۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
در شهر ما
چشم ها
عاشق ميشوند
ريه ها
تاوانش را
ميدهند...
#امیرحسین_حسین_زاده
بي دليل ناراحت شدن يكي از بزرگترين بدي هاي دوست داشتنِ..
بعضی شب ها
انگار که خدا حواسش پرت شده باشه و کیسه دل تنگی از دستش ول شده باشه رو سر شهر
کل شب رو سیل دل تنگی با خودش میبره
هوا بویِ دلتنگی میگیره و میلِ گریه
گنجشکا با دلتنگی میخوابن
رفتگرا با دلتنگی جارو میکشن
شب بوها با دلتنگی عطر میکنند
و تو...
دلتنگ میمیری
دلتنگ دوباره زنده میشی
دلتنگ دوباره میمیری
بعضی شب ها
انگار که خدا حواسش پرت شده باشه
دل تنگی به مغز استخون میرسه
به خودِ خودِ ریشه دل!

#محیا_زند
از یک جایی به بعد خواستنش از نخواستنش سخت تر میشود...
به خواستنش که فکر میکنی قلبت از زخم هایی که زده مچاله میشود...
به خواستنش که فکر میکنی یادِ شبهای دلتنگی بغض میکارد توی گلویت...
به خواستنش که فکر میکنی یادِ تنهایی و همه نیامدن هایش مثل پتک فرو می آید روی مغزت...
به خواستنش که فکر میکنی یاد تک تک لحظه هایی که نخواست تو را،میشود طناب دار و میپیچد دور گردنت...
از یک جاهایی به بعد نه اینکه دوستش نداشته باشی یا دیگر با او بودن را نخواهی ها،نه...
ولی جای زخم هایی که هنوز تازه است،
وادارت میکند به نخواستنش..
#فاطمه_جوادی
وقتی بهش گفتم ما به درد هم نمی‌خوریم، نپرسید "چرا؟" در واقع هیچی نگفت، فقط از رو نیمکت بلند شد و گفت: با اتوبوس میری؟ گفتم: آره... گفت: مواظب خودت باش و رفت.
رفتن توو کلمه خیلی ساده‌س، اونقدر ساده که با سه تا انگشت و تو چند صدم ثانیه میشه تایپش کرد، اما اون‌موقع رفتن مث یه گردباد بود، یه گردبادی که وقتی می‌گذره از هیچی نمی‌گذره، همه چیو می‌کَنه و می‌بره. گردبادا هم نمی‌پرسن چرا؛ گردبادا هم یهویی میرن و تو رو نیمکت اتوبوس ناباورانه به این فک می‌کنی که رفتن براش حتی از تایپ یه کلمه‌ی چهار حرفی هم آسون‌تر بود!
خیلی سالا گذشت تا خودمو راضی کنم بهش زنگ بزنم. هرچند اونی که راضی شد تا بهش زنگ بزنه، هرکسی بود به جز خودم. دسه کم به جز تصویری که آخرین بار از خودم توو ذهنم بود، وقتی یه گردباد میاد و میره. خیلی باید بگذره تا دوبار خاکتون پا بگیره، ریشه بده، جوونه بزنه؛ خیلی گذشته بود اما رو خاک من حتی یه علف هرزه‌م نبود، حتی یه قطره امید.
گفت که میاد! یادم نیس که بهش چی گفتم، یادم نیس لحنش عادی بود یا متعجب، حتی به این فک نکردم که چرا بعد این همه سال شمارش تغییر نکرده. مست‌تر و پریشون‌تر از این حرفا بودم! یه چیز بین خواب و بیداری، بین منگی و هشیاری، بین زندگی و مرگ...!
توو کافه‌ی نزدیک محل کارم نشستم تا بیاد. خوش‌قولی‌ش هنوزم سرجاش بود. اومد! از یه ماشین مشکی پیاده شد و رفت سمت اون‌ یکی درش. یه لحظه از فکرم گذشت که مث همیشه یه گلی یه کادویی یه سوپرایزی برام داره. داشت! در واقع دست توو دست بزرگترین سورپرایز دنیا با موهای روشنِ دم اسبی و پیرهن کوتاه قرمز اومد توو. لبخندم کج شد، از دهنم افتاد رو لباسم، بعد رو پاهام، بعد بلند شدم و با لگد لهش کردم...
نشست! یه مدت سکوت بود. گفتم: "پس ازدواج کردی." گفت: "همه‌ی آدما ازدواج می‌کنن بلاخره." سرمو بلند کردم و بعد این‌همه سال پرسیدم: "چرا اونروز هیچی نگفتی؟ چرا هیچی نپرسیدی؟" گفت: "پرسیدن و چرا گفتن هیچی‌و حل نمی‌کنه. اینکه ندونی یه نفر چرا ولت کرد و توو ذهنت هزار تا قصه‌ی رومئو ژولیتانه‌ی قهرمانانه بسازی تا تبرئش کنی، خیلی بهتر از اونه که بگه نمیخوادت، و یهو خم‌شی توو خودت. از چرا گفتن خوشم نمیاد، مث یه طفره رفتن، مث فرار از واقعیت." نگام افتاد رو دخترش که با پاپیونِ رومیزی بازی می‌کرد، ساکت و آروم و بی‌حرف ــ مثل خودش ــ. پرسیدم: "اسمش چیه؟"
لبخند زد: "روشنا!"
پوزخند زدم! لبخندش پهن شد. خندیدم. خندید. اونقدر خندیدم که اشک از چشمام اومد. اونقدر خندید که دخترش تعجب کرده بود. با ته‌مونده‌های خندش گفت: "هنوزم مث قبلناتی، هنوزم رویایی فک می‌کنی، توو قصه‌ها زندگی می‌کنی! انتظار داشتی دخترم هم اسمت باشه؟! دیوونه! از اون دنیایِ هچل‌هفِ رومنست بیا بیرون! توو دنیای واقعی ازین خبرا نیس. هفت سال خیلی چیزا رو عوض می‌کنه."
سرمو تکون دادم. هنوزم خنده‌ی عصبی ته لبام بود. اینو نمی‌تونسم لگد کنم! در واقع همین لبخند نصفه‌ی لعنتی می‌دونس که همین دنیای رومنسِ غیر واقعیِ قصه‌وار باعث شد اون‌روز، یه گردباد بندازم به جون زندگیِ واقعی‌م. پرسیدم: "حالا چرا روشن؟"
بهش نگاه کرد و پدرانه خندید! روشنایی خونمه، روشنایی قلبمه، روشن‌ترین نقطه توو همه‌ی دنیام.
چن ثانیه توو چشاش خیره شدم. آروم پرسیدم: "زنت چی؟" نگاشو انداخت روی فنجونم و بلافاصله گفت: "چرا نسکافتو نمی‌خوری؟!"
#نازنين_هاتفی
Forwarded from Deleted Account
میگن شما خیلی خوب میبوسین، میشه مطمئن شم؟🙄🙈