+میدونی چی خیلی سخته؟
-چی؟!
+این که حس کنی
به زور داره جوابتو میده…
-چی؟!
+این که حس کنی
به زور داره جوابتو میده…
بانـو جـان آدمـہـا دو دستـھ اند :
آنـہـا کھ تـو را ندارنـد😉
و آنـہـا کھ غلـط مےکنند تـو را داشتھ باشند...😡
آنـہـا کھ تـو را ندارنـد😉
و آنـہـا کھ غلـط مےکنند تـو را داشتھ باشند...😡
به حرفِ منِ عاشقانه نويس گوش كن
عشق عجيبه
نااُميد نشو
يه شبي كه فكر ميكني آخراشه
همه چي خوب ميشه
الآن فقط بخواب...
#فريد_صارمي
عشق عجيبه
نااُميد نشو
يه شبي كه فكر ميكني آخراشه
همه چي خوب ميشه
الآن فقط بخواب...
#فريد_صارمي
دلتنگى هاى آخرِ شبِ هر كس،
هيچ شعبه ى ديگرى ندارد!
يكى عكس ميبيند...
يكى آهنگ گوش ميدهد...
ديگرى پيغامها را مرور ميكند...
يكى...
انتخاب با شماست!
#على_قاضى_نظام
هيچ شعبه ى ديگرى ندارد!
يكى عكس ميبيند...
يكى آهنگ گوش ميدهد...
ديگرى پيغامها را مرور ميكند...
يكى...
انتخاب با شماست!
#على_قاضى_نظام
هنوز هم به این حلقه یِ طلاییِ سنگین عادت نکرده ام....
امروز وقتی داشتم یادت را لا به لایِ شالگـردنِ پسرکم می بافتم از دستم بیرونش آورده ام و.....
راستی
پسرکم سرماییست و نامش
همان سه حـرفیِ نامت....
اما....
کجا گذاشتمش این حلقه ی لعنتی را....
#فاطمه_صابری_نیا
امروز وقتی داشتم یادت را لا به لایِ شالگـردنِ پسرکم می بافتم از دستم بیرونش آورده ام و.....
راستی
پسرکم سرماییست و نامش
همان سه حـرفیِ نامت....
اما....
کجا گذاشتمش این حلقه ی لعنتی را....
#فاطمه_صابری_نیا
فرق ِ ما دیوونه ها و شما عاقلا اینه که
شما تو تنهاییا و بی کسی هاتون یادش می افتین
ما دقیقا وسط ِ شادی ها و خوشی ها جاش رو خالی میبینیم
شما تو تنهاییا و بی کسی هاتون یادش می افتین
ما دقیقا وسط ِ شادی ها و خوشی ها جاش رو خالی میبینیم
فکر کردن فقط اونجاش که هندزفری تو گوشته؛ یهو میبینی دو ساعته که هیچی پلی نمیشه.
من
عادت کرده ام
هر صبح
قبل از باز شدن چشم هایم
دوستت داشته باشم ؛
وَ برایم مهم نباشد که تو
درکجای این شهرِ شلوغ
به فراموش کردنم مشغول هستی ...
#مینا_آقازاده
عادت کرده ام
هر صبح
قبل از باز شدن چشم هایم
دوستت داشته باشم ؛
وَ برایم مهم نباشد که تو
درکجای این شهرِ شلوغ
به فراموش کردنم مشغول هستی ...
#مینا_آقازاده
فاصله،
شايد دلتنگي بياره،
اما دل آدما رو به هم نزديكتر مي كنه....
من انقدري كه به تو فكر مي كنم،
به آدماي اطرافم نگاه نمي كنم.
انقدري كه از تو براي خودم،
خاطره هاي خيالي مي سازم،
خاطرات ديگه رو به ياد نميارم.
گاهي وقتا آدما منو با دست نشون مي دن،
فكر مي كنن ديوونه شدم،
اونا نمي فهمن من دارم با تو بلند بلند درد و دل مي كنم:)
من فكر مي كنم،
وقتي كسي راه مي ره
و با خودش حرف مي زنه،
داره واسه اوني كه فراموشش نكرده، خاطره تعريف مي كنه...
واسه اوني كه يه بار اومده
و ديگه تكرار نشده.
واقعيت اينه كه سخت تر از ترك كردن
يه نفر ، فراموش كردنشه...
لعنت به تو!
كه مثل هيچكس نيستي:)
#پویا_جمشیدی
شايد دلتنگي بياره،
اما دل آدما رو به هم نزديكتر مي كنه....
من انقدري كه به تو فكر مي كنم،
به آدماي اطرافم نگاه نمي كنم.
انقدري كه از تو براي خودم،
خاطره هاي خيالي مي سازم،
خاطرات ديگه رو به ياد نميارم.
گاهي وقتا آدما منو با دست نشون مي دن،
فكر مي كنن ديوونه شدم،
اونا نمي فهمن من دارم با تو بلند بلند درد و دل مي كنم:)
من فكر مي كنم،
وقتي كسي راه مي ره
و با خودش حرف مي زنه،
داره واسه اوني كه فراموشش نكرده، خاطره تعريف مي كنه...
واسه اوني كه يه بار اومده
و ديگه تكرار نشده.
واقعيت اينه كه سخت تر از ترك كردن
يه نفر ، فراموش كردنشه...
لعنت به تو!
كه مثل هيچكس نيستي:)
#پویا_جمشیدی
هنوز هم دیر نیست
برای آمدنت
آخر تو اهلِ تنها گذاشتنِ من نبودی
میدانم که رفتی
تا مرا بترسانی
اما نمیدانم چرا دیر کردی...
#مائده_زمان
برای آمدنت
آخر تو اهلِ تنها گذاشتنِ من نبودی
میدانم که رفتی
تا مرا بترسانی
اما نمیدانم چرا دیر کردی...
#مائده_زمان
اون روی سرد بالشم که باشی
بالاخره با در آغوش گرفتن یه آدم گرم میشی...
پس سعی نکن انقدر مغرور و سنگدل باشی...
بالاخره با در آغوش گرفتن یه آدم گرم میشی...
پس سعی نکن انقدر مغرور و سنگدل باشی...
اگه یه کانالِ پرایویت از وویساش ندارین و هر شب از اول تا آخرشونو گوش نمیدین، ینی هنوز #عاشقش نیستین =))
#یار_قدیمی
#یار_قدیمی
اگر به جان عزیز تو غم نریخته بودم
اگر که زندگیات را به هم نریخته بودم
اگر که دور تنت دست من طناب نمی شد
اگر که خستگی ام بر سرت خراب نمی شد
اگر که در کفن زندگی اسیر نبودیم
اگر که وارث این درد ناگزیر نبودیم
اگر که صاعقه بر سقف خیس خانه نمی زد
اگر به شانه مان غصه تازیانه نمی زد
اگر که خستگی ام در تن تو تازه نمی شد
اگر که قلب تو تابوت این جنازه نمی شد
اگر که سایه این بی کسی بزرگ نمی ماند
اگر که خانه مان آشیان گرگ نمی ماند
اگر من و تو درین زندگی غریب نبودیم
اگر که طعمه این شهر نانجیب نبودیم
اگر دل تو ازین روزگار رنجه نمی شد
اگر که روح تو در خانه ام شکنجه نمی شد
اگر کنار تو یک صفحه سیاه نبودم
اگر برای تو یک راه اشتباه نبودم
اگر به من تن سبز تو قول سیب نمی داد
اگر که روح تو نعش مرا فریب نمی داد
اگر که بسته این برزخ سیاه نبودی
اگر کنار من اینقدر بی گناه نبودی
اگر همیشه فقط این نبود زندگی ما
سکوت یک شب غمگین نبود زندگی ما
اگر که خاطره هامان نصیب باد نمی شد
اگر دوباره اگرهایمان زیاد نمی شد
...
قرار نیست به این کوچه نوبهار بیاید
قرار نیست اگرهایمان به کار بیاید
قرار نیست کمی اتفاق خوب بیفتد
که پشت پنجره بسته مان بهار بیاید
قرار نیست که پایان قصه تلخ نباشد
میان سفره مان غیر زهرمار بیاید
قرار نیست کسی از میان مردم دنیا
برای بردن این نعش بی مزار بیاید
قرار نیست که فردای نارسیده روشن
برای دیدن این قوم سوگوار بیاید
قرار نیست که خوشبختی تلف شده ما
پس از تحمل یک عمر انتظار بیاید
دعا کنیم که این شهر بی پرنده نماند
دعا کنیم زمستان شوم زنده نماند
دعا کنیم که هر شاخه شکلِ دار نگیرد
دوباره کوچه مان بوی انفجار نگیرد
دعا کنیم که آینده بی فروغ نباشد
دعا کنیم دعاهایمان دروغ نباشد...
(حامد ابراهیم پور)
اگر که زندگیات را به هم نریخته بودم
اگر که دور تنت دست من طناب نمی شد
اگر که خستگی ام بر سرت خراب نمی شد
اگر که در کفن زندگی اسیر نبودیم
اگر که وارث این درد ناگزیر نبودیم
اگر که صاعقه بر سقف خیس خانه نمی زد
اگر به شانه مان غصه تازیانه نمی زد
اگر که خستگی ام در تن تو تازه نمی شد
اگر که قلب تو تابوت این جنازه نمی شد
اگر که سایه این بی کسی بزرگ نمی ماند
اگر که خانه مان آشیان گرگ نمی ماند
اگر من و تو درین زندگی غریب نبودیم
اگر که طعمه این شهر نانجیب نبودیم
اگر دل تو ازین روزگار رنجه نمی شد
اگر که روح تو در خانه ام شکنجه نمی شد
اگر کنار تو یک صفحه سیاه نبودم
اگر برای تو یک راه اشتباه نبودم
اگر به من تن سبز تو قول سیب نمی داد
اگر که روح تو نعش مرا فریب نمی داد
اگر که بسته این برزخ سیاه نبودی
اگر کنار من اینقدر بی گناه نبودی
اگر همیشه فقط این نبود زندگی ما
سکوت یک شب غمگین نبود زندگی ما
اگر که خاطره هامان نصیب باد نمی شد
اگر دوباره اگرهایمان زیاد نمی شد
...
قرار نیست به این کوچه نوبهار بیاید
قرار نیست اگرهایمان به کار بیاید
قرار نیست کمی اتفاق خوب بیفتد
که پشت پنجره بسته مان بهار بیاید
قرار نیست که پایان قصه تلخ نباشد
میان سفره مان غیر زهرمار بیاید
قرار نیست کسی از میان مردم دنیا
برای بردن این نعش بی مزار بیاید
قرار نیست که فردای نارسیده روشن
برای دیدن این قوم سوگوار بیاید
قرار نیست که خوشبختی تلف شده ما
پس از تحمل یک عمر انتظار بیاید
دعا کنیم که این شهر بی پرنده نماند
دعا کنیم زمستان شوم زنده نماند
دعا کنیم که هر شاخه شکلِ دار نگیرد
دوباره کوچه مان بوی انفجار نگیرد
دعا کنیم که آینده بی فروغ نباشد
دعا کنیم دعاهایمان دروغ نباشد...
(حامد ابراهیم پور)
دوس دارم یه روزی بیاد اونقدر
باورت داشته باشم
که وقتی میگی "باران"؛
من خیس بشم از نم صدای تو...
باورت داشته باشم
که وقتی میگی "باران"؛
من خیس بشم از نم صدای تو...
چشمانت ستاره های شب
که در ناباوری سوختند
خاموش گشتند
دستانت را خورشید میفهمید
آفتاب گردانی که
رو به چهره ی تو می گردید
و سکوت تو سحر را بلعید...
دست های خونینت را
از قتل عام فلق
بر چشمانم نهادی
داغ خودکشی درختان در پاییز
را بر دلم نهادی
و همچنان می خواندی
احساس را که فهمد؟
احساس در تار و پود نقش صدایم را
در لحظه ایی از هم گسیختی
و گوی بغض در گردن عشق
هزاران تکه شد
و نا مفهوم ترین آواز غم
در آستانه ی شب
به طنین در آمد
که در ناباوری سوختند
خاموش گشتند
دستانت را خورشید میفهمید
آفتاب گردانی که
رو به چهره ی تو می گردید
و سکوت تو سحر را بلعید...
دست های خونینت را
از قتل عام فلق
بر چشمانم نهادی
داغ خودکشی درختان در پاییز
را بر دلم نهادی
و همچنان می خواندی
احساس را که فهمد؟
احساس در تار و پود نقش صدایم را
در لحظه ایی از هم گسیختی
و گوی بغض در گردن عشق
هزاران تکه شد
و نا مفهوم ترین آواز غم
در آستانه ی شب
به طنین در آمد
خون میجهد از گردنت با عشق و بیرحمی
در من دراکولای غمگینیست… میفهمی؟!
خون میخورم از آن کبودیها که دیگر نیست
در میروم این خانه را… هرچند که در نیست!
عکس کسی افتادهام در حوض نقاشی
محبوب من! گه میخوری مال کسی باشی
گه میخوری با او بخندی توی مهمانی
میخواهمت بدجور و تو بدجور میدانی
هذیان گرفته بالشم بس که تبم بالاست
این زوزههای آخرین نسل ِ دراکولاست
از بین خواهد رفت امّا نه به زودیها!
از گردن و آیندهات جای کبودیها
حل میشوم در استکان قرصها، در سم
محبوب من! خیلی از این کابوس میترسم!
زل میزنم با گریه در لیوان آبی که…
حل میشوم توی سؤال بی جوابی که…
میترسم از این آسمان که تار خواهد شد
از پنجره که عاقبت دیوار خواهد شد
از دستهای تو به دُور گردن این مرد
که آخر قصّه طناب ِ دار خواهد شد!
از خون تو پاشیده بر آیندهای نزدیک
از عشق ما که سوژهی اخبار خواهد شد!
میچسبمت مثل ِ لب سیگار در مستی
ثابت بکن: هستم که من ثابت کنم: هستی
سرگیجه دارم مثل کابوس زمین خوردن
روزی هزاران بار مردن! واقعا مردن!!
بعد از تو الکل خورد من را… مست خوابیدم…
بعد از تو با هر کس که بود و هست خوابیدم!
بعد از تو لای زخمهایم استخوان کردم
با هر که میشد هر چه میشد امتحان کردم!
خاموش کردم توی لیوانت خدایم را
شبها بغل کردم به تو همجنسهایم را
رنگین کمان کوچکی بر روی انگشتم
در اوّلین بوسه، خودم را و تو را کشتم
هی گریه میکردم به آن مردی که زن بودم
شبها دراکولای غمگینی که من بودم!
و عشق، یک بیماری ِ بدخیم ِ روحی بود
تنهاییام محکوم به سکس گروهی بود
سیگار با مشروب با طعم هماغوشی
یعنی فراموشی… فراموشی… فراموشی…
تنهایی ِ در جمع، در تنهای تنهایی
با گریه و صابون و خون و تو، خودارضایی
دلخسته از گنجشکها و حوض نقاشی
رنگ سفیدت را به روی بوم میپاشی!
لیوان بعدی: قرصهای حل شده در سم
باور بکن از هیچ چی دیگر نمیترسم
پشت ِ سیاهیهای دنیامان سیاهی بود
معشوقهام بودی و هستی و… نخواهی بود
#سید_مهدی_موسوی
در من دراکولای غمگینیست… میفهمی؟!
خون میخورم از آن کبودیها که دیگر نیست
در میروم این خانه را… هرچند که در نیست!
عکس کسی افتادهام در حوض نقاشی
محبوب من! گه میخوری مال کسی باشی
گه میخوری با او بخندی توی مهمانی
میخواهمت بدجور و تو بدجور میدانی
هذیان گرفته بالشم بس که تبم بالاست
این زوزههای آخرین نسل ِ دراکولاست
از بین خواهد رفت امّا نه به زودیها!
از گردن و آیندهات جای کبودیها
حل میشوم در استکان قرصها، در سم
محبوب من! خیلی از این کابوس میترسم!
زل میزنم با گریه در لیوان آبی که…
حل میشوم توی سؤال بی جوابی که…
میترسم از این آسمان که تار خواهد شد
از پنجره که عاقبت دیوار خواهد شد
از دستهای تو به دُور گردن این مرد
که آخر قصّه طناب ِ دار خواهد شد!
از خون تو پاشیده بر آیندهای نزدیک
از عشق ما که سوژهی اخبار خواهد شد!
میچسبمت مثل ِ لب سیگار در مستی
ثابت بکن: هستم که من ثابت کنم: هستی
سرگیجه دارم مثل کابوس زمین خوردن
روزی هزاران بار مردن! واقعا مردن!!
بعد از تو الکل خورد من را… مست خوابیدم…
بعد از تو با هر کس که بود و هست خوابیدم!
بعد از تو لای زخمهایم استخوان کردم
با هر که میشد هر چه میشد امتحان کردم!
خاموش کردم توی لیوانت خدایم را
شبها بغل کردم به تو همجنسهایم را
رنگین کمان کوچکی بر روی انگشتم
در اوّلین بوسه، خودم را و تو را کشتم
هی گریه میکردم به آن مردی که زن بودم
شبها دراکولای غمگینی که من بودم!
و عشق، یک بیماری ِ بدخیم ِ روحی بود
تنهاییام محکوم به سکس گروهی بود
سیگار با مشروب با طعم هماغوشی
یعنی فراموشی… فراموشی… فراموشی…
تنهایی ِ در جمع، در تنهای تنهایی
با گریه و صابون و خون و تو، خودارضایی
دلخسته از گنجشکها و حوض نقاشی
رنگ سفیدت را به روی بوم میپاشی!
لیوان بعدی: قرصهای حل شده در سم
باور بکن از هیچ چی دیگر نمیترسم
پشت ِ سیاهیهای دنیامان سیاهی بود
معشوقهام بودی و هستی و… نخواهی بود
#سید_مهدی_موسوی
یهویی سرد نشین
خب؟
شما نمیدونین آدما چقد اینجوری به فاک میرن
خب؟
شما نمیدونین آدما چقد اینجوری به فاک میرن