۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
چطور صدات کنم؟؟
.
خیلی رسمی، عینهو آدماي غریبه فامیلیتو؟
یا مثله آدمایی که میشناسیشون درحدِ يه سلام علیک، اسمتو صدا بزنم با یه خانوم اولش؟
یام مثله دوستایِ صمیمیت اسمتو صدا بزنم با یه جان آخرش؟
شایدم باید مثل اون، اسمتو با جانم،عزیزم،مَه جبینم، همسرم، عشقم، مامانه بچه هام،خانومم... صدا بزنم؟؟
آخه میدونی چیه عزیزم؟! هیچ کلمه ای واسه کسی که "از چشم میافته" به ذهنم نمیرسه... :]
#یار_قدیمی
وقتی بهش گفتم ما به درد هم نمی‌خوریم، نپرسید "چرا؟" در واقع هیچی نگفت، فقط از رو نیمکت بلند شد و گفت: با اتوبوس میری؟ گفتم: آره... گفت: مواظب خودت باش و رفت.
رفتن توو کلمه خیلی ساده‌س، اونقدر ساده که با سه تا انگشت و تو چند صدم ثانیه میشه تایپش کرد، اما اون‌موقع رفتن مث یه گردباد بود، یه گردبادی که وقتی می‌گذره از هیچی نمی‌گذره، همه چیو می‌کَنه و می‌بره. گردبادا هم نمی‌پرسن چرا؛ گردبادا هم یهویی میرن و تو رو نیمکت اتوبوس ناباورانه به این فک می‌کنی که رفتن براش حتی از تایپ یه کلمه‌ی چهار حرفی هم آسون‌تر بود!
خیلی سالا گذشت تا خودمو راضی کنم بهش زنگ بزنم. هرچند اونی که راضی شد تا بهش زنگ بزنه، هرکسی بود به جز خودم. دسه کم به جز تصویری که آخرین بار از خودم توو ذهنم بود، وقتی یه گردباد میاد و میره. خیلی باید بگذره تا دوبار خاکتون پا بگیره، ریشه بده، جوونه بزنه؛ خیلی گذشته بود اما رو خاک من حتی یه علف هرزه‌م نبود، حتی یه قطره امید.
گفت که میاد! یادم نیس که بهش چی گفتم، یادم نیس لحنش عادی بود یا متعجب، حتی به این فک نکردم که چرا بعد این همه سال شمارش تغییر نکرده. مست‌تر و پریشون‌تر از این حرفا بودم! یه چیز بین خواب و بیداری، بین منگی و هشیاری، بین زندگی و مرگ...!
توو کافه‌ی نزدیک محل کارم نشستم تا بیاد. خوش‌قولی‌ش هنوزم سرجاش بود. اومد! از یه ماشین مشکی پیاده شد و رفت سمت اون‌ یکی درش. یه لحظه از فکرم گذشت که مث همیشه یه گلی یه کادویی یه سوپرایزی برام داره. داشت! در واقع دست توو دست بزرگترین سورپرایز دنیا با موهای روشنِ دم اسبی و پیرهن کوتاه قرمز اومد توو. لبخندم کج شد، از دهنم افتاد رو لباسم، بعد رو پاهام، بعد بلند شدم و با لگد لهش کردم...
نشست! یه مدت سکوت بود. گفتم: "پس ازدواج کردی." گفت: "همه‌ی آدما ازدواج می‌کنن بلاخره." سرمو بلند کردم و بعد این‌همه سال پرسیدم: "چرا اونروز هیچی نگفتی؟ چرا هیچی نپرسیدی؟" گفت: "پرسیدن و چرا گفتن هیچی‌و حل نمی‌کنه. اینکه ندونی یه نفر چرا ولت کرد و توو ذهنت هزار تا قصه‌ی رومئو ژولیتانه‌ی قهرمانانه بسازی تا تبرئش کنی، خیلی بهتر از اونه که بگه نمیخوادت، و یهو خم‌شی توو خودت. از چرا گفتن خوشم نمیاد، مث یه طفره رفتن، مث فرار از واقعیت." نگام افتاد رو دخترش که با پاپیونِ رومیزی بازی می‌کرد، ساکت و آروم و بی‌حرف ــ مثل خودش ــ. پرسیدم: "اسمش چیه؟"
لبخند زد: "روشنا!"
پوزخند زدم! لبخندش پهن شد. خندیدم. خندید. اونقدر خندیدم که اشک از چشمام اومد. اونقدر خندید که دخترش تعجب کرده بود. با ته‌مونده‌های خندش گفت: "هنوزم مث قبلناتی، هنوزم رویایی فک می‌کنی، توو قصه‌ها زندگی می‌کنی! انتظار داشتی دخترم هم اسمت باشه؟! دیوونه! از اون دنیایِ هچل‌هفِ رومنست بیا بیرون! توو دنیای واقعی ازین خبرا نیس. هفت سال خیلی چیزا رو عوض می‌کنه."
سرمو تکون دادم. هنوزم خنده‌ی عصبی ته لبام بود. اینو نمی‌تونسم لگد کنم! در واقع همین لبخند نصفه‌ی لعنتی می‌دونس که همین دنیای رومنسِ غیر واقعیِ قصه‌وار باعث شد اون‌روز، یه گردباد بندازم به جون زندگیِ واقعی‌م. پرسیدم: "حالا چرا روشن؟"
بهش نگاه کرد و پدرانه خندید! روشنایی خونمه، روشنایی قلبمه، روشن‌ترین نقطه توو همه‌ی دنیام.
چن ثانیه توو چشاش خیره شدم. آروم پرسیدم: "زنت چی؟" نگاشو انداخت روی فنجونم و بلافاصله گفت: "چرا نسکافتو نمی‌خوری؟!"

نازنين هاتفی
حالا که رفته ای، بیا
بیا برویم
بعد مرگت قدمی بزنیم
ماه را بیاوریم
و پاهامان را تا ماهیان رودخانه دراز کنیم

بعد
موهایت را از روی لب هایت بزنم کنار
بعد
موهایت را از روی لب هایت بزنم کنار
بعد
موهایت را از روی لب هایت…

لعنتی
دستم از خواب بیرون مانده است.

#گروس_عبدالمالكيان
حالِ خوبی ندارم مادر
دلتنگی هم که ماشه اش را نمی چکاند
خواهرم با شوهرش به تهران آمده
دل ام می خواهد خوششان کنم
اما حال ِ خوشی در سفره ندارم
تصمیم دارم فیلمی بازی کنم
تا شاید دریکی از ماه های رمضان
افطارت را
با بازپخشش از شبکه های استانی باز کنی
 مادر من مومن نشدم
ولی هر شب سجاده ای که برایم فرستادی را باز می کنم
وقبل از فواره الکل یادت را تا می کنم
مادر تو دلت می خواست
من طلبه حاج سید علی اصغر شوم
و حالا من
تنها
یک غمگین شده ام ...

اسکارلت دهه شصت / سجاد افشاریان
ببخشيد
اگر پيامهايت
تلفن هايت
دلواپسى هايت را مي بينم
ولى زود جواب نمى دهم
هنوز نمى دانم
آخرِ رابطه با تو
فقط بوسيدن است
يا بوسيده شدن هم دارد...
#فريد_صارمي
هرکدام از ما در is typing...های
زندگی مان برای ساعتی مرده ایم.
جمله هایی که هیچوقت جراتش را پیدا نکردیم
بفرستیم
و آخرش اسمش را گذاشتیم غرور..
#نرگس_حریری
ﻫﻤﻪ ی ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎ
ﯾﮏ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺍصلی ﺩﺍﺭﻧﺪ ؛

ﻫﯿﭻ ﮔﺎﻩ ﺑﺎﻋﺚ ﻧﺸﻮﯾﺪ،
کسی ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺘﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ
ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﮐﻨﺪ،
ﺑﺨﺼﻮﺹ ...
ﻭقتی ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻫﺴﺘﯿﺪ !

#موریس_مترلینگ