الان دقیقاً همونجام که
«نه میتونم شرایط رو تغییر بدم، نه میتونم چیزی که هست رو بپذیرم!»
«نه میتونم شرایط رو تغییر بدم، نه میتونم چیزی که هست رو بپذیرم!»
اصطلاح انگلیسی Toska یک نوع افسردگی همراه با اشتیاق رو نشون میده که حاصل ناامیدی از عشق هست.
مثل وقتی که تو میدونی هیچ برگشتی در کار نیست و باز هم منتظری!
مثل وقتی که تو میدونی هیچ برگشتی در کار نیست و باز هم منتظری!
کیارستمی: این دیالوگ رو عصبانی نگو.
با دلخوری بگو!!!
ژولیتبینوش: فرقشون چیه؟؟
کیارستمی: دلخوری توش عشق داره...
#عباس_کیارستمی
با دلخوری بگو!!!
ژولیتبینوش: فرقشون چیه؟؟
کیارستمی: دلخوری توش عشق داره...
#عباس_کیارستمی
شما با عالی ترین آدم جهانم تو رابطه باشید باز فکرتون پیش همونیه که خواستید و نخواسته با شما باشه
دیگر نمیخواهم کسی به من عادت کند. من به کسی عادت کنم. یک روز باید جدا شد. باید تنها ماند. باید شکست. اما در این شکستگی، تنها، فقط به تو فکر میکنم.
شب یک، شب دو
#بهمن_فرسی
شب یک، شب دو
#بهمن_فرسی
Forwarded from bitrait
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ pinned a voice message
گفت من نه اونقدری که به نظر میاد خوشحالم و نه اونقدری که فکر میکنی ناراحتم، من فقط همونقدری که به نظر نمیاد و فکر نمیکنی خالیم همین...
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
Nyctalgia – Time Changed Everything
اسم nyctalgia تشکیل شده از ریشه nykt به معنای کلی "شب" و پس وند algos در معنای "درد".
به این ترتیب معنای کلمه، درد شبانگاهی یا اصطلاحا دردهاییه که در خواب به سراغ آدم میاد.
در ادامه با گوش دادن به این قطعه میتونین، به حُسن نامگذاری پی ببرید.
به این ترتیب معنای کلمه، درد شبانگاهی یا اصطلاحا دردهاییه که در خواب به سراغ آدم میاد.
در ادامه با گوش دادن به این قطعه میتونین، به حُسن نامگذاری پی ببرید.
خوابی. آروم. بدنت مثل همیشه گرمه، من میفهمم این رو. لبخند زدی توی خواب. داری خواب میبینی یه دلفین حامله برات میرقصه توی ساحل قشم. دستت روی شکمته و داری جنینت رو نوازش میکنی. یه پرنده میخوره به شیشه پنجره اتاقخواب و تو از صدای مردنش بیدار میشی از خواب.
صدام میکنی. جواب نمیدم و یادت میاد من نیستم دیگه. تلخ شده دهنت. پا میشی میای جلوی یخچال، بطری شیر رو سر میکشی. یه چکه شیر از کنار لبت سفر میکنه روی پوست گندمیت. نور یخچال افتاده روی پاهای لختت و چقدر لاغر شدی دختر. حواست به خودت نیست. یه پرنده دیگه میخوره به پنجره اتاق خوابت.
پنجره بازه، بازِ باز. تو نشستی روی تخت، هزارتا پرنده توی اتاقت ساکت نشستن و داری براشون قصه جدیدت رو میخونی. قصه جدیدت درباره سفر یه موریانه از استخون یه مرد مرده ته گور دسته جمعیه به گذشتهی مرد، به روزهایی که برای خودش کسی بوده. پرندهها حیرونن. تو نمیدونی اون گنجیشک اولی که خورد به پنجره من بودم. میت بیهودهی من افتاده توی نورگیر طبقه پایین.
مرد همسایه خاکم میکنه توی باغچه، به زنش میگه خوبه قوت میشه واسه خاک. من یه ذرهی کوچیکم که کمکم از سرو بلند حیاط بالا میرم و یه سلول از یه شاخه میشم پشت پنجره اتاقت. نگاهت میکنم که عاشق میشی، مادر میشی، موهات جوگندمی میشه، دستهات پیر میشن و همهچی یادت میره کمکم.
خوابی تو. خواب میبینی من هنوز نرفتم. میشینم کنارت روی تخت، آروم صدات میکنم: بیدار شو دیرت میشه. چشمات رو باز میکنی و میپرسی نخوابیدی نه؟ میگم نه. دعوتم میکنی به آغوشت. مچاله میشم توی بغلت و میگم میشه برام آواز بخونی؟ تو آواز میخونی و من از پشت پنجره خودم رو میبینم که مثل یه گلولهی برف سیاه، کمکم از گرمای تنت آب میشم.
فردا که بیدار بشی، من رو یادت رفته. اما من همیشه مراقب تو میمونم. فرقی نمیکنه شاخهی خشک بشم یا روح سرگردون یا ذرهی خاک که توی نور میرقصه. حواسم بهت هست. نترس. بخواب.
#حمید_سلیمی
صدام میکنی. جواب نمیدم و یادت میاد من نیستم دیگه. تلخ شده دهنت. پا میشی میای جلوی یخچال، بطری شیر رو سر میکشی. یه چکه شیر از کنار لبت سفر میکنه روی پوست گندمیت. نور یخچال افتاده روی پاهای لختت و چقدر لاغر شدی دختر. حواست به خودت نیست. یه پرنده دیگه میخوره به پنجره اتاق خوابت.
پنجره بازه، بازِ باز. تو نشستی روی تخت، هزارتا پرنده توی اتاقت ساکت نشستن و داری براشون قصه جدیدت رو میخونی. قصه جدیدت درباره سفر یه موریانه از استخون یه مرد مرده ته گور دسته جمعیه به گذشتهی مرد، به روزهایی که برای خودش کسی بوده. پرندهها حیرونن. تو نمیدونی اون گنجیشک اولی که خورد به پنجره من بودم. میت بیهودهی من افتاده توی نورگیر طبقه پایین.
مرد همسایه خاکم میکنه توی باغچه، به زنش میگه خوبه قوت میشه واسه خاک. من یه ذرهی کوچیکم که کمکم از سرو بلند حیاط بالا میرم و یه سلول از یه شاخه میشم پشت پنجره اتاقت. نگاهت میکنم که عاشق میشی، مادر میشی، موهات جوگندمی میشه، دستهات پیر میشن و همهچی یادت میره کمکم.
خوابی تو. خواب میبینی من هنوز نرفتم. میشینم کنارت روی تخت، آروم صدات میکنم: بیدار شو دیرت میشه. چشمات رو باز میکنی و میپرسی نخوابیدی نه؟ میگم نه. دعوتم میکنی به آغوشت. مچاله میشم توی بغلت و میگم میشه برام آواز بخونی؟ تو آواز میخونی و من از پشت پنجره خودم رو میبینم که مثل یه گلولهی برف سیاه، کمکم از گرمای تنت آب میشم.
فردا که بیدار بشی، من رو یادت رفته. اما من همیشه مراقب تو میمونم. فرقی نمیکنه شاخهی خشک بشم یا روح سرگردون یا ذرهی خاک که توی نور میرقصه. حواسم بهت هست. نترس. بخواب.
#حمید_سلیمی