يه online هايى وجود داره كه ديگه هيچ وخ is typing.. نميشه
ندونی از خودت کجا فرار کنی...
ندونی با دلت باید چیکار کنی..
ندونی با دلت باید چیکار کنی..
لعنت به تو
که قفسی
لعنت به من
که پرنده ام
لعنت به تو
که رهایم میکنی
لعنت به من
که بازمیگردم
#عليرضا_قاسميان_خمسه
که قفسی
لعنت به من
که پرنده ام
لعنت به تو
که رهایم میکنی
لعنت به من
که بازمیگردم
#عليرضا_قاسميان_خمسه
بزرگتر كه ميشوي دايره ي قرمزرنگ تنهاييت تنگ تر ميشود
و ادمهاي زندگيت آنقدر انگشت شمار ميشوند كه ميتواني آنها را در يك كوله پشتي بريزي و با خودت به خيابان ببري...
بزرگتر كه ميشوي كوله پشتي ات را با تمام آدمهاي تويش بيرون دايره ات ميگذاري چون فهميده اي آنها خودشان يكروز ميروند و تو نميخواهي تنهاييت را با توهم كسي كه نيست قسمت كني...
و سرانجام سالخورده ميشوي و در مي يابي كه بيمصرف شده اي ،
آرام در دايره ات دراز ميكشي و منتظر ميماني تا مرگ آن را برايت تنگ تر كند،
آنقدر كه خودت هم ديگر در تنهاييت جا نشوي...
#كاف_الف
و ادمهاي زندگيت آنقدر انگشت شمار ميشوند كه ميتواني آنها را در يك كوله پشتي بريزي و با خودت به خيابان ببري...
بزرگتر كه ميشوي كوله پشتي ات را با تمام آدمهاي تويش بيرون دايره ات ميگذاري چون فهميده اي آنها خودشان يكروز ميروند و تو نميخواهي تنهاييت را با توهم كسي كه نيست قسمت كني...
و سرانجام سالخورده ميشوي و در مي يابي كه بيمصرف شده اي ،
آرام در دايره ات دراز ميكشي و منتظر ميماني تا مرگ آن را برايت تنگ تر كند،
آنقدر كه خودت هم ديگر در تنهاييت جا نشوي...
#كاف_الف
تن زده ام آغوشت را
چقدر به من می آید
رنگش
جنسش
و اندازه اش
که به قد تمام بی کسی هایم
بر دلم نشسته است!!
#سوسن_درفش
چقدر به من می آید
رنگش
جنسش
و اندازه اش
که به قد تمام بی کسی هایم
بر دلم نشسته است!!
#سوسن_درفش
هیچ کسی جز همسرم هاله تیره دور چشمم را نمی بیند که سال به سال پررنگتر می شود. هیچ کس جز همسرم مرا روی تخت بیمارستان با سوند و لباس گشاد بیمارستان ندیده. هیچ کس جز همسرم قیافه صبح و صورت نشسته و موهای ژولیده ام را. انگشت کردن توی ظرف مربا و لیسیدنش را. گریه کردنم را. فین کردنم را. هیچ کس جز من همسرم را با موی چرب ندیده. با بوی عرق و بوی پا. هیچ کس گریه همسرم را به خاطر سرماخوردگی ندیده. فحشهایی که پشت فرمان می پراند گهگاه. هیچ کس جز ما برای هم غر نمی زنیم که چرا سیفون نکشیدی؟ این چهره واقعی ماست. ما نه لزوما تنها من و همسرم. همه زن و شوهرها. نماد بارز بشر بودن، بلع و دفع و پست ترین نیازهای هم را می بینند، قهر می کنند و فحش می پرانند و باز به وقتش پشت هم پنهان می شوند. جدای از ازدواجهای مشکلدار و ویران شده باقی ازدواج ها موج سینوسی متناوبی است که الی آخر ادامه خواهد داشت. اینکه انسان امروز اینقدر ولع ارتباط دارد اینقدر دنبال کسی دیگر می گردد بابت افزوده شدن نقابهاست. نقابها که برداشته شود هیچ کس آنی نیست که توی کافیشاپ و رستوران و چتهای تلگرامی و کامنتهای اینستاگرامی بروز می کند. سوای از مشکلات اقتصادی و معیشتی خیل کسانی که بعد از ازدواج تن به فرزنداوری نمی دهند گمان می کنند به این وسیله راهشان باز خواهد ماند. کسی بهتر یافته خواهد شد. شاید طلاق بگیرند. شاید. شاید. و این شایدها انسان سردرگم را گرسنه روابط باقی می دارد. زنانی که به دنبال آزادی طلاق می گیرند و با یک سبیل کلفت ازدواج می کنند که اجازه نفس کشیدن هم نمی دهد. مردانی که طلاق می گیرند و می افتند توی روابط یک هفته ای با زنانی پست تر و تحمل ناشدنی تر از همسر سابق خود. این گرسنه ارتباط ماندن سیری پذیر نیست. کافیست کمی اشرف مخلوقات باشیم. هیچ کس از گرسنگی ماهیچه پای خود را کباب نمی کند. عزتتان را حرام انهایی که از انچه در مقابلتان می بینید هزارهابار زشت تر و گستاخ تر و حال به هم زن تر هستند نکنید. ادمها را موقعی که گرسنه یا بی پول یا بیمار یا کثیف یا عصبانی یا ورشکسته هستند تصور کنید. زندگی گوشه دنج کافی شاپ نیست که آفتاب کجکی بتابد و باریست روی کف قهوه شما طرح قلب انداخته باشد. دائم کاپیتان تیم را عوض کنید آخرش از لیگ که بیرون می افتید هیچ پای دویدنتان هم شَل می شود.
میدونین چرا ما ایرانیا کریسمس و بابانوئل نداریم؟ چون دودکشامون تنگهههه، تنگ.😂😂
+این ساعت قدیمي و خاک خورده ي روي ديوار رو میبیني؟!
-همین ساعته که خرابه؟!
+آره همین ساعت زماني با ذوق دوتا عاشق گذاشته شد تو این کافه،
اون دو نفر مشتري هاي هميشگي کافه بودن،
و هميشه سر ساعت پنج بعد از ظهر باهم میومدن کافه...!
یه روز به ساعت نگاه کردم ديدم پنج بعد از ظهره ولي خبري ازشون نيست!
هفته ها ساعت از پنج میگذشت اما اون دو نفر ديگه هيچوقت پیداشون نشد!
تا اینکه یه روز این ساعت دقيق روي پنج بعد از ظهر ايستاد و دیگه تکون نخورد!
از اون روز تا حالا این ساعت همیشه پنج رو نشون میداده!
و نشون میده
تا اینکه بالاخره اون دوتا عاشق برگردن و اون بتونه باز شروع کنه به کار کردن..!
به نظرم قلب ما هم مثل همين ساعت ست!
یه مدت طولاني و یا حتي کوتاه یک نفر رو مدام میبینه و حسش ميکنه
و به همیشه بودنش عادت میکنه!
و وقتي به طور ناگهاني اون شخص میره،
قلب شروع میکنه به يادآوري خاطرات،
به تکرار و تکرار اونها!
دیگه نه ميتونه حس داشته باشه،
نه میتونه دوباره عشق بورزه،
فقط میتونه منتظر بمونه تا اون شخص برگرده و باز اون رو وادار به تپیدن کنه!!:))
#شاینی_امیری
-همین ساعته که خرابه؟!
+آره همین ساعت زماني با ذوق دوتا عاشق گذاشته شد تو این کافه،
اون دو نفر مشتري هاي هميشگي کافه بودن،
و هميشه سر ساعت پنج بعد از ظهر باهم میومدن کافه...!
یه روز به ساعت نگاه کردم ديدم پنج بعد از ظهره ولي خبري ازشون نيست!
هفته ها ساعت از پنج میگذشت اما اون دو نفر ديگه هيچوقت پیداشون نشد!
تا اینکه یه روز این ساعت دقيق روي پنج بعد از ظهر ايستاد و دیگه تکون نخورد!
از اون روز تا حالا این ساعت همیشه پنج رو نشون میداده!
و نشون میده
تا اینکه بالاخره اون دوتا عاشق برگردن و اون بتونه باز شروع کنه به کار کردن..!
به نظرم قلب ما هم مثل همين ساعت ست!
یه مدت طولاني و یا حتي کوتاه یک نفر رو مدام میبینه و حسش ميکنه
و به همیشه بودنش عادت میکنه!
و وقتي به طور ناگهاني اون شخص میره،
قلب شروع میکنه به يادآوري خاطرات،
به تکرار و تکرار اونها!
دیگه نه ميتونه حس داشته باشه،
نه میتونه دوباره عشق بورزه،
فقط میتونه منتظر بمونه تا اون شخص برگرده و باز اون رو وادار به تپیدن کنه!!:))
#شاینی_امیری
من به بي رحمي "اتفاق" معتقدم. اينكه وقتي ميفته، مي خواد زندگيت رو زير و رو كنه. وگرنه من كه يك عمر، خودم بودم و خودم.
تو يادت نمياد، من غروبا مي شِستم پشت همين پنجره، دستم رو ميذاشتم زير چونه و آدمايي رو نگاه مي كردم كه بود و نبودشون برام فرقي نمي كرد.
تو خبر نداري، من همينجا، با هر لبي كه به ليوان چايي مي زدم، به حماقت هر دونفري كه شونه به شونه ي هم راه مي رفتن، مي خنديدم.
چه ميدونستم روز باروني چيه؟
غروب جمعه چه درديه؟
انتظار چي مي گه؟
من فقط، يك بار چشمام رو بستم..
فقط يك بار بستم و وقتي باز كردم، ديدم "تو" وسط زندگيمي. دقيقا وسط زندگيم.
من اصلا قبل از تو...
تو نمي دوني،
وقتي نيومده بودي من حتي معني "قبل" و "بعد" رو نمي دونستم.
من حتي نمي دونستم از پشت پنجره، با آدمي كه زير بارون داره تنها قدم مي زنه بايد همدردي كنم..
من انقدر پرت بودم كه نمي دونستم، به اون دونفري كه دارن با هم راه مي رن بايد حسادت كنم.
من فكرشم نمي كردم كه يك روز، خودم رو پيش يكي ديگه جا بذارم.
شايد..
شايد تو بي تقصير بودي، اما كاش..
كاش مي فهميدي؛
يا از اول نبايد ميومدي، يا وقتي اومدي.. حق رفتن نداشتي.
كاش مي فهميدي.
#پویا_جمشیدی
تو يادت نمياد، من غروبا مي شِستم پشت همين پنجره، دستم رو ميذاشتم زير چونه و آدمايي رو نگاه مي كردم كه بود و نبودشون برام فرقي نمي كرد.
تو خبر نداري، من همينجا، با هر لبي كه به ليوان چايي مي زدم، به حماقت هر دونفري كه شونه به شونه ي هم راه مي رفتن، مي خنديدم.
چه ميدونستم روز باروني چيه؟
غروب جمعه چه درديه؟
انتظار چي مي گه؟
من فقط، يك بار چشمام رو بستم..
فقط يك بار بستم و وقتي باز كردم، ديدم "تو" وسط زندگيمي. دقيقا وسط زندگيم.
من اصلا قبل از تو...
تو نمي دوني،
وقتي نيومده بودي من حتي معني "قبل" و "بعد" رو نمي دونستم.
من حتي نمي دونستم از پشت پنجره، با آدمي كه زير بارون داره تنها قدم مي زنه بايد همدردي كنم..
من انقدر پرت بودم كه نمي دونستم، به اون دونفري كه دارن با هم راه مي رن بايد حسادت كنم.
من فكرشم نمي كردم كه يك روز، خودم رو پيش يكي ديگه جا بذارم.
شايد..
شايد تو بي تقصير بودي، اما كاش..
كاش مي فهميدي؛
يا از اول نبايد ميومدي، يا وقتي اومدي.. حق رفتن نداشتي.
كاش مي فهميدي.
#پویا_جمشیدی
رفته بودیم سر قرار ، حرف واسه گفتن نداشتیم ، سکوت کرده بودیم. نسرین یهو برگشت گفت: چقد تنهای بی سنگ صبور زیاد شده اینروزا. گفتم: آره ، داره بیداد میکنه. تو اینستاگرام پر تنهای بی سنگ صبوره ، تو خیابون تو وبلاگ تو تلگرام ، همه جا.
گفتم: شما هم تنهای بی سنگ صبوری؟ گفت: بودم ، ترک کردم. الان مجنونمو دلزده از لیلیا.
گفتم: پس تو هم مثل من خیلی دلت گرفته از خیلیا. سرشو تکون داد که یعنی اره. گفتم: طرفای شما چطوره؟ سمت شما هم کسی نیست بیاد سری به تنهاییت بزنه؟ گفت: ای کم و بیش. میان و میرن گاهی. اما من پر شدم از گلایه ، ببین ، هیچی ازم نمونده جز یه سایه.
گرفتمش تو بغلم ، انگار از همون اول جاش همونجا بوده ، گفتم: عب نداره ، تو کوه درد باش ، طاقت بیار و مرد باش. میگذره دنیا ، نمیمونه اینجوری تا ابد.
گفتم: شما هم تنهای بی سنگ صبوری؟ گفت: بودم ، ترک کردم. الان مجنونمو دلزده از لیلیا.
گفتم: پس تو هم مثل من خیلی دلت گرفته از خیلیا. سرشو تکون داد که یعنی اره. گفتم: طرفای شما چطوره؟ سمت شما هم کسی نیست بیاد سری به تنهاییت بزنه؟ گفت: ای کم و بیش. میان و میرن گاهی. اما من پر شدم از گلایه ، ببین ، هیچی ازم نمونده جز یه سایه.
گرفتمش تو بغلم ، انگار از همون اول جاش همونجا بوده ، گفتم: عب نداره ، تو کوه درد باش ، طاقت بیار و مرد باش. میگذره دنیا ، نمیمونه اینجوری تا ابد.