم صدا و سیما را!!
.
که از خطوطِ قرمز یواش رد بشوم
که بیهوا بگذارم به آن طرف پا را
نگاه کن عصبانی! نگاه تو خوب است
که عاشقانه کنی انتهای دعوا را
که روی زبری تهریش تو قدم بزنم
که بر لبت بنشینم هنوز و حالا را
که روی زبری تهریش من قدم بزنی
که بر لبم بگذاری تمام دنیا را
دوباره تایپ کن از پشت خط که صبح بخیر
دوباره داغ کن از بوسهات الفبا را
که گور بابای هر که هر چه گفت... بخواه!
چنان که ماهی آزاد خواست دریا را
به شانههای غمم تکیه کن میان اشک
که گریه میفهمد مردهای تنها را
بیا که میلبقم آف آف آف بسااااف...!!!
بگیر از کلمه قصد و ربط و معنا را
که فعل مرده و فاعل تویی که تا... از... به...
که توی دست تو مفعول میشوم با «را»
.
مرا به شور به دیوانگیت میخواند
صدای ضبط که پر کرده کلّ ویلا را
برقص در بغلم... هی برقص... رقص... برقص...
بچرخ... چرخ... جهان دُور میزند ما را
نترس از اینهمه احساس غیرمعمولی
بیا و تجربه کن یک دقیقه رؤیا را
بیا و تجربه کن ترسهای گیجی که...
بیا و تجربه کن آخرین مبادا را
بیا و تجربه کن در اتاق، داخل شهر
نگفتنیها را و نکردنیها را
کجاست جای من و تو در این جهان بزرگ؟!
بیا و حل بکن این آخرین معمّا را
رها کنید در این حسّ لعنتی ما را
رها کنید در این حسّ لعنتی ما را...
.
#سید_مهدی_موسوی
رها کنید در این حسّ لعنتی ما را
به مرد چسبیده مثل بچّهای به رحم
کسی که تجربه کرده تمام زنها را
بدون مریم و گیتی و آذر و شبنم
بدون شهره و سیمین و نرگس و سارا
تو مرد، من زن، من مرد، تو زن و تا صبح
میان خنده عوض میکنیم هی جا را
که مست باشم و اخبار راست راست به راست...
بدون حمله بگیرم صدا و سیما را!!
.
که از خطوطِ قرمز یواش رد بشوم
که بیهوا بگذارم به آن طرف پا را
نگاه کن عصبانی! نگاه تو خوب است
که عاشقانه کنی انتهای دعوا را
که روی زبری تهریش تو قدم بزنم
که بر لبت بنشینم هنوز و حالا را
که روی زبری تهریش من قدم بزنی
که بر لبم بگذاری تمام دنیا را
دوباره تایپ کن از پشت خط که صبح بخیر
دوباره داغ کن از بوسهات الفبا را
که گور بابای هر که هر چه گفت... بخواه!
چنان که ماهی آزاد خواست دریا را
به شانههای غمم تکیه کن میان اشک
که گریه میفهمد مردهای تنها را
بیا که میلبقم آف آف آف بسااااف...!!!
بگیر از کلمه قصد و ربط و معنا را
که فعل مرده و فاعل تویی که تا... از... به...
که توی دست تو مفعول میشوم با «را»
.
مرا به شور به دیوانگیت میخواند
صدای ضبط که پر کرده کلّ ویلا را
برقص در بغلم... هی برقص... رقص... برقص...
بچرخ... چرخ... جهان دُور میزند ما را
نترس از اینهمه احساس غیرمعمولی
بیا و تجربه کن یک دقیقه رؤیا را
بیا و تجربه کن ترسهای گیجی که...
بیا و تجربه کن آخرین مبادا را
بیا و تجربه کن در اتاق، داخل شهر
نگفتنیها را و نکردنیها را
کجاست جای من و تو در این جهان بزرگ؟!
بیا و حل بکن این آخرین معمّا را
رها کنید در این حسّ لعنتی ما را
رها کنید در این حسّ لعنتی ما را...
.
#سید_مهدی_موسوی
هزار تا حرف قشنگ بلدم بزنم كه دست يه نفرو از باتلاق بگيره بكشه بيرون اما خودم تو همون باتلاق در حال غرق شدنم. هزار راه بلدم كه حال كسي رو خوب كنه اما حال خودم انگار سر جاش نيست. انگار تو هر جمعي ميتونم با همه بجوشم اما تنهاي تنهاي تنها باشم. انگار غريق نجاتيم كه تو دريا غرق ميشه. اينا ترسناكه. اينا زورم نرسيدنه. مشكل من دنيا و اتفاقات مزخرفش نيستن، مشكل من خودمم كه زورم به خودم نميرسه. اعتمادي كه از خودم به بقيه نشون دادم، خودم به خودم ندارم. انگار همه جوابا رو بلدم اما همه رو غلط مينويسم. انگار كه آدرس درست رو ميدونم اما از كوچه اشتباه ميرم. به بن بست ميرم. ميرم كه ته خيابون گريهم بگيره، شاكي باشم. انگار همه چشمه ها براي خودم خشكيده و راهي براي رفع اين تشنگي نميشناسم. انگار اتفاق خوبي ميتونم باشم، اما نه براي خودم، نه براي زندگي خودم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قاصدک در دل من همه کورند و کرند!
@Deep_Mo✨
@Deep_Mo✨
_کجایی؟
+پیش تو
_خودت پیش منی ، فکره کجاست؟
+پیش تو
+پیش تو
_خودت پیش منی ، فکره کجاست؟
+پیش تو
آدم علاقهی عجیبی دارد که همهی چیزهای بیربط را به خودش ربط بدهد و توی فکرش هزار دلیل باربط بیربط به موضوع برای خودش بسازد و برای تک تکشان غصه بخورد و هیچ کدامشان هم اصلا ربطی به اصل موضوع نداشته باشند، و آدم، کلا موجود غصه دوست بداریست...
چشماتو ببند...
به یاد بیار.
چشماشو...
لبخندشو...
آغوششو...
به یاد بیار.
چشماشو...
لبخندشو...
آغوششو...
از مزارع پنبهی شیلی،
تا کارخانه ی شماره ۱۷ شانگهای،
و زیرِ چرخ خیاطی زنی تُرک
پیراهنی بودم ،
که به "تو" فکر می کردم...
#محمد_عسکری
تا کارخانه ی شماره ۱۷ شانگهای،
و زیرِ چرخ خیاطی زنی تُرک
پیراهنی بودم ،
که به "تو" فکر می کردم...
#محمد_عسکری
من درباره ی تو به ان ها چیزی نگفتم
اما تورا دیده اند که در چشمانم شنا می کنی...
اما تورا دیده اند که در چشمانم شنا می کنی...
استيون در بهار مرا بوسید
رابین در پاییز
اما کالین فقط نگاهم کرد
او هیچگاه مرا نبوسید
بوسه استيون توی شوخی گم شد
بوسه رابین توی بازی
اما بوسهای که در چشم های کالین بود
شب و روز تعقیبم می کند
#سارا_تیزدیل
رابین در پاییز
اما کالین فقط نگاهم کرد
او هیچگاه مرا نبوسید
بوسه استيون توی شوخی گم شد
بوسه رابین توی بازی
اما بوسهای که در چشم های کالین بود
شب و روز تعقیبم می کند
#سارا_تیزدیل