۰خیال
برف اومده اونجا ؛ بهت زنگ میزدم که بریم برف بازی، طبق معمول اولش نهُ نوو میکردی ( عادتش بود :] ) ولی خب میدونم که تهِ دلت خیلی میخوای که بریم برف بازی، يه تایمی میگذره، يه ساعتی مشخص میکنیم، مث همیشه من زودتر میرسم و طبق معمول تو با نیم ساعت تاخیر مياي..
میریم سمت اون کافی شاپِ همیشگی، مث همیشه همون اسپرسو دبل، مث همیشه قدم زدنِ بعدش منتها این بار تو برفُ سیگارایی که نخ به نخ دود میشن...
میشد دستايِ #من جایِ دستايِ #اون فضایِ بین انگشتاتو پر کنه =}
#یار_قدیمی
#برف #هیز_هند
برف اومده اونجا ؛ بهت زنگ میزدم که بریم برف بازی، طبق معمول اولش نهُ نوو میکردی ( عادتش بود :] ) ولی خب میدونم که تهِ دلت خیلی میخوای که بریم برف بازی، يه تایمی میگذره، يه ساعتی مشخص میکنیم، مث همیشه من زودتر میرسم و طبق معمول تو با نیم ساعت تاخیر مياي..
میریم سمت اون کافی شاپِ همیشگی، مث همیشه همون اسپرسو دبل، مث همیشه قدم زدنِ بعدش منتها این بار تو برفُ سیگارایی که نخ به نخ دود میشن...
میشد دستايِ #من جایِ دستايِ #اون فضایِ بین انگشتاتو پر کنه =}
#یار_قدیمی
#برف #هیز_هند
بانو جان
يكي بايد بيايد
زشت و زيبا بداند
بفهمد
تصويرِ تنهاييِ
نيمه شب هاي يك زن
با تلفني در دست
كه صدايش در نمي آيد
منظره ى قشنگي نيست...
#فريد_صارمی
يكي بايد بيايد
زشت و زيبا بداند
بفهمد
تصويرِ تنهاييِ
نيمه شب هاي يك زن
با تلفني در دست
كه صدايش در نمي آيد
منظره ى قشنگي نيست...
#فريد_صارمی
حالِ ما حالِ اسیریست که هنگامِ فرار،
یادش افتاد کسی منتظرش نیست، نرفت...
یادش افتاد کسی منتظرش نیست، نرفت...
دنیای تاریکی به تَن دارم!
پس مانده های درد یعنی من
رفتی و پای رفتنت ماندم
با هرچه دارم
مـــرد
یعنی من ...
#مریم_قهرمانلو
پس مانده های درد یعنی من
رفتی و پای رفتنت ماندم
با هرچه دارم
مـــرد
یعنی من ...
#مریم_قهرمانلو
عزيزم عشق تو بن بست من بود
منم تا آخر بن بست رفتم...
منم تا آخر بن بست رفتم...
دو رختخواب بیندازم آن ورِ خانه
برای دیدن یک فیلم در شب ممتد
نوشتن دیالوگ ها و نقد بازی ها
نگاه کردن تو بین فیلم، تا به ابد!
دو رختخواب بیندازم آن ورِ خانه
برای گفتنِ تنهایی ام درِ گوشَت
درازتر بشوم از خطوط منع شده
که یکهو پرت شوم از تو توی آغوشت
دو رختخواب بیندازم آن ورِ خانه
فرار کردنِ از دستِ خاطراتِ مریض
برای عشق، رسیدن به مرز تجربه ها
برای تجربه کردن، گذشتن از همه چیز...
.
دو رختخواب بیندازم آن ورِ خانه
برای دیدن لب هات در شب قرمز
برای خواندن یک بیت خسته از سعدی
برای خواندن یک شعر تلخ از حافظ
دو رختخواب بیندازم آن ورِ خانه
برای نقد تو بر ایده های یک نقّاش
برای نق زدن از دست دوست و دشمن
برای حرف زدن پشت شهر و آدم هاش
دو رختخواب بیندازم آن ورِ خانه
برای مسخره بازی و شوخی و خنده
برای فکر نکردن به پوچی امروز
برای نقشه کشیدن برای آینده
دو رختخواب بیندازم آن ورِ خانه
برای رد شدن از مرزهای پیرهنت
برای خواندن تو توی حرکت لب ها
برای گفتن یک شعر بر خطوط تنت
دو رختخواب بیندازم آن ورِ خانه
برای آمدنِ اسم های گوناگون
برای رد شدن از مرزهای ممنوعه
برای فانتزی تازه در میان جنون
دو رختخواب بیندازم آن ورِ خانه
برای بحث هنرهای قابل تلفیق
برای دادنِ یک ایده ی عجیب غریب
برای کردنِ یک بحثِ فلسفیِ عمیق
دو رختخواب بیندازم آن ورِ خانه
پر از غم و هیجان، مثل روز نامزدی
دو رختخواب بیندازم آن ورِ خانه
برای دیدن یک فیلم در شبی ابدی
جلوی تلویزیون باز خوابمان ببرد...
.
سید مهدی موسوی
برای دیدن یک فیلم در شب ممتد
نوشتن دیالوگ ها و نقد بازی ها
نگاه کردن تو بین فیلم، تا به ابد!
دو رختخواب بیندازم آن ورِ خانه
برای گفتنِ تنهایی ام درِ گوشَت
درازتر بشوم از خطوط منع شده
که یکهو پرت شوم از تو توی آغوشت
دو رختخواب بیندازم آن ورِ خانه
فرار کردنِ از دستِ خاطراتِ مریض
برای عشق، رسیدن به مرز تجربه ها
برای تجربه کردن، گذشتن از همه چیز...
.
دو رختخواب بیندازم آن ورِ خانه
برای دیدن لب هات در شب قرمز
برای خواندن یک بیت خسته از سعدی
برای خواندن یک شعر تلخ از حافظ
دو رختخواب بیندازم آن ورِ خانه
برای نقد تو بر ایده های یک نقّاش
برای نق زدن از دست دوست و دشمن
برای حرف زدن پشت شهر و آدم هاش
دو رختخواب بیندازم آن ورِ خانه
برای مسخره بازی و شوخی و خنده
برای فکر نکردن به پوچی امروز
برای نقشه کشیدن برای آینده
دو رختخواب بیندازم آن ورِ خانه
برای رد شدن از مرزهای پیرهنت
برای خواندن تو توی حرکت لب ها
برای گفتن یک شعر بر خطوط تنت
دو رختخواب بیندازم آن ورِ خانه
برای آمدنِ اسم های گوناگون
برای رد شدن از مرزهای ممنوعه
برای فانتزی تازه در میان جنون
دو رختخواب بیندازم آن ورِ خانه
برای بحث هنرهای قابل تلفیق
برای دادنِ یک ایده ی عجیب غریب
برای کردنِ یک بحثِ فلسفیِ عمیق
دو رختخواب بیندازم آن ورِ خانه
پر از غم و هیجان، مثل روز نامزدی
دو رختخواب بیندازم آن ورِ خانه
برای دیدن یک فیلم در شبی ابدی
جلوی تلویزیون باز خوابمان ببرد...
.
سید مهدی موسوی
زندگی هامون طوری شده که شب ها انگیزه ای برای خواب نداریم وصبح ها انگیزه ای برای بیدار شدن!
😕
😕
کاش قبل اینکه بخوایم کسی رو نصیحت کنیم و بگیم همه چی درست میشه یه لحظه به این شعر سعدی توجه کنیم که میگه:
«با کسی حال توان گفت که حالی دارد »
«با کسی حال توان گفت که حالی دارد »