اونجایی که خانوم هایده میگه : نه تو آسمون نه رو زمینیم، انگار که خوابیم کابوس می بینیم، الان همونجام
+ هی سرباز!
_ بله قربان؟
+ اون شخص روی نيمكتُ ميبينی كه فرت و فرت سيگار ميكشه؟
_ بله قربان!
+ بغضشُ هدف بگير تا خفه نشده!
_ اطاعت قربان.
_ بله قربان؟
+ اون شخص روی نيمكتُ ميبينی كه فرت و فرت سيگار ميكشه؟
_ بله قربان!
+ بغضشُ هدف بگير تا خفه نشده!
_ اطاعت قربان.
ای دل که بی گدار،
به آب ها نمیزدی
بی قایقت
میانهی دریا چه میکنی؟
معین_ دهاز
به آب ها نمیزدی
بی قایقت
میانهی دریا چه میکنی؟
معین_ دهاز
میدونی فرقِ "دوست داشتن" و "عاشق شدن" چیه؟
وقتی یه آدم مهربونِ و مدام بهت خوبی میکنه و همه جوره هواتو داره بهش علاقه مند میشی...
اما این علاقه طوری نیست که اگه یروز نبینیش
دلتنگی پدرتو دربیاره!
اما عاشق شدن دقیقا برعکسِ دوست داشتنِ...
حتی اگه طرف بدترین اخلاقُ داشته باشه
حتی اگه خوردت کنه و غرورتو بشکنه...
بازم نمیتونی دوسش نداشته باشیُ
اگه حتی یک روز نبینیش یاحتی یک ساعت ازش بی خبر باشی بی قراری میکنی...
مدام دلتنگی میاد سراغتُ دیوونت میکنه!
به این میگن عشق...
#یار_قدیمی
وقتی یه آدم مهربونِ و مدام بهت خوبی میکنه و همه جوره هواتو داره بهش علاقه مند میشی...
اما این علاقه طوری نیست که اگه یروز نبینیش
دلتنگی پدرتو دربیاره!
اما عاشق شدن دقیقا برعکسِ دوست داشتنِ...
حتی اگه طرف بدترین اخلاقُ داشته باشه
حتی اگه خوردت کنه و غرورتو بشکنه...
بازم نمیتونی دوسش نداشته باشیُ
اگه حتی یک روز نبینیش یاحتی یک ساعت ازش بی خبر باشی بی قراری میکنی...
مدام دلتنگی میاد سراغتُ دیوونت میکنه!
به این میگن عشق...
#یار_قدیمی
چشم هایت را ببند
و کمی به حرف هایم گوش بده
باید آرام بگیری
می دانم شب های سختی را گذرانده ای
می دانم خواب های بدی دیده ای و اشک های فراوان ریخته ای
اما، من آمده ام تا هر آنچه گذشته فراموش کنی
آمده ام تا لبخند بر لب هایت بگذارم
پس حتی برای لحظه ای چشم هایت را ببند
چشم هایت را ببند
و تصور کن که در خیابانی بی انتها قدم می زنیم
جوان تر از همیشه
از کنار کافه ها و مغازه های روشن می گذریم
پیر مرد کوری را تصور کن که برای ما آکاردئون می زند
و ما زیر آسمانی که برایمان می بارد
از ته دل می خندیم و می رقصیم
چشم هایت را ببند
هنوز داستان های زیادی برای گفتن دارم
داستان کوه طلسم شده ای که پسری آن را فتح کرد
داستان دو دیوانه که قهرمان شهر شدند
داستان دختری که در تنهایی اسیر بود و نقاشی می کشید
روزی نقاشی هایش جان گرفتند و نجاتش دادند
چشم هایت را ببند جانم
من شاعر نیستم
اما خارج از همه ی وزن ها و آهنگ ها
با ساده ترین کلمات، می توانم دوست داشتن را برایت معنا کنم
تا باور کنی، زندگی آنقدرها هم که می گویند پیچیده نیست
تنها، تو چشم هایت را ببند
و کمی به حرف هایم گوش بده
عطر چشمان او/روزبه معین
و کمی به حرف هایم گوش بده
باید آرام بگیری
می دانم شب های سختی را گذرانده ای
می دانم خواب های بدی دیده ای و اشک های فراوان ریخته ای
اما، من آمده ام تا هر آنچه گذشته فراموش کنی
آمده ام تا لبخند بر لب هایت بگذارم
پس حتی برای لحظه ای چشم هایت را ببند
چشم هایت را ببند
و تصور کن که در خیابانی بی انتها قدم می زنیم
جوان تر از همیشه
از کنار کافه ها و مغازه های روشن می گذریم
پیر مرد کوری را تصور کن که برای ما آکاردئون می زند
و ما زیر آسمانی که برایمان می بارد
از ته دل می خندیم و می رقصیم
چشم هایت را ببند
هنوز داستان های زیادی برای گفتن دارم
داستان کوه طلسم شده ای که پسری آن را فتح کرد
داستان دو دیوانه که قهرمان شهر شدند
داستان دختری که در تنهایی اسیر بود و نقاشی می کشید
روزی نقاشی هایش جان گرفتند و نجاتش دادند
چشم هایت را ببند جانم
من شاعر نیستم
اما خارج از همه ی وزن ها و آهنگ ها
با ساده ترین کلمات، می توانم دوست داشتن را برایت معنا کنم
تا باور کنی، زندگی آنقدرها هم که می گویند پیچیده نیست
تنها، تو چشم هایت را ببند
و کمی به حرف هایم گوش بده
عطر چشمان او/روزبه معین
تو تاوان کدام زندگیِ پیشی؟
کجا،
در کدام زندگی،
دلت را شکستم؟
که طعم شاه توت نمی دهد لبهات دیگر؟
که خورشیدهای سرخِ غروب های زودرسِ زمستان
در گِل مانده اند و فردا بالا نمی آیند؟
تو تاوان کدام شعرِ ناسروده ای؟
که با انگشت اگر بر کتف چپت می نوشتم می ماندی.
تو تاوان آهِ کدام عاشق بیابانگردی؟
که شاید عشق را
چندصد سال پیش نفرین کرده باشد.
کجا،
در کدام زندگی،
یادم رفت بگویم "دوستت دارم"؟
برف روی خط استوا
کجا،
در کدام زندگی،
دلت را شکستم؟
که طعم شاه توت نمی دهد لبهات دیگر؟
که خورشیدهای سرخِ غروب های زودرسِ زمستان
در گِل مانده اند و فردا بالا نمی آیند؟
تو تاوان کدام شعرِ ناسروده ای؟
که با انگشت اگر بر کتف چپت می نوشتم می ماندی.
تو تاوان آهِ کدام عاشق بیابانگردی؟
که شاید عشق را
چندصد سال پیش نفرین کرده باشد.
کجا،
در کدام زندگی،
یادم رفت بگویم "دوستت دارم"؟
برف روی خط استوا
وقتي ناخون از خيلي ته گوشهاش ميشكنه، آدما دو دسته ميشن، اونايي اون درد زيادشو تحمل ميكُنن و با دندون، ناخون و يه كمي از گوشتشون رو ميكَنن، اونايي كه صبر ميكُنن تا ناخونشون بلند بشه و بعدن كوتاهش كُنن، اما خب هميشه انقدر به اين ور و اون ور گير ميكنه و شكستگي جلوتر ميره و اذيت ميكنه تا خودش خود به خود كنده ميشه، اين داستان آدمهاست و مدل دل كندنشون از رابطههاي از دست رفتشون...
ميشه يه درد رو انقدر با خودت بكشي و ببري و گير كني به اين ور و اون ور تا خودش به هرحال يه روزي ازت كنده شه ..
ميشه همون اول از ته كندش ..
آدما هميشه انقدري كه دوست دارن شجاع نيستن ..
مرآ جان
ميشه يه درد رو انقدر با خودت بكشي و ببري و گير كني به اين ور و اون ور تا خودش به هرحال يه روزي ازت كنده شه ..
ميشه همون اول از ته كندش ..
آدما هميشه انقدري كه دوست دارن شجاع نيستن ..
مرآ جان
وقتی بیست سالم بود، همان روزهایی که همه چیز طعم تازه ای داره و به معنای واقعی جوان هستی، واسه اولین بار گلوم پیش یکی گیر کرد، از اون عشق های اساطیری، عاشق زیباترین دختر دانشکده شدم، سلطان دلبری و غرور، تقریبا همه ی دانشکده بهش پیشنهاد داده بودن و اون همه رو از دم رد کرده بود.
حتی یه بار یکی از استادها بهش پیشنهاد ازدواج داد، می دونی او در جواب چی گفت؟ گفت: هه!
آخه 'هه' هم شد جواب؟ استاد هم اون ترم از لجش هممون رو مردود کرد.
اما خب من فکر می کردم یه جورایی بهم علاقه داره، گاهی وقت ها وسط کلاس حس می کردم داره من رو یواشکی دید می زنه، ولی تا بر می گشتم داشت تخته رو نگاه می کرد و با دوستش ریز ریز می خندید، توی اون مدتی که همکلاسی بودیم من حتی یک کلمه هم نتونسته بودم باهاش صحبت کنم.
تا اینکه یه روز وقتی که داشتم بازیگرهای تئاتر جدیدم 'باغ آلبالو' اثر 'چخوف' رو انتخاب می کردم به سرم زد که اونم توی تئاترم بازی کنه، البته من هیچ وقت از هنرم سو استفاده نمی کردم و این کار رو برخلاف اخلاق مداری یه هنرمند می دونستم، ولی می تونستم به هوای تئاتر حداقل کمی باهاش حرف بزنم، با اینکه حدس می زدم شاید کنف شم و به گفتن یک 'هه' قناعت کنه، ولی رفتم پیشش و قضیه رو واسش گفتم، اون هم رو کرد بهم و گفت: اِ...واقعا؟ باغ آلبالو؟ نقش مادام رانوسکی؟
گفتم: نه! نقش آنیا،دختر مادام رانوسکی
گفت: ولی من مادام رانوسکی رو خیلی دوست دارم!
گفتم: باشه، مادام رانوسکی، تو فقط بیا
خلاصه بهترین روزهای زندگی من شروع شد، صبح ها به شوق دیدنش از خواب بیدار می شدم، عطر می زدم، کلی به خودم می رسیدم، سرخوش بودم، توی پلاتو ساعت ها بهش خیره می موندم و در آخر تمرین تئاتر، گفتگو های دلپذیری بین ما شکل می گرفت.
کاش آن روزها تموم نمی شد، چون زمان تکرار شدنی نیست، دیگه هیچ وقت یه جوان بیست ساله نمی شم، فقط می تونم آرزو کنم خواب آن روزها رو ببینم...
تئاتر باغ آلبالوی من به بهترین شکل با بازی آن دختر زیبا اجرا شد و تراژدیک ترین اثر واسه من رقم خورد، چون روز قبل از اجرا وقتی داشتیم مهمان های ویژه رو دعوت می کردیم از من خواست تا واسه نامزدش اون جلو یه صندلی رزرو کنم، از اون روز به بعد من دیگه یه جوان بیست ساله نبودم، بیست سالگی خیلی زودگذره و پس از اون دیگه چیزی واست تازگی نداره!
قهوه سرد آقای نویسنده
روزبه معین
حتی یه بار یکی از استادها بهش پیشنهاد ازدواج داد، می دونی او در جواب چی گفت؟ گفت: هه!
آخه 'هه' هم شد جواب؟ استاد هم اون ترم از لجش هممون رو مردود کرد.
اما خب من فکر می کردم یه جورایی بهم علاقه داره، گاهی وقت ها وسط کلاس حس می کردم داره من رو یواشکی دید می زنه، ولی تا بر می گشتم داشت تخته رو نگاه می کرد و با دوستش ریز ریز می خندید، توی اون مدتی که همکلاسی بودیم من حتی یک کلمه هم نتونسته بودم باهاش صحبت کنم.
تا اینکه یه روز وقتی که داشتم بازیگرهای تئاتر جدیدم 'باغ آلبالو' اثر 'چخوف' رو انتخاب می کردم به سرم زد که اونم توی تئاترم بازی کنه، البته من هیچ وقت از هنرم سو استفاده نمی کردم و این کار رو برخلاف اخلاق مداری یه هنرمند می دونستم، ولی می تونستم به هوای تئاتر حداقل کمی باهاش حرف بزنم، با اینکه حدس می زدم شاید کنف شم و به گفتن یک 'هه' قناعت کنه، ولی رفتم پیشش و قضیه رو واسش گفتم، اون هم رو کرد بهم و گفت: اِ...واقعا؟ باغ آلبالو؟ نقش مادام رانوسکی؟
گفتم: نه! نقش آنیا،دختر مادام رانوسکی
گفت: ولی من مادام رانوسکی رو خیلی دوست دارم!
گفتم: باشه، مادام رانوسکی، تو فقط بیا
خلاصه بهترین روزهای زندگی من شروع شد، صبح ها به شوق دیدنش از خواب بیدار می شدم، عطر می زدم، کلی به خودم می رسیدم، سرخوش بودم، توی پلاتو ساعت ها بهش خیره می موندم و در آخر تمرین تئاتر، گفتگو های دلپذیری بین ما شکل می گرفت.
کاش آن روزها تموم نمی شد، چون زمان تکرار شدنی نیست، دیگه هیچ وقت یه جوان بیست ساله نمی شم، فقط می تونم آرزو کنم خواب آن روزها رو ببینم...
تئاتر باغ آلبالوی من به بهترین شکل با بازی آن دختر زیبا اجرا شد و تراژدیک ترین اثر واسه من رقم خورد، چون روز قبل از اجرا وقتی داشتیم مهمان های ویژه رو دعوت می کردیم از من خواست تا واسه نامزدش اون جلو یه صندلی رزرو کنم، از اون روز به بعد من دیگه یه جوان بیست ساله نبودم، بیست سالگی خیلی زودگذره و پس از اون دیگه چیزی واست تازگی نداره!
قهوه سرد آقای نویسنده
روزبه معین
دلتنگی با چیزای کوچیکی میاد سراغت میگی دیگه تمومه فراموشه ولی هر جایه اتاق و که میبینی دلتنگ میشی یهو میری از بالا تختت سیگار ورداری سیگاری که پری شب نزاشتی بکشه و میبینی باز میگی نه فراموشه ولی این خاطرات لعنتی نمیزارن تهشم باس اون سیگار و بکشی و بسوزونی این خاطرات و...
+حالا که همه چیز بِینمون تموم شده،
بیا دوستِ معمولی باشیم
_دوست معمولی چجوردر ی میشه؟آهان وایسا خودم بگم
یعنی دیگه از این به بعد قرار نیست صبح زود تا از خواب بیدار شدی پیام بدی صبح بخیرمو نگی پامو از خونه نمیذارم بیرون...بعدشم انقدر زنگ بزنی که خواب از سَرَم بِپَره...! شاید حول و حوش ساعت ده پیام بدی: سلام، من فلان جام آدرسشو بلد نیستم...کمکم میکنی؟
بعدشم قرار نیست من پنج دقیقه بعد با موتور بیام اونجا و غافلگیرت کنم و ببرم برسونمت و دو ساعتم وایسم کارِت تموم شه که بعدش بریم جیگر بزنیم و گازِ دوغو بگیرم رو موهات...!
همون یه جواب باید بدم که بلد نیستم ،
ببخشید....خب دوست معمولی ایم دیگه!!
دوستای معمولی با هم بیرونم میرن درسته؟
آره خب طبیعتا میرن دیگه!
مثلا وقتی با بچه ها رفتیم بیرون ، سردت شد قرار نیست دستتو بکنی تو جیب من...بعدم هی بگی، ها کن تو گوشم، یخ کردم...!
.
+بس کن
.
_نه نه وایسا
دارم فکر میکنم احتمال داره دقیقا همون موقع که دوستِ معمولی ایم و با هم رفتیم سینما تلفنت زنگ بخوره، لپات گل بندازه و بلند شی از جمع بری بیرون!
.
+تمومش کن
.
_چیه خب؟
دوست معمولی ایم دیگه...
از شنیدنش اذیت میشی ؟
خب دارم برات میگم که دوست معمولی چه شکلیه...
که قراره باشی و نباشی
که قراره آخر شب آنلاین باشیم اما بدون شب بخیر بخوابیم!
که قراره وقتی پیام دادی نَپَرم رو گوشی....اصلا ده دقیقه بعد پیامتو بخونم !
که قراره از اولویت خارج بشی !
بزار یه چیزی بهت بگم
تو برای من یا باید صفر باشی یا صد !
اینو بُکُن تو گوشِت که عشق وسط نداره....اگه داشت یعنی بازیه....مثل دل دادن قلوه گرفتنای امروزی...که آخرشم میشن دوست معمولی...همون چیزی که تو میگی!
راستش حالم از دنیایی که توش زندگی میکنی به هم میخوره!
درسته تو زرد از آب در اومدی اما من واسه لحظات زندگیم واسه خاطراتی که با تو رقم خورد احترام قائلم!
برو بذار بیشتر از این تاسف نخورم واسه انتخابم!
بیا دوستِ معمولی باشیم
_دوست معمولی چجوردر ی میشه؟آهان وایسا خودم بگم
یعنی دیگه از این به بعد قرار نیست صبح زود تا از خواب بیدار شدی پیام بدی صبح بخیرمو نگی پامو از خونه نمیذارم بیرون...بعدشم انقدر زنگ بزنی که خواب از سَرَم بِپَره...! شاید حول و حوش ساعت ده پیام بدی: سلام، من فلان جام آدرسشو بلد نیستم...کمکم میکنی؟
بعدشم قرار نیست من پنج دقیقه بعد با موتور بیام اونجا و غافلگیرت کنم و ببرم برسونمت و دو ساعتم وایسم کارِت تموم شه که بعدش بریم جیگر بزنیم و گازِ دوغو بگیرم رو موهات...!
همون یه جواب باید بدم که بلد نیستم ،
ببخشید....خب دوست معمولی ایم دیگه!!
دوستای معمولی با هم بیرونم میرن درسته؟
آره خب طبیعتا میرن دیگه!
مثلا وقتی با بچه ها رفتیم بیرون ، سردت شد قرار نیست دستتو بکنی تو جیب من...بعدم هی بگی، ها کن تو گوشم، یخ کردم...!
.
+بس کن
.
_نه نه وایسا
دارم فکر میکنم احتمال داره دقیقا همون موقع که دوستِ معمولی ایم و با هم رفتیم سینما تلفنت زنگ بخوره، لپات گل بندازه و بلند شی از جمع بری بیرون!
.
+تمومش کن
.
_چیه خب؟
دوست معمولی ایم دیگه...
از شنیدنش اذیت میشی ؟
خب دارم برات میگم که دوست معمولی چه شکلیه...
که قراره باشی و نباشی
که قراره آخر شب آنلاین باشیم اما بدون شب بخیر بخوابیم!
که قراره وقتی پیام دادی نَپَرم رو گوشی....اصلا ده دقیقه بعد پیامتو بخونم !
که قراره از اولویت خارج بشی !
بزار یه چیزی بهت بگم
تو برای من یا باید صفر باشی یا صد !
اینو بُکُن تو گوشِت که عشق وسط نداره....اگه داشت یعنی بازیه....مثل دل دادن قلوه گرفتنای امروزی...که آخرشم میشن دوست معمولی...همون چیزی که تو میگی!
راستش حالم از دنیایی که توش زندگی میکنی به هم میخوره!
درسته تو زرد از آب در اومدی اما من واسه لحظات زندگیم واسه خاطراتی که با تو رقم خورد احترام قائلم!
برو بذار بیشتر از این تاسف نخورم واسه انتخابم!
چطور صدات کنم؟؟
.
خیلی رسمی، عینهو آدماي غریبه فامیلیتو؟
یا مثله آدمایی که میشناسیشون درحدِ يه سلام علیک، اسمتو صدا بزنم با یه خانوم اولش؟
یام مثله دوستایِ صمیمیت اسمتو صدا بزنم با یه جان آخرش؟
شایدم باید مثل اون، اسمتو با جانم،عزیزم،مَه جبینم، همسرم، عشقم، مامانه بچه هام،خانومم... صدا بزنم؟؟
آخه میدونی چیه عزیزم؟! هیچ کلمه ای واسه کسی که "از چشم میافته" به ذهنم نمیرسه... :]
#یار_قدیمی
.
خیلی رسمی، عینهو آدماي غریبه فامیلیتو؟
یا مثله آدمایی که میشناسیشون درحدِ يه سلام علیک، اسمتو صدا بزنم با یه خانوم اولش؟
یام مثله دوستایِ صمیمیت اسمتو صدا بزنم با یه جان آخرش؟
شایدم باید مثل اون، اسمتو با جانم،عزیزم،مَه جبینم، همسرم، عشقم، مامانه بچه هام،خانومم... صدا بزنم؟؟
آخه میدونی چیه عزیزم؟! هیچ کلمه ای واسه کسی که "از چشم میافته" به ذهنم نمیرسه... :]
#یار_قدیمی
وقتی بهش گفتم ما به درد هم نمیخوریم، نپرسید "چرا؟" در واقع هیچی نگفت، فقط از رو نیمکت بلند شد و گفت: با اتوبوس میری؟ گفتم: آره... گفت: مواظب خودت باش و رفت.
رفتن توو کلمه خیلی سادهس، اونقدر ساده که با سه تا انگشت و تو چند صدم ثانیه میشه تایپش کرد، اما اونموقع رفتن مث یه گردباد بود، یه گردبادی که وقتی میگذره از هیچی نمیگذره، همه چیو میکَنه و میبره. گردبادا هم نمیپرسن چرا؛ گردبادا هم یهویی میرن و تو رو نیمکت اتوبوس ناباورانه به این فک میکنی که رفتن براش حتی از تایپ یه کلمهی چهار حرفی هم آسونتر بود!
خیلی سالا گذشت تا خودمو راضی کنم بهش زنگ بزنم. هرچند اونی که راضی شد تا بهش زنگ بزنه، هرکسی بود به جز خودم. دسه کم به جز تصویری که آخرین بار از خودم توو ذهنم بود، وقتی یه گردباد میاد و میره. خیلی باید بگذره تا دوبار خاکتون پا بگیره، ریشه بده، جوونه بزنه؛ خیلی گذشته بود اما رو خاک من حتی یه علف هرزهم نبود، حتی یه قطره امید.
گفت که میاد! یادم نیس که بهش چی گفتم، یادم نیس لحنش عادی بود یا متعجب، حتی به این فک نکردم که چرا بعد این همه سال شمارش تغییر نکرده. مستتر و پریشونتر از این حرفا بودم! یه چیز بین خواب و بیداری، بین منگی و هشیاری، بین زندگی و مرگ...!
توو کافهی نزدیک محل کارم نشستم تا بیاد. خوشقولیش هنوزم سرجاش بود. اومد! از یه ماشین مشکی پیاده شد و رفت سمت اون یکی درش. یه لحظه از فکرم گذشت که مث همیشه یه گلی یه کادویی یه سوپرایزی برام داره. داشت! در واقع دست توو دست بزرگترین سورپرایز دنیا با موهای روشنِ دم اسبی و پیرهن کوتاه قرمز اومد توو. لبخندم کج شد، از دهنم افتاد رو لباسم، بعد رو پاهام، بعد بلند شدم و با لگد لهش کردم...
نشست! یه مدت سکوت بود. گفتم: "پس ازدواج کردی." گفت: "همهی آدما ازدواج میکنن بلاخره." سرمو بلند کردم و بعد اینهمه سال پرسیدم: "چرا اونروز هیچی نگفتی؟ چرا هیچی نپرسیدی؟" گفت: "پرسیدن و چرا گفتن هیچیو حل نمیکنه. اینکه ندونی یه نفر چرا ولت کرد و توو ذهنت هزار تا قصهی رومئو ژولیتانهی قهرمانانه بسازی تا تبرئش کنی، خیلی بهتر از اونه که بگه نمیخوادت، و یهو خمشی توو خودت. از چرا گفتن خوشم نمیاد، مث یه طفره رفتن، مث فرار از واقعیت." نگام افتاد رو دخترش که با پاپیونِ رومیزی بازی میکرد، ساکت و آروم و بیحرف ــ مثل خودش ــ. پرسیدم: "اسمش چیه؟"
لبخند زد: "روشنا!"
پوزخند زدم! لبخندش پهن شد. خندیدم. خندید. اونقدر خندیدم که اشک از چشمام اومد. اونقدر خندید که دخترش تعجب کرده بود. با تهموندههای خندش گفت: "هنوزم مث قبلناتی، هنوزم رویایی فک میکنی، توو قصهها زندگی میکنی! انتظار داشتی دخترم هم اسمت باشه؟! دیوونه! از اون دنیایِ هچلهفِ رومنست بیا بیرون! توو دنیای واقعی ازین خبرا نیس. هفت سال خیلی چیزا رو عوض میکنه."
سرمو تکون دادم. هنوزم خندهی عصبی ته لبام بود. اینو نمیتونسم لگد کنم! در واقع همین لبخند نصفهی لعنتی میدونس که همین دنیای رومنسِ غیر واقعیِ قصهوار باعث شد اونروز، یه گردباد بندازم به جون زندگیِ واقعیم. پرسیدم: "حالا چرا روشن؟"
بهش نگاه کرد و پدرانه خندید! روشنایی خونمه، روشنایی قلبمه، روشنترین نقطه توو همهی دنیام.
چن ثانیه توو چشاش خیره شدم. آروم پرسیدم: "زنت چی؟" نگاشو انداخت روی فنجونم و بلافاصله گفت: "چرا نسکافتو نمیخوری؟!"
نازنين هاتفی
رفتن توو کلمه خیلی سادهس، اونقدر ساده که با سه تا انگشت و تو چند صدم ثانیه میشه تایپش کرد، اما اونموقع رفتن مث یه گردباد بود، یه گردبادی که وقتی میگذره از هیچی نمیگذره، همه چیو میکَنه و میبره. گردبادا هم نمیپرسن چرا؛ گردبادا هم یهویی میرن و تو رو نیمکت اتوبوس ناباورانه به این فک میکنی که رفتن براش حتی از تایپ یه کلمهی چهار حرفی هم آسونتر بود!
خیلی سالا گذشت تا خودمو راضی کنم بهش زنگ بزنم. هرچند اونی که راضی شد تا بهش زنگ بزنه، هرکسی بود به جز خودم. دسه کم به جز تصویری که آخرین بار از خودم توو ذهنم بود، وقتی یه گردباد میاد و میره. خیلی باید بگذره تا دوبار خاکتون پا بگیره، ریشه بده، جوونه بزنه؛ خیلی گذشته بود اما رو خاک من حتی یه علف هرزهم نبود، حتی یه قطره امید.
گفت که میاد! یادم نیس که بهش چی گفتم، یادم نیس لحنش عادی بود یا متعجب، حتی به این فک نکردم که چرا بعد این همه سال شمارش تغییر نکرده. مستتر و پریشونتر از این حرفا بودم! یه چیز بین خواب و بیداری، بین منگی و هشیاری، بین زندگی و مرگ...!
توو کافهی نزدیک محل کارم نشستم تا بیاد. خوشقولیش هنوزم سرجاش بود. اومد! از یه ماشین مشکی پیاده شد و رفت سمت اون یکی درش. یه لحظه از فکرم گذشت که مث همیشه یه گلی یه کادویی یه سوپرایزی برام داره. داشت! در واقع دست توو دست بزرگترین سورپرایز دنیا با موهای روشنِ دم اسبی و پیرهن کوتاه قرمز اومد توو. لبخندم کج شد، از دهنم افتاد رو لباسم، بعد رو پاهام، بعد بلند شدم و با لگد لهش کردم...
نشست! یه مدت سکوت بود. گفتم: "پس ازدواج کردی." گفت: "همهی آدما ازدواج میکنن بلاخره." سرمو بلند کردم و بعد اینهمه سال پرسیدم: "چرا اونروز هیچی نگفتی؟ چرا هیچی نپرسیدی؟" گفت: "پرسیدن و چرا گفتن هیچیو حل نمیکنه. اینکه ندونی یه نفر چرا ولت کرد و توو ذهنت هزار تا قصهی رومئو ژولیتانهی قهرمانانه بسازی تا تبرئش کنی، خیلی بهتر از اونه که بگه نمیخوادت، و یهو خمشی توو خودت. از چرا گفتن خوشم نمیاد، مث یه طفره رفتن، مث فرار از واقعیت." نگام افتاد رو دخترش که با پاپیونِ رومیزی بازی میکرد، ساکت و آروم و بیحرف ــ مثل خودش ــ. پرسیدم: "اسمش چیه؟"
لبخند زد: "روشنا!"
پوزخند زدم! لبخندش پهن شد. خندیدم. خندید. اونقدر خندیدم که اشک از چشمام اومد. اونقدر خندید که دخترش تعجب کرده بود. با تهموندههای خندش گفت: "هنوزم مث قبلناتی، هنوزم رویایی فک میکنی، توو قصهها زندگی میکنی! انتظار داشتی دخترم هم اسمت باشه؟! دیوونه! از اون دنیایِ هچلهفِ رومنست بیا بیرون! توو دنیای واقعی ازین خبرا نیس. هفت سال خیلی چیزا رو عوض میکنه."
سرمو تکون دادم. هنوزم خندهی عصبی ته لبام بود. اینو نمیتونسم لگد کنم! در واقع همین لبخند نصفهی لعنتی میدونس که همین دنیای رومنسِ غیر واقعیِ قصهوار باعث شد اونروز، یه گردباد بندازم به جون زندگیِ واقعیم. پرسیدم: "حالا چرا روشن؟"
بهش نگاه کرد و پدرانه خندید! روشنایی خونمه، روشنایی قلبمه، روشنترین نقطه توو همهی دنیام.
چن ثانیه توو چشاش خیره شدم. آروم پرسیدم: "زنت چی؟" نگاشو انداخت روی فنجونم و بلافاصله گفت: "چرا نسکافتو نمیخوری؟!"
نازنين هاتفی
حالا که رفته ای، بیا
بیا برویم
بعد مرگت قدمی بزنیم
ماه را بیاوریم
و پاهامان را تا ماهیان رودخانه دراز کنیم
بعد
موهایت را از روی لب هایت بزنم کنار
بعد
موهایت را از روی لب هایت بزنم کنار
بعد
موهایت را از روی لب هایت…
لعنتی
دستم از خواب بیرون مانده است.
#گروس_عبدالمالكيان
بیا برویم
بعد مرگت قدمی بزنیم
ماه را بیاوریم
و پاهامان را تا ماهیان رودخانه دراز کنیم
بعد
موهایت را از روی لب هایت بزنم کنار
بعد
موهایت را از روی لب هایت بزنم کنار
بعد
موهایت را از روی لب هایت…
لعنتی
دستم از خواب بیرون مانده است.
#گروس_عبدالمالكيان
حالِ خوبی ندارم مادر
دلتنگی هم که ماشه اش را نمی چکاند
خواهرم با شوهرش به تهران آمده
دل ام می خواهد خوششان کنم
اما حال ِ خوشی در سفره ندارم
تصمیم دارم فیلمی بازی کنم
تا شاید دریکی از ماه های رمضان
افطارت را
با بازپخشش از شبکه های استانی باز کنی
مادر من مومن نشدم
ولی هر شب سجاده ای که برایم فرستادی را باز می کنم
وقبل از فواره الکل یادت را تا می کنم
مادر تو دلت می خواست
من طلبه حاج سید علی اصغر شوم
و حالا من
تنها
یک غمگین شده ام ...
اسکارلت دهه شصت / سجاد افشاریان
دلتنگی هم که ماشه اش را نمی چکاند
خواهرم با شوهرش به تهران آمده
دل ام می خواهد خوششان کنم
اما حال ِ خوشی در سفره ندارم
تصمیم دارم فیلمی بازی کنم
تا شاید دریکی از ماه های رمضان
افطارت را
با بازپخشش از شبکه های استانی باز کنی
مادر من مومن نشدم
ولی هر شب سجاده ای که برایم فرستادی را باز می کنم
وقبل از فواره الکل یادت را تا می کنم
مادر تو دلت می خواست
من طلبه حاج سید علی اصغر شوم
و حالا من
تنها
یک غمگین شده ام ...
اسکارلت دهه شصت / سجاد افشاریان