۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
خواب می‌بینم روی تخت من خوابت برده و موهات ریخته دورت. برهنه خوابیدی و لبات می‌خنده. نور از پنجره افتاده روی پاهات. بعد از سالن یه صدایی میاد و از خواب می‌پری. میخوای پاشی، جون نداری. پات رو به زور میذاری زمین، یهو مثل دونه‌های شن از هم می‌پاشی. می‌ریزی کنار تخت، کنار پیراهن چارخونه‌ی من. اتاق میشه ساحل. من از توی آب داد می‌زنم نهنگی که از آب می‌ترسه سرنوشتش چیه؟ هیشکی جواب نمیده. دوباره داد می‌زنم نهنگی که از ته تاریک دریا می‌ترسه سرنوشتش چیه؟ یکی توی سرم می‌خونه خوشا دیدار ما در خواب. می‌پرم از خواب.

واسّادی کنار پنجره. وامیسّم کنارت. سیگار روشن می‌کنی برام. نمی‌کشم اما ازت میگیرمش. سیگارت ماتیکی شده، میخوام بگم خوش به حال سیگارت، نمیگم. بیرون پنجره هوا سرده و برف میاد، ولی تو باز فقط پیراهن آبی من تنته. بدون این که نگاهم کنی میگی یه‌بار عاشق نهنگی بودم که از آب می‌ترسید. میگم چی شد سرنوشتش؟ میگی نمی‌دونم، گمش کردم. میخوام بگم خوش به حالش که عاشقش بودی، نمیگم. سیگار رسیده به تهش و دستم میسوزه. می‌پرم از خواب.

یادم نمیاد کی اومدم کوه و کی خوابم برده که اینجا بیدار شدم. یه سگ از بالای صخره نگاهم می‌کنه، بعد میگه تو تا حالا از نزدیک خودت رو دیدی؟ میگم نه. میگه خوش به حالت. بعد خودش رو پرت می‌کنه ته دره. ته دره، میفته توی ساحل شنی و نهنگ از خواب می‌پره. وامیسم کنار پنجره آواز می‌خونم ولی صدا ندارم. عین یه فیلم صامت. یه گنجیشک خودشو می‌کوبه به شیشه. می‌پرم از خواب.

سرم درد می‌کنه. از وسط دریا داد می‌زنم نهنگی که می‌ترسه بخوابه و خواب ببینه تو خواب‌هاش گم شده سرنوشتش چیه؟ صدای یه زن از دور میاد که لالایی می‌خونه. چشمام رو می‌بندم و غرق میشم.

#حمیدسلیمی
👍2
Forwarded from 𝓜𝓸𝓱𝓲𝔁
هوشنگ ابتهاج:
‏دستم نمی‌رسد که
در آغوش گیرمت.
۰ خواب
دوست داشتن را در چشمی بجوی که حتی وقتی بسته است، رویای تورا ببیند‌.
«عشق گاهی، دوست داشتن کسی‌ است که هرگز دوستَت نخواهد داشت.»

‏بوریس ویان
Hasrate Khis
Mohsen Chavoshi
میخوام اینجا با تو باشم زیر بارونا دوباره
ولی افسوس نه تو هستی نه دیگه بارون میباره
«وقتی پسربچه بودم خیلی تنها ماندم، اما آن‌ها بیشتر به زور شرایط بود نه به انتخاب خودم. اما حالا، با شتاب به طرف تنهایی می‌روم همان‌طور که رودخانه‌ها با شتاب به سوی دریا سرازیر می‌شوند.»


- از میان نامه‌ی فرانتس کافکا به فلیسه.