جداشدن امیرحسین نامدار و ملیکاتهامی...
حاجی انگار بعد نیلوفرو بهادراینامیخوان یه فیلم جدیدواس افزایش فالورر دربیارن:/
حاجی انگار بعد نیلوفرو بهادراینامیخوان یه فیلم جدیدواس افزایش فالورر دربیارن:/
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
جداشدن امیرحسین نامدار و ملیکاتهامی... حاجی انگار بعد نیلوفرو بهادراینامیخوان یه فیلم جدیدواس افزایش فالورر دربیارن:/
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هرچی سن بالاتر میره پوست آدم کلفت تر میشه. خدای تبارک و تعالی آدم می فرسته زمین، کرگدن تحویل می گیره.
جان به لب آمد و لب برلب جانان نرسيد
دل به جان آمد و او برسر ناز است هنوز..
عماد خراسانی
دل به جان آمد و او برسر ناز است هنوز..
عماد خراسانی
خیلی از ماها حاضریم واسه چیزی که
بهمون آرامش میده از زندگیمونم بگذریم،
حالا یکی سیگارو انتخاب میکنه،
یکی خودِ مرگو...
بهمون آرامش میده از زندگیمونم بگذریم،
حالا یکی سیگارو انتخاب میکنه،
یکی خودِ مرگو...
کسی که باید برود، خواهد رفت
حالا تو هِی در را قفل کن
روی یخچال،
بزرگ و خوش خط بنویس "دوستت دارم"
روی تخت، جنگلی از گل های سرخ بکار
و برایش آهنگ مورد علاقهاش را زمزمه کن
کسی که باید برود
با پا که نه،
از درون میرود ...
چشم باز میکنی و میبینی
باید با نبودناش کنار بیایی
مثل ِ پیرمرد ها
که با آلزایمر ..
#مهدی_صادقی
حالا تو هِی در را قفل کن
روی یخچال،
بزرگ و خوش خط بنویس "دوستت دارم"
روی تخت، جنگلی از گل های سرخ بکار
و برایش آهنگ مورد علاقهاش را زمزمه کن
کسی که باید برود
با پا که نه،
از درون میرود ...
چشم باز میکنی و میبینی
باید با نبودناش کنار بیایی
مثل ِ پیرمرد ها
که با آلزایمر ..
#مهدی_صادقی
دوثت دارم
آخرین شب پاییز رو کشتیم تموم شد اما
دوثت دارم !
مهر ، آبان
وای از آذر...
دلبر و بچه های آسایشگاه
تولد جمشید آبان بود
همه رفتن
.
حبیب امشب فقط خیره شده به آسمون انگار نه انگار که زمستون فصل بارون نیس!
مدیریت جدید با کی
چجوری بگزرونیم امسالو؟
#چهرازي
آخرین شب پاییز رو کشتیم تموم شد اما
دوثت دارم !
مهر ، آبان
وای از آذر...
دلبر و بچه های آسایشگاه
تولد جمشید آبان بود
همه رفتن
.
حبیب امشب فقط خیره شده به آسمون انگار نه انگار که زمستون فصل بارون نیس!
مدیریت جدید با کی
چجوری بگزرونیم امسالو؟
#چهرازي
اولین جمعه ی پاییز بود...
خوب میدانست من عاشق این فصلم!
سه روز از دعوای کودکانه مان میگذشت!
سه روز بود یک کلمه هم حرف نزده بودیم.
سه روز بود هر یک ساعت یک بار زنگ میزدم به نزدیک ترین دوستش و آمار تمام رفت و آمدهایش را میگرفتم... .
سه روز سکوت بی سابقه بود برای کسی که هر دو دقیقه یکبار با بهانه های خنده دار زنگ میزد و سوالی صدایم میکرد تا جوابِ جانم نفس بشنود!
من هم از قصد در این سه روز هیچ تماسی نگرفتم که دل دل کند برای بغل کردنم.
از قصد به دیدن اش نرفتم که از این انتظار، بوسه ای بیست ثانیه ای حاصل شود...!
از آن بوسه هایی که تا بند آمدن نفس، لبهایش جدا نمیشد!
اولین جمعه ی پاییز بود...
دیگر طاقتم طاق شده بود از این دوری و داشتم موهایش را از قاب عکسی که در آغوشم بود بو میکشیدم که تلفنم زنگ خورد... .
نزدیک ترین دوستش بود
صدایش لرز داشت
هی قسم می داد که آرام باشم و بعد از کلی مِن و مِن کردن گفت:
نیم ساعت پیش دیدمش که دست غریبه ای رو گرفته بود و به فلان کافه رفت....!
گفت و لابه لای قسم دادن هایش گوشی از دستم افتاد.
اصلا نمیفهمیدم چه شنیده ام
دو سه باری محکم به خودم سیلی زدم که بیدار شو اما این کابوس را در بیداری میدیدم نه خواب!
دلیل سه روز بی تفاوتی اش برایم روشن شده بود... .
با دست و پایِ کرخت راهیِ کافه شدم.
فقط میخواستم ببینم این غریبه کیست ؟
میخواستم ببینم این غریبه اندازه ی من او را بلد است؟!
این غریبه وسطِ حرف هایش یکدفعه مکث میکند که بگوید الهی فدای آرامشِ چشمانت شوم؟
این غریبه....!
به حال جنون سمت کافه میرفتم
به حال دیوانه ای که دویده بود و نفسش بالا نمی آمد!
چند قدم مانده بود برسم اما قلب و دست و پا یاری ام نمیکرد... .
کشان کشان و با چشمانی نیمه باز وارد کافه شدم که ناگهان همگی جیغ کشیدند و مواجه شدم با کِیکِ بزرگی که روی آن نوشته بود اولین جمعه ی پاییزمان مبارک جانا... .
و بعد هم همان آغوش و بوسه ی ناشی از انتظار رخ داد!
میدانست عاشق پاییزم و میخواست اولین جمعه ی پاییزیِ با هم بودنمان را جشن بگیرد!
.
.
حالا آخرین جمعه ی پاییز است جانا... .
از آخرین حرف هایت که به تنهایی ام ختم شد، چند ماه و چند روز و چند ساعت میگذرد
اینبار قهرت خیلی طولانی شده عزیزم!
اینبار کنج اتاق، قاب عکس ات مرا در آغوش کشیده و در انتظار غافلگیری ات ثانیه ها را میشمارم!
آخرین جمعه ی پاییز است و خبری نمیگیری...
تو چه میدانی این مهر و آبان و آذر چگونه گذشت...
میخواهم راهی کافه شوم
با همان حال پریشان
با همان حال پریشان...!
.
چیزهایی هست که نمی دانی/ #علی_سلطانی
خوب میدانست من عاشق این فصلم!
سه روز از دعوای کودکانه مان میگذشت!
سه روز بود یک کلمه هم حرف نزده بودیم.
سه روز بود هر یک ساعت یک بار زنگ میزدم به نزدیک ترین دوستش و آمار تمام رفت و آمدهایش را میگرفتم... .
سه روز سکوت بی سابقه بود برای کسی که هر دو دقیقه یکبار با بهانه های خنده دار زنگ میزد و سوالی صدایم میکرد تا جوابِ جانم نفس بشنود!
من هم از قصد در این سه روز هیچ تماسی نگرفتم که دل دل کند برای بغل کردنم.
از قصد به دیدن اش نرفتم که از این انتظار، بوسه ای بیست ثانیه ای حاصل شود...!
از آن بوسه هایی که تا بند آمدن نفس، لبهایش جدا نمیشد!
اولین جمعه ی پاییز بود...
دیگر طاقتم طاق شده بود از این دوری و داشتم موهایش را از قاب عکسی که در آغوشم بود بو میکشیدم که تلفنم زنگ خورد... .
نزدیک ترین دوستش بود
صدایش لرز داشت
هی قسم می داد که آرام باشم و بعد از کلی مِن و مِن کردن گفت:
نیم ساعت پیش دیدمش که دست غریبه ای رو گرفته بود و به فلان کافه رفت....!
گفت و لابه لای قسم دادن هایش گوشی از دستم افتاد.
اصلا نمیفهمیدم چه شنیده ام
دو سه باری محکم به خودم سیلی زدم که بیدار شو اما این کابوس را در بیداری میدیدم نه خواب!
دلیل سه روز بی تفاوتی اش برایم روشن شده بود... .
با دست و پایِ کرخت راهیِ کافه شدم.
فقط میخواستم ببینم این غریبه کیست ؟
میخواستم ببینم این غریبه اندازه ی من او را بلد است؟!
این غریبه وسطِ حرف هایش یکدفعه مکث میکند که بگوید الهی فدای آرامشِ چشمانت شوم؟
این غریبه....!
به حال جنون سمت کافه میرفتم
به حال دیوانه ای که دویده بود و نفسش بالا نمی آمد!
چند قدم مانده بود برسم اما قلب و دست و پا یاری ام نمیکرد... .
کشان کشان و با چشمانی نیمه باز وارد کافه شدم که ناگهان همگی جیغ کشیدند و مواجه شدم با کِیکِ بزرگی که روی آن نوشته بود اولین جمعه ی پاییزمان مبارک جانا... .
و بعد هم همان آغوش و بوسه ی ناشی از انتظار رخ داد!
میدانست عاشق پاییزم و میخواست اولین جمعه ی پاییزیِ با هم بودنمان را جشن بگیرد!
.
.
حالا آخرین جمعه ی پاییز است جانا... .
از آخرین حرف هایت که به تنهایی ام ختم شد، چند ماه و چند روز و چند ساعت میگذرد
اینبار قهرت خیلی طولانی شده عزیزم!
اینبار کنج اتاق، قاب عکس ات مرا در آغوش کشیده و در انتظار غافلگیری ات ثانیه ها را میشمارم!
آخرین جمعه ی پاییز است و خبری نمیگیری...
تو چه میدانی این مهر و آبان و آذر چگونه گذشت...
میخواهم راهی کافه شوم
با همان حال پریشان
با همان حال پریشان...!
.
چیزهایی هست که نمی دانی/ #علی_سلطانی
Truth is,
I miss you
All the time
EVERY second.
EVERY minute.
EVERY hour.
EVERYday.
I miss you
All the time
EVERY second.
EVERY minute.
EVERY hour.
EVERYday.
ميريزم پولشو ميدم
ميشكنم پولشو ميدم
ميپاچم پولشو ميدم
پولتو ميدم =))))
ميشكنم پولشو ميدم
ميپاچم پولشو ميدم
پولتو ميدم =))))
تو رابطه هاتون اجازه بدین با دخترای دیگه دوست بشن تا قدر شما رو بیشتر بدونن البته اگه به دردنخور بودین با اونای دیگه موندن به من مربوط نیستا
بزرگترین ضرری که اینستاگرام به ما زد و هیچکس هم متوجهش نشد این بود که:
همه رو دروغگو، تجمل گرا و لوده بار آورد و اعتماد بنفس کاذب به همه داد
همه رو دروغگو، تجمل گرا و لوده بار آورد و اعتماد بنفس کاذب به همه داد