فیلم رو بر می گردونم . دوباره می خنده .. گردنش خم می شه به سمت عقب!
یه پک عمیق به سیگار می زنم و چهره ی نهال برای چند ثانیه از جلوی چشام محو می شه .
توی همین فاصله، انگار که تمام آدم های داخل مهمونی به اون خیره شدن!
نهال با لباس قرمز یقه بازش از کنارِ پیشخوان ِ اشپزخونه می گذره. «تولد تولد تولدت مبارک» ..
برق فشفشه های روی کیک _ « کیان؟! کیان بیا اینجا کیکم رسید» _ کفش های پاشنه دار زنانه ای که رد رقص نور ها رو دنبال میکنن ... «تولد تولد تولدت مبارک» ... نهال نشسته کنارم ... حواسش به یه نقطه توی تاریکی ِ مهمونیه و می خنده ... بادکنک های هیلومی سفید و مشکی توی هوا معلقن! .... «چشاتو ببند و یه ارزو کن» .... « چشماتو ببند دیگه».
چشمامو به سختی باز میکنم.نور بیلبورد ها و چراغ ها آزارم میدن.
انگشت های دست چپش از گوشه ی لحاف گلبهی دیده میشن! . دارم صورتمو شیو می کنم که خراش کوچیکی روی چونه م ایجاد می شه و یه قطره خون می افته روی یقه لباسم.
« صبر کن، بذار الان با آب سرد پاکش می کنم » ..
نهال دکمه های پیراهنمو با عجله باز می کنه.
حرکت دستش رو روی بدنم حس میکنم
انگشت هاش از گوشه ی لحاف رو تختی دیده میشن...
چند قطره آب سرد رو می ریزه روی لکه ی خون! سعی میکنه با فشار انگشت پاکش کنه...
با تمام قدرت مشت می زنه... نگام می کنه ... تقلا هاش رو می بینم .... لکه خون پاک نمی شه ... می خنده و وقتی می خنده گردنش خم میشه به سمت عقب ...
تصویر چند قطره خون ِ خشک شده _ برق حلقه ی طلایی ازدواج توی تاریکی ماشین! _ صدای ترانه ی «تا انتهای عشق با من برقص» _ بوی انزیم ها و مواد شوینده ....
...« ببینم چونه ات رو؟ آخ ... ».
توی پاگرد پله ها صدای جرو بحث میاد ! از بین محافظ های موازی پایین و نگاه می کنم . یه سرگیجه ی خفیف! ... اون پایین دو تا مرد باهم درگیر شدن! یکی شون تقریبا چاقه و دسته های صندلی چرخدار رو گرفته.«این چه وعضشه اقای محترم ... یه هفته ست که این آسانسور خرابه، پسر من مریضه! خودم قلبم ناراحته.. روزی چند بار باید از این پله ها شیش طبقه رو برم و بیام مرد حسابی؟ ...» نهال به زحمت و با بی توجهی از بین اونا رد میشه. مردی که روی صندلی چرخدارِ به بالا اومدن نهال نگاه می کنه! سعی می کنه پاهاشو تکون بده.
دستم رو آروم می ذارم روی پای نهال! تقریبا سه ماهه که همدیگرو می شناسیم ... با دقت به صحنه ی تئاتر خیره شده! توی اون تاریکی، نمی تونم چشماشو ببینم، فقط می تونم حسشون کنم ... « تردید کن که ستارگان از اتش اند ... تردید کن که خورشید در حال حرکت است ...حتی در راستی حقیقت تردید کن ، اما در دوستی من تردید نکن افیلیا ...» « خیانت ... خیانت ... ، درها را ببندید » ..
دستگیره رو فشار می دم و در اتاق رو آروم باز می کنم! مقنعشو در میاره و چند تا از موهاش می ریزه روی پیشونیش . « هوا حسابی گرم شده ... اسانسور هم هنوز خرابه ... واحد بغلی ساختمونو گذاشته بود روی سرش! ... امروز به جای مهشید شیفت صبح رو موندم... زود برگشتی ... ناهار خوردی؟ گذاشته بودم توی یخچال .... کیان؟!،..با توام کیان؟»
«تولد تولد تولدت مبارک» ... فیلم رو نگه می دارم. روی یقه ی پیراهنم رد ِ چند قطره خونِ. سیگاررو توی فنجون خالی خاموش می کنم .
نهال با عجله به سمت آشپزخونه میدوه . « تو دیوونه ای! تو یه دیوونه ی متوهمی کیان». عقب عقب میره و دستش رو به سینک ظرفشویی تکیه میده .
شیر اب مدام توی بشقاب کثیف چکه می کنه! قهوه ی سرد رو خالی می کنم توی سینک.
دکمه ی پلی رو فشار می دم . نهال دوباره می خنده و به اون نگاه می کنه! وقتی می خنده گردنش خم به سمت عقب میشه و رگ قشنگ و برجسته شو می شه دید . خون، از رگ گردنش شروع می شه و به شیار هایی روی سینه هاش تقسیم می شن.... ! «تولد تولد تولدت مبارک» .... بادکنک های هلیومی به سقف نزدیک شدن! بالا رو نگاه می کنم ... انحنای راه پله و محافظ های موازی باعث میشه دوباره احساس سرگیجه کنم...«کیان .. چشمات و ببند ... ببند دیگه » ....
فیلم رو بر می گردونم.
#الهه_سادات_موسوی
یه پک عمیق به سیگار می زنم و چهره ی نهال برای چند ثانیه از جلوی چشام محو می شه .
توی همین فاصله، انگار که تمام آدم های داخل مهمونی به اون خیره شدن!
نهال با لباس قرمز یقه بازش از کنارِ پیشخوان ِ اشپزخونه می گذره. «تولد تولد تولدت مبارک» ..
برق فشفشه های روی کیک _ « کیان؟! کیان بیا اینجا کیکم رسید» _ کفش های پاشنه دار زنانه ای که رد رقص نور ها رو دنبال میکنن ... «تولد تولد تولدت مبارک» ... نهال نشسته کنارم ... حواسش به یه نقطه توی تاریکی ِ مهمونیه و می خنده ... بادکنک های هیلومی سفید و مشکی توی هوا معلقن! .... «چشاتو ببند و یه ارزو کن» .... « چشماتو ببند دیگه».
چشمامو به سختی باز میکنم.نور بیلبورد ها و چراغ ها آزارم میدن.
انگشت های دست چپش از گوشه ی لحاف گلبهی دیده میشن! . دارم صورتمو شیو می کنم که خراش کوچیکی روی چونه م ایجاد می شه و یه قطره خون می افته روی یقه لباسم.
« صبر کن، بذار الان با آب سرد پاکش می کنم » ..
نهال دکمه های پیراهنمو با عجله باز می کنه.
حرکت دستش رو روی بدنم حس میکنم
انگشت هاش از گوشه ی لحاف رو تختی دیده میشن...
چند قطره آب سرد رو می ریزه روی لکه ی خون! سعی میکنه با فشار انگشت پاکش کنه...
با تمام قدرت مشت می زنه... نگام می کنه ... تقلا هاش رو می بینم .... لکه خون پاک نمی شه ... می خنده و وقتی می خنده گردنش خم میشه به سمت عقب ...
تصویر چند قطره خون ِ خشک شده _ برق حلقه ی طلایی ازدواج توی تاریکی ماشین! _ صدای ترانه ی «تا انتهای عشق با من برقص» _ بوی انزیم ها و مواد شوینده ....
...« ببینم چونه ات رو؟ آخ ... ».
توی پاگرد پله ها صدای جرو بحث میاد ! از بین محافظ های موازی پایین و نگاه می کنم . یه سرگیجه ی خفیف! ... اون پایین دو تا مرد باهم درگیر شدن! یکی شون تقریبا چاقه و دسته های صندلی چرخدار رو گرفته.«این چه وعضشه اقای محترم ... یه هفته ست که این آسانسور خرابه، پسر من مریضه! خودم قلبم ناراحته.. روزی چند بار باید از این پله ها شیش طبقه رو برم و بیام مرد حسابی؟ ...» نهال به زحمت و با بی توجهی از بین اونا رد میشه. مردی که روی صندلی چرخدارِ به بالا اومدن نهال نگاه می کنه! سعی می کنه پاهاشو تکون بده.
دستم رو آروم می ذارم روی پای نهال! تقریبا سه ماهه که همدیگرو می شناسیم ... با دقت به صحنه ی تئاتر خیره شده! توی اون تاریکی، نمی تونم چشماشو ببینم، فقط می تونم حسشون کنم ... « تردید کن که ستارگان از اتش اند ... تردید کن که خورشید در حال حرکت است ...حتی در راستی حقیقت تردید کن ، اما در دوستی من تردید نکن افیلیا ...» « خیانت ... خیانت ... ، درها را ببندید » ..
دستگیره رو فشار می دم و در اتاق رو آروم باز می کنم! مقنعشو در میاره و چند تا از موهاش می ریزه روی پیشونیش . « هوا حسابی گرم شده ... اسانسور هم هنوز خرابه ... واحد بغلی ساختمونو گذاشته بود روی سرش! ... امروز به جای مهشید شیفت صبح رو موندم... زود برگشتی ... ناهار خوردی؟ گذاشته بودم توی یخچال .... کیان؟!،..با توام کیان؟»
«تولد تولد تولدت مبارک» ... فیلم رو نگه می دارم. روی یقه ی پیراهنم رد ِ چند قطره خونِ. سیگاررو توی فنجون خالی خاموش می کنم .
نهال با عجله به سمت آشپزخونه میدوه . « تو دیوونه ای! تو یه دیوونه ی متوهمی کیان». عقب عقب میره و دستش رو به سینک ظرفشویی تکیه میده .
شیر اب مدام توی بشقاب کثیف چکه می کنه! قهوه ی سرد رو خالی می کنم توی سینک.
دکمه ی پلی رو فشار می دم . نهال دوباره می خنده و به اون نگاه می کنه! وقتی می خنده گردنش خم به سمت عقب میشه و رگ قشنگ و برجسته شو می شه دید . خون، از رگ گردنش شروع می شه و به شیار هایی روی سینه هاش تقسیم می شن.... ! «تولد تولد تولدت مبارک» .... بادکنک های هلیومی به سقف نزدیک شدن! بالا رو نگاه می کنم ... انحنای راه پله و محافظ های موازی باعث میشه دوباره احساس سرگیجه کنم...«کیان .. چشمات و ببند ... ببند دیگه » ....
فیلم رو بر می گردونم.
#الهه_سادات_موسوی
چرا همیشه مجبور بودیم کسیو که دوس داریم فراموش کنیم ؟
مجبوري حتي كوچيك ترين رد باقي مونده ازش رو تو زندگيت با وايتكس بشوري ؛ چون مُـدام يادت مياره چقـدر احمق بودي كه وقتي همه ميگفتن بهم مياين كلي ذوق ميـكردي ... بعضي وقتا از خود رابطه ها خنده دار تر ؛ باور داشتن بهشونه ... اصن هرچي بيشتر باورش كني زودتر تموم ميشه ...
#چرا_مجبور_بودم_فراموشش_کنم
#چرا_مجبور_بودم_فراموشش_کنم
انسان از آن چیزی که بسیار دوست میدارد خود را جدا میسازد،
در اوج خواستن ، نمی خواهد،
در اوج تمنا ، نمی خواهد،
دوست میدارد اما میخواهد که متنفر باشد،
امیدوار است اما امیدوار است که امیدوار نباشد،
همواره به یاد می اورد اما میخواهد که فراموش کند..
#چرا_مجبور_بودم_فراموشش_کنم
در اوج خواستن ، نمی خواهد،
در اوج تمنا ، نمی خواهد،
دوست میدارد اما میخواهد که متنفر باشد،
امیدوار است اما امیدوار است که امیدوار نباشد،
همواره به یاد می اورد اما میخواهد که فراموش کند..
#چرا_مجبور_بودم_فراموشش_کنم
چون دیگه یادش نبود منم وجود دارم. #چرا_مجبور_بودم_فراموشش_کنم
چون عاشق بهترین دوستم بود ،
بهترین دوستشم عاشق من بود،
ترسیدم اگه کار دیگه ای کنم همین رابطه کمی عم ک باهاش دارمو از دست بدم ,پس بهتر بود فراموش کنم :)
#چرا_مجبورم_بودم_فراموشش_کنم
بهترین دوستشم عاشق من بود،
ترسیدم اگه کار دیگه ای کنم همین رابطه کمی عم ک باهاش دارمو از دست بدم ,پس بهتر بود فراموش کنم :)
#چرا_مجبورم_بودم_فراموشش_کنم
چون مُرده بود :)) #چرا_مجبور_بودم_فراموشش_کنم
چون انقد عوض شد که دیگه با اون آدمی که عاشقش بودم خیلی فاصله داشت، و هر دومون پلای پشت سر و جلومونو نابود کردیم و راهی واسه برگشت نبود.
#چرا_مجبور_بودم_فراموشش_کنم
#چرا_مجبور_بودم_فراموشش_کنم
چون عاشق یکی دیگ شد و نخواستم مجبور باشه با کسی ک دوسش نداره ادامه بده ، پس فراموشش کردم.
#چرا_مجبور_بودم_فراموشش_کنم
#چرا_مجبور_بودم_فراموشش_کنم
چون از ایران رفت. #چرا_مجبور_بودم_فراموشش_کنم
چون به جای اینکه ازم متنفر بشه ، بی تفاوت شد نسبت بهم. تحمل بی تفاوتیش خیلی سخت تر بود، پس فراموشش کردم.
#چرا_مجبور_بودم_فراموشش_کنم
#چرا_مجبور_بودم_فراموشش_کنم
مجبور بودم ولی هنوزم فراموش نکردم))
#چرا_مجبور_بودم_فراموشش_کنم
#چرا_مجبور_بودم_فراموشش_کنم
میگفت حس میکنم حسی بینمون نیس ولی جالب بود نیم ساعت قبلش گفتم دوسش دارم گفت من بیشتر..
#چرا_مجبور_بودم_فراموشش_کنم
#چرا_مجبور_بودم_فراموشش_کنم
فراموش کردن وجود نداره!
از یه جایی به بعد میفهمی که دیگه امیدی نیست اون وقته که مجبوری از دوست داشتنش دست بکشی و بهش فکر نکنی ... فکر میکنی که فراموشش کردی, اما فقط فکر میکنی !!
#چرا_مجبور_بودم_فراموشش_کنم
از یه جایی به بعد میفهمی که دیگه امیدی نیست اون وقته که مجبوری از دوست داشتنش دست بکشی و بهش فکر نکنی ... فکر میکنی که فراموشش کردی, اما فقط فکر میکنی !!
#چرا_مجبور_بودم_فراموشش_کنم
روباه به شازده کوچولو گفت: خیلی احساس تنهایی میکنم.
شازده کوچولو گفت: چرا عزیزم؟
روباه گفت: شفیعی داشت احساس تنهایی میکرد، منم یاد گرفتم.
شازده کوچولو گفت: خب
...
روباه گفت: چرا قسمت بالاشهر سیاره برف میاد ولی فقط سوزش میاد سمت پایین؟
شازده کوچولو گفت: ینی در این حد احساس تنهایی میکنی؟!
...
روباه گفت: گُلا هم احساس تنهایی میکنن؟
شازده کوچولو گفت: اوهوم
روباه گفت: مسوولین گُلا هم احساس تنهایی میکنن؟
شازده کوچولو گفت: مسوولین هم احساس تنهایی میکنن.
روباه گفت: تو ام احساس تنهایی میکنی؟
شازده کوچولو گفت: منم احساس تنهایی میکنم... وقتایی که میری سیگار و پاستیل بخری...
روباه گفت: نرم سیگار و پاستیل بخرم؟
شازده کوچولو گفت: سیروس سخنی در این باب نداره؟
روباه گفت: سیروس میگه تنهایی بهتر از مرگه.
شازده کوچولو گفت: واقعا اگه تو مسیر دیدیش ازش تشکر کن.
روباه گفت: خب
#شازده_کوچولو
#میثم_بهاران
@Deep_Mo ✨
شازده کوچولو گفت: چرا عزیزم؟
روباه گفت: شفیعی داشت احساس تنهایی میکرد، منم یاد گرفتم.
شازده کوچولو گفت: خب
...
روباه گفت: چرا قسمت بالاشهر سیاره برف میاد ولی فقط سوزش میاد سمت پایین؟
شازده کوچولو گفت: ینی در این حد احساس تنهایی میکنی؟!
...
روباه گفت: گُلا هم احساس تنهایی میکنن؟
شازده کوچولو گفت: اوهوم
روباه گفت: مسوولین گُلا هم احساس تنهایی میکنن؟
شازده کوچولو گفت: مسوولین هم احساس تنهایی میکنن.
روباه گفت: تو ام احساس تنهایی میکنی؟
شازده کوچولو گفت: منم احساس تنهایی میکنم... وقتایی که میری سیگار و پاستیل بخری...
روباه گفت: نرم سیگار و پاستیل بخرم؟
شازده کوچولو گفت: سیروس سخنی در این باب نداره؟
روباه گفت: سیروس میگه تنهایی بهتر از مرگه.
شازده کوچولو گفت: واقعا اگه تو مسیر دیدیش ازش تشکر کن.
روباه گفت: خب
#شازده_کوچولو
#میثم_بهاران
@Deep_Mo ✨