وسط روز، ناگهان شب شد
آسمان شد سیاهتر از نفت!
پیشگوی بزرگ با خود گفت:
این شبِ لعنتی نخواهد رفت!
صبر کردیم و صبر ما را کرد
هر چه که جانمان به لب آمد
به امیدِ سحر نشستیم و
شب گذشت و دوباره شب آمد!
چند شب ذرهذره جان دادم
مثل ماهی کوچکم بر خاک
چند شب مغزِ شهر را خوردند
مارها روی شانهی «ضحاک»
چند شب کودکیم را کشتند
مثل سوزن زدن به بادکنک
چند شب مؤبدان زرتشتی
پوست کندند از تنِ «مزدک»
چند شب لشکر مسلمانان
دست در نقشهی جهان بردند
دختر هفتساله را با شوق
به کنیزی به خانهشان بردند
چند شب نوبت مغولها بود
خشم «تیمورلنگ» یا «چنگیز»
از درختم به خاک افتادم
مثل یک برگ، آخرِ پاییز
تا بخوابند شب در آرامش
بالشِ خون و پَر میآوردند!
چند شب خواجگان قاجاری
چشم از کاسه درمیآوردند
موقع کشتن «امیرکبیر»
ناگهان گونههاش خیس شدند
تکههای بریدهی وطنم
هدیه به روس و انگلیس شدند
چند شب در بهارِ «مشروطه»
خاکِ سرمازده تبسّم کرد
چند شب هم «مظفرالدین شاه»
استکان توی کون مردم کرد!
چند شب با امید سر کردیم
بد به پایان رسید و بدتر شد!
دل به طوفانِ کینهتوز نداد
گلِسرخی که زود پرپر شد
چند شب روی منقلش قاضی
حکم اعدام نوجوان میداد
شرق تا غرب، تا شمال و جنوب
همهجا بوی «خاوران» میداد
چند شب کوچه بوی خون میداد
واعظی رنگ زد، سفیدش کرد!
چند شب هر که گفت: آزادی...
حاکمِ شهر ناپدیدش کرد
همه را توی کوچهها کشتند
عدهای داخل کمد بودند!
جنگجویان راه آزادی!!
گرم دعوا میان خود بودند
چند شب از میان آنهمه شوق
زندگی روحِ خستهای میساخت
بچهها از گرسنگی مُردند
کشورم بمب هستهای میساخت
هیچکس غیر شاعری مرده
حرفی از نسل زجردیده نزد!
چند شب... چند شب... نه چندین شب
پشتهم آمد و سپیده نزد
پیشگوی بزرگ خود را کشت
هیچچیز از خودش بهجا نگذاشت
پیشگوی بزرگ میدانست
تا ابد شب ادامه خواهد داشت...
#سید_مهدی_موسوی
آسمان شد سیاهتر از نفت!
پیشگوی بزرگ با خود گفت:
این شبِ لعنتی نخواهد رفت!
صبر کردیم و صبر ما را کرد
هر چه که جانمان به لب آمد
به امیدِ سحر نشستیم و
شب گذشت و دوباره شب آمد!
چند شب ذرهذره جان دادم
مثل ماهی کوچکم بر خاک
چند شب مغزِ شهر را خوردند
مارها روی شانهی «ضحاک»
چند شب کودکیم را کشتند
مثل سوزن زدن به بادکنک
چند شب مؤبدان زرتشتی
پوست کندند از تنِ «مزدک»
چند شب لشکر مسلمانان
دست در نقشهی جهان بردند
دختر هفتساله را با شوق
به کنیزی به خانهشان بردند
چند شب نوبت مغولها بود
خشم «تیمورلنگ» یا «چنگیز»
از درختم به خاک افتادم
مثل یک برگ، آخرِ پاییز
تا بخوابند شب در آرامش
بالشِ خون و پَر میآوردند!
چند شب خواجگان قاجاری
چشم از کاسه درمیآوردند
موقع کشتن «امیرکبیر»
ناگهان گونههاش خیس شدند
تکههای بریدهی وطنم
هدیه به روس و انگلیس شدند
چند شب در بهارِ «مشروطه»
خاکِ سرمازده تبسّم کرد
چند شب هم «مظفرالدین شاه»
استکان توی کون مردم کرد!
چند شب با امید سر کردیم
بد به پایان رسید و بدتر شد!
دل به طوفانِ کینهتوز نداد
گلِسرخی که زود پرپر شد
چند شب روی منقلش قاضی
حکم اعدام نوجوان میداد
شرق تا غرب، تا شمال و جنوب
همهجا بوی «خاوران» میداد
چند شب کوچه بوی خون میداد
واعظی رنگ زد، سفیدش کرد!
چند شب هر که گفت: آزادی...
حاکمِ شهر ناپدیدش کرد
همه را توی کوچهها کشتند
عدهای داخل کمد بودند!
جنگجویان راه آزادی!!
گرم دعوا میان خود بودند
چند شب از میان آنهمه شوق
زندگی روحِ خستهای میساخت
بچهها از گرسنگی مُردند
کشورم بمب هستهای میساخت
هیچکس غیر شاعری مرده
حرفی از نسل زجردیده نزد!
چند شب... چند شب... نه چندین شب
پشتهم آمد و سپیده نزد
پیشگوی بزرگ خود را کشت
هیچچیز از خودش بهجا نگذاشت
پیشگوی بزرگ میدانست
تا ابد شب ادامه خواهد داشت...
#سید_مهدی_موسوی
👏2
خیلی جالبه!
شما معمولاً حس ناکافی بودن رو از کسی میگیرید که از سرش هم زیادید.
شما معمولاً حس ناکافی بودن رو از کسی میگیرید که از سرش هم زیادید.
"From my blood, come The Prince That Was Promised and his will be the Song of Ice and Fire."
Aegon the conqueror
#HOTD
Aegon the conqueror
#HOTD
A king should never sit EASY!
Aegon the conqueror
Aegon the conqueror