مرا یارای آن نیست که بی طرف بمانم
نه در برابر زنی که شیفته ام می کند
نه در برابر شعری که حیرتزده ام می کند
نه در برابر عطری که به لرزه ام می افکند…
بی طرفی هرگز وجود ندارد
بین پرنده… و دانه گندم!
#نزار_قبانی
نه در برابر زنی که شیفته ام می کند
نه در برابر شعری که حیرتزده ام می کند
نه در برابر عطری که به لرزه ام می افکند…
بی طرفی هرگز وجود ندارد
بین پرنده… و دانه گندم!
#نزار_قبانی
-نمی خواستم دوستت باشم.
می خواستم اونی باشم که بالای استخون ترقوتُ می بوسه.
می خواستم اونی باشم که بالای استخون ترقوتُ می بوسه.
دلقک شدم در سیرک متروک، به این امید که بیایی به تماشای نمایشی که هیچکس دوستش ندارد، که تو با همه فرق داشتی. باران شدم در چله تابستان، که خنکت کنم مبادا که لبت خشک شود از عطش، که کاش عطش لبانم را داشتی. گرگ شدم در شکارگاه سلطان، که شکارم کنند و دلت خنک شود، خرگوش سفید کوچک جنگل. هیزم شدم در شرار چشمت، که خاکسترم را باد بیاورد بنشاند روی دستت و نوازشم کنی به قدر ثانیه ای، که امان از دوری. تاب آوردم که مرا نبینی و ندانی، جنگیدم با هر خیال نزدیک، گریختم از بوسه های غریبه، که باز بیایی و بشناسی و بخواهی و ببری. نترسیدم از شب ساکت طولانی، که خورشید شخصی من بودی و جای بوسه ات هنوز با رژ لب قرمزت روی آینه هر اتاق که پناهم بدهد می خندد. خالکوبی ات کردم پشت پلکم، که هر وقت چشمانم را بستم ببینمت.
نترسیدم از مرگ، که پلی میان دو رنج است. نترسیدم از تو، که رنجی میان دو بوسه ای. خواستم بخندانمت، و نبودی. سرخ پوشیدم و روسیاه شدم و رقصیدم پشت چراغ قرمز چهارراه پارک وی، تا به گوشت برسد که بی وقت و بی هوا حاجی فیروز آمده، که فکر کنی عید شده و مهربان شوی و بوسه ای نثار باد کنی به یادم.
همه ناممکن ها را ممکن کردم، و خسته نشدم از نبردی بیهوده، که مسلح بودم به خیال دستهای کوچک تو. به حرمت انگشتهایت، که روی ساعدم رقصیدند، و از یاد بردم پاییز در راه است. به احترام دقیقه ای که تو را خنداندم و جهان ایستاد به تماشا و جنگها متوقف شد و هیچ کودکی نمرد. حالا، مترسک باغ بی بروبارم. دنیا مرا از یاد برده، و من دنیا را. روزها به راه بی عابر نگاه میکنم، و می دانم دیگر هیچکس از پیچ تند جاده رد نخواهد شد. مگر تو بیایی، و امان بدهی که دلقکت نمایش مسخره اش را دوباره راه بیندازد، و از کلاه پاره اش کبوتری بیرون بیاورد که همه آوازهایش نام توست.
که متبرک باد نامت ای عشق، ای عذاب ممتد دلخواه.
#حمید_سلیمی
نترسیدم از مرگ، که پلی میان دو رنج است. نترسیدم از تو، که رنجی میان دو بوسه ای. خواستم بخندانمت، و نبودی. سرخ پوشیدم و روسیاه شدم و رقصیدم پشت چراغ قرمز چهارراه پارک وی، تا به گوشت برسد که بی وقت و بی هوا حاجی فیروز آمده، که فکر کنی عید شده و مهربان شوی و بوسه ای نثار باد کنی به یادم.
همه ناممکن ها را ممکن کردم، و خسته نشدم از نبردی بیهوده، که مسلح بودم به خیال دستهای کوچک تو. به حرمت انگشتهایت، که روی ساعدم رقصیدند، و از یاد بردم پاییز در راه است. به احترام دقیقه ای که تو را خنداندم و جهان ایستاد به تماشا و جنگها متوقف شد و هیچ کودکی نمرد. حالا، مترسک باغ بی بروبارم. دنیا مرا از یاد برده، و من دنیا را. روزها به راه بی عابر نگاه میکنم، و می دانم دیگر هیچکس از پیچ تند جاده رد نخواهد شد. مگر تو بیایی، و امان بدهی که دلقکت نمایش مسخره اش را دوباره راه بیندازد، و از کلاه پاره اش کبوتری بیرون بیاورد که همه آوازهایش نام توست.
که متبرک باد نامت ای عشق، ای عذاب ممتد دلخواه.
#حمید_سلیمی
گفت قرار نیست که همه چیز بعد و قبل از آدما مثل همیشه باشه و مثل قبل بمونه بازم، که هر آدم با خودش کلی چیز جدید به آدم اضافه میکنه هربار، کلی لبخند، لذت، ذوق، درد، اشک، یاد، خاطره، چیزایی که هر کدومش آدم رو میتونن یه آدم دیگه بکنن و آدم باز هم قراره در نهایت همون آدمی که بوده، باز هم بمونه.
آدمی كه از يه جايی به بعد فقط سكوت ميكنه، تبديل به يه آدم آروم نشده؛ فقط خسته شده از جنگيدن!
اونجايی كه منتظر جنگيدنش بودی ولی ديدی فقط يه لبخند بهت زد بدون روزِ رفتنش نزديكه!
بعضی از آدما وقتی باهات ميجنگن يعنی براشون مهمی و وقتی هم ديگه نسبت بهت بی تفاوت ميشن يعنی دارن زندگی كردن بدون تو رو به خودشون ياد ميدن!
از هر جنگی نترس!
بعضی از سكوتا از جنگ هم ترسناک ترن!
اونجايی كه منتظر جنگيدنش بودی ولی ديدی فقط يه لبخند بهت زد بدون روزِ رفتنش نزديكه!
بعضی از آدما وقتی باهات ميجنگن يعنی براشون مهمی و وقتی هم ديگه نسبت بهت بی تفاوت ميشن يعنی دارن زندگی كردن بدون تو رو به خودشون ياد ميدن!
از هر جنگی نترس!
بعضی از سكوتا از جنگ هم ترسناک ترن!