Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ (𝓜𝓸𝓱𝓲𝔁🍁)
مگر دوست داشتن، وابسته بودن بدون هرگونه نیاز به هم نبود؟
تو را چه شده بود کینگونه مرا وابسته خود گرداندی ونگار سالهاست متروک ساختهای! چگونه نیازیست که ورای بودن ها، جایگاهی فراسوی مکان؛ در آستانهی قلبی آشفته حال، تمنای وصال میکند؟
#محیکس
تو را چه شده بود کینگونه مرا وابسته خود گرداندی ونگار سالهاست متروک ساختهای! چگونه نیازیست که ورای بودن ها، جایگاهی فراسوی مکان؛ در آستانهی قلبی آشفته حال، تمنای وصال میکند؟
#محیکس
دیوانه بود آدم ساده، میخواست با کلمه تو را ببوسد. میخواست چشم درشت تیره تو را شعر کند، و برف شود روی گرمای دستانت، و سایه باشد در تاریکی پشت سر تو جامانده. دیوانه بود. درست و حسابی دیوانه بود.
لبهایت را دوست داشت بنویسد. لبهایت را وقتی شعر میخوانند. لبهایت را وقتی حرفهای ساده روزمره را شعر میکنند. لبهایت را وقتی اسم هر آدمی را که صدا میزنی، درخت سیب میشود و شکوفه میدهد در چلهی سرد زمستان حتی.
نه این که عاشقت شده باشد، نه. میت رنجوری بود که از معاشرت تو زنده شدهبود، و میخواست این اعجاز بزرگ معاصر را در کلماتش ثبت کند. میخواست برنگردد به دلمردگی، به حرف نزدن، ننوشتن، نوازش نکردن، به درد نخوردن. میخواست در تو بماند، در تماشای تو، در نور تو، درتمنای تو، در این که از تو خورشید ببافد گوشهی جاجیم زمخت سیاه جهانش.
نشد که برایت درست بنویسد، یعنی شاملو نبود که کلماتش در خور آیدا باشد، یا سعدی نبود که از کلمهی "دلبر" کهکشان بسازد و بیندازد گوشهی آسمان. چاپلین نبود که تو را بخنداند و عاشقان خندههایت را بیشتر کند. آدم سادهای بود، که همیشه دیر میرسید، یا نمیرسید، یا اهمیت نداشت که رسیدهاست.
یکجا روی یک دیوار نامرئی نوشتهبود: "چقدر چشمهای تو شعرند دختر. " هر وقت دلش میگرفت، به همان دیوار برمیگشت و به شعر چشمهای زنی فکر میکرد که از آوازهای نهنگ عاصی بیخبر بود، و از رنج تماشای آدم دلخواه از دور بیخبر بود، و هیچ شبی قبل از خواب باد را نبوسیدهبود به نیت او. بوسیدن ندارند آدمهای ساده.
این سرنوشت اوست. پذیرفته. تا زندهاست به کلمهها احترام خواهدگذاشت و وقتی مرد، تنها کلمهها برایش سوگواری خواهندکرد، بس که تنهاست آدم مطرود. با اینهمه، ای نور صبح اردیبهشت که در زمستان دستان هر مرد رنجور جای نوازش تو خالی است، برایت باید بنویسد آدم ساده که دیدن تو، مرور تاریخ زن است، و دیدن زخمهای زن، و تماشای مرهمبودن مادرزاد زنهایی که بلدند مهربان باشند وقتی غمگینند.
حالا دوباره به نیت کف دستانت روی ماه باد را خواهدبوسید، و کنار کلمات خودش خواهدنشست به تماشای شب دریا. میداند اگر یخ نزند، عاقبت خورشید به آسمان بازخواهدگشت. و میداند نور، مرگ تاریکی است. و نمیداند فقط در تاریکی است که تنهاییش پیدا نیست. بیخبر است آدم ساده. بسیار بیخبر است.
#حمیدسلیمی
لبهایت را دوست داشت بنویسد. لبهایت را وقتی شعر میخوانند. لبهایت را وقتی حرفهای ساده روزمره را شعر میکنند. لبهایت را وقتی اسم هر آدمی را که صدا میزنی، درخت سیب میشود و شکوفه میدهد در چلهی سرد زمستان حتی.
نه این که عاشقت شده باشد، نه. میت رنجوری بود که از معاشرت تو زنده شدهبود، و میخواست این اعجاز بزرگ معاصر را در کلماتش ثبت کند. میخواست برنگردد به دلمردگی، به حرف نزدن، ننوشتن، نوازش نکردن، به درد نخوردن. میخواست در تو بماند، در تماشای تو، در نور تو، درتمنای تو، در این که از تو خورشید ببافد گوشهی جاجیم زمخت سیاه جهانش.
نشد که برایت درست بنویسد، یعنی شاملو نبود که کلماتش در خور آیدا باشد، یا سعدی نبود که از کلمهی "دلبر" کهکشان بسازد و بیندازد گوشهی آسمان. چاپلین نبود که تو را بخنداند و عاشقان خندههایت را بیشتر کند. آدم سادهای بود، که همیشه دیر میرسید، یا نمیرسید، یا اهمیت نداشت که رسیدهاست.
یکجا روی یک دیوار نامرئی نوشتهبود: "چقدر چشمهای تو شعرند دختر. " هر وقت دلش میگرفت، به همان دیوار برمیگشت و به شعر چشمهای زنی فکر میکرد که از آوازهای نهنگ عاصی بیخبر بود، و از رنج تماشای آدم دلخواه از دور بیخبر بود، و هیچ شبی قبل از خواب باد را نبوسیدهبود به نیت او. بوسیدن ندارند آدمهای ساده.
این سرنوشت اوست. پذیرفته. تا زندهاست به کلمهها احترام خواهدگذاشت و وقتی مرد، تنها کلمهها برایش سوگواری خواهندکرد، بس که تنهاست آدم مطرود. با اینهمه، ای نور صبح اردیبهشت که در زمستان دستان هر مرد رنجور جای نوازش تو خالی است، برایت باید بنویسد آدم ساده که دیدن تو، مرور تاریخ زن است، و دیدن زخمهای زن، و تماشای مرهمبودن مادرزاد زنهایی که بلدند مهربان باشند وقتی غمگینند.
حالا دوباره به نیت کف دستانت روی ماه باد را خواهدبوسید، و کنار کلمات خودش خواهدنشست به تماشای شب دریا. میداند اگر یخ نزند، عاقبت خورشید به آسمان بازخواهدگشت. و میداند نور، مرگ تاریکی است. و نمیداند فقط در تاریکی است که تنهاییش پیدا نیست. بیخبر است آدم ساده. بسیار بیخبر است.
#حمیدسلیمی
[دلم از نرگس بیمار تو بیمارتر است]
@Deep_Mo✨
@Deep_Mo✨
اونایی که یه عمر بچه بودن و دنیای بزرگترا رو میدیدن، بخشی از دنیای اونا محسوب میشن و اینجوری یه دنیای خفن ترو تجربه کردن و میتونن دنیای خفنترتریو بسازن.
#محیکس
#محیکس
Forwarded from bitrait
Gandom Goon
Mohsen Chavoshi
ماهوخورشیدمنی
دورتمیگردم
دورتمیگردم
تا یک جایی خاطرات به انتخاب خودشان فراموش میشوند و از یک جایی به بعد به انتخاب خود آدمها، که آن جا همان مرز بین زندگی کردن و روزمرگیست، که انتخاب کنیم که ادامه دهیم یا انتخاب نکنیم و تنها ادامه پیدا کنیم.