۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.89K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
شهرِ بزرگ است تنم!
غم طرفى
من طرفى..
بزرگترين حماقت انسان در زندگي
لبخند زدن به كسي است كه ارزش نگاه كردن هم ندارد...

#ساموئل_بکت
از دل ،
همه را تکانده ام
الا تو..
ميريزم پولشو ميدم
ميشكنم پولشو ميدم
ميپاچم پولشو ميدم

پولتو ميدم =))))
تو رابطه هاتون اجازه بدین با دخترای دیگه دوست بشن تا قدر شما رو بیشتر بدونن البته اگه به دردنخور بودین با اونای دیگه موندن به من مربوط نیستا
بزرگترین ضرری که اینستاگرام به ما زد و هیچکس هم متوجهش نشد این بود که:
همه رو دروغگو، تجمل گرا و لوده بار آورد و اعتماد بنفس کاذب به همه داد
+ ‏چه نسبتی باهاش داری ؟
_ اولویت اولشم
کاش پیرتر بودم
مثل ریشه‌ها
یا خیلی جوان‌تر
مثل شاخه‌ها!
این‌جا که من ایستاده‌ام
میانه است،
فقط تبر می‌خورم...
آهنگی که گذاشتی قلبم رو لرزوند...
راستی تو می دونی پُر شدن یعنی چی؟ منم نمی دونستم!
بابام هم هر وقت می خواست عکس های قدیمش رو ببینه این آهنگ رو می ذاشت. اون عاشق آلبوم های عکسش بود اما یکی رو از همه بیشتر دوست داشت، آلبوم دهه سوم زندگیش، وقتی به عکس های اون آلبوم می رسید، سکوت می کرد، آروم تر ورق می زد و با اندوهی به فکر فرو می رفت. من همیشه ازش می پرسیدم چرا عکس ها و خاطرات به این خوبی غمگینت می کنه؟ و اون می گفت عکس های بیست و چند سالگیم من رو پُر می کنن، ولی من نمی تونم پُر شدن رو واست معنی کنم، باید حسش کنی...
سال ها گذشت و من سی و چند ساله شدم، روزگارم یکنواخت می گذشت و با اینکه خالی بودن رو با تموم وجود احساس می کردم اما هنوز معنی پُر شدن رو نفهمیده بودم.
تا اینکه یه روز تو خیابون یه آشنای قدیمی رو دیدم، یکی که سال ها پیش دوستش داشتم و ما با هم روزهای خوبی داشتیم اما اون یه روز بی هوا همه چیز رو رها کرد و رفت. مسیرمون یکی بود و ما واسه مدتی تو اون خیابون هم صحبت شدیم، از خاطرات خوبمون گفتیم، خنده هامون، دیوونه بازی هامون، ولی هر دومون فهمیده بودیم که ما دو تا دیگه اون آدم های سابق نیستیم، تغییر کردیم، بزرگ شدیم و شاید دیگه واسه هم فقط یه غریبه آشناییم.
بعد از ساعتی پیاده روی ما از همه جدا شدیم و اون سوار اتوبوس شد و واسه من دست تکون داد، وقتی اتوبوس رفت نمی دونستم دقیقا چه حسی دارم، چون آدم نمی دونه کسی رو که قبلا دوست داشته و فراموش کرده، وقتی بعد از مدتی ببینه چه حسی بهش داره، تنها چیزی که فهمیده بودم این بود که حس عجیبی دارم، انگار به گذشته برگشته بودم و با خودم رو برو شده بودم، اسم این حس رو گذاشتم پُر شدن، پُر از گذشته ای که آدم رو تکون میده، حالا اگه میشه اون آهنگ رو دوباره بذار...
.
آنتارکتیکا، هشتاد و نه درجه جنوبی/ #روزبه_معین
سفر کن و به کسی نگو
یه داستان عشق واقعی رو زندگی کن
و به کسی نگو
شاد و خوشحال زندگی کن و به کسی نگو

مردم چیز های قشنگ رو نابود ميكنن