۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
ترس یچی مثه بیرون رفتن بابات وقتی هنوز دو سالته و میدویی دنبالشهس! تو لحظه خفهت میکنه، یجور انگار که تازه از خواب عصرگاهیت بیدار شدی و تمام عالم و آدم مردهاند! به خودت بیا. هیچی اونقدر پایدار نیست که بشه حفظش کرد. آررره، اونایی که تونستن، افسانه شدن...…
[هیچی(با تشدید روی چ) نداری که منو بترسونی باهاش.]
دلم میخواست میتونستم به کسی اینو بگم؛
《تو برای من قوت قلبی اینو میدونستی؟》
《تو برای من قوت قلبی اینو میدونستی؟》
نگاهم کرد و ادامه داد: «هر چیزی یه فصلی داره، اگه از فصلش بگذره طعمش رو از دست میده، قشنگیش به چشم نمیآد.»
پرسیدم : «فصلش گذشته؟»
گفت: «فکر کن یه قافله ابر با یه عالمه بارون توی دلشون تصمیم بگیرن سفر کنن به یه شهرِ دور وُ فصل پاییز شروع به باریدن کنن، بعد یکی از این ابرها بین راه گم بشه و دو فصل دیرتر، چلهی تابستون، برسه به مقصد: حالا یا باید اون همه بارون رو توی دل خودش نگه داره یا چلهی تابستون، زیر نور تند خورشید، بباره. این بارون به زمین نرسیده بخار میشه.»
آخرین کام سیگار را آنقدر محکم گرفتم که بوی فیلتر توی دهانم پیچید.
#علی_سلطانی
پرسیدم : «فصلش گذشته؟»
گفت: «فکر کن یه قافله ابر با یه عالمه بارون توی دلشون تصمیم بگیرن سفر کنن به یه شهرِ دور وُ فصل پاییز شروع به باریدن کنن، بعد یکی از این ابرها بین راه گم بشه و دو فصل دیرتر، چلهی تابستون، برسه به مقصد: حالا یا باید اون همه بارون رو توی دل خودش نگه داره یا چلهی تابستون، زیر نور تند خورشید، بباره. این بارون به زمین نرسیده بخار میشه.»
آخرین کام سیگار را آنقدر محکم گرفتم که بوی فیلتر توی دهانم پیچید.
#علی_سلطانی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نمیدانم از دلتنگی عاشقترم یا از عاشقی دلتنگتر! فقط میدانم در آغوش منی بی آنکه باشی و رفتهای بی آنکه نباشی.
#عباس_معروفی
#عباس_معروفی