زندگی گر هزار باره بوَد
بارِ دیگر تو
بارِ دیگر تو
فروغ فرخزاد
بارِ دیگر تو
بارِ دیگر تو
فروغ فرخزاد
مامانم همیشه میگفت :
۹ ماه صرف کردم تا قلبتو شکل بدم؛
نذار یکی بیاد و توو ۱۵ ثانیه نابودش کنه
۹ ماه صرف کردم تا قلبتو شکل بدم؛
نذار یکی بیاد و توو ۱۵ ثانیه نابودش کنه
وقت ِ رفتن
بوسهی آخرمان
با چشم بود ...!
رسول ادهمی
بوسهی آخرمان
با چشم بود ...!
رسول ادهمی
مثلا برم لبه ى بالکن بشینم
حواسم نباشه بخوام تکیه بدم
یهو پشتم خالى شه و بیفتم...
حواسم نباشه بخوام تکیه بدم
یهو پشتم خالى شه و بیفتم...
درمـاندگـی هـارا نمیفـهمی...
درمـاندگـی یـعنی تو اینجـایی من هـم همـینجـایم ولـی دورم...
درمـاندگـی یـعنی تو اینجـایی من هـم همـینجـایم ولـی دورم...
دلتنگی یه چیزی شبیه طفل دو سه ساله س، دیدین هرچقدربراش توضیح میدی بازم نِقِ خودشو میزنه؟ دلتنگی هم همونه
Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
گلٍ سرخِ لبایِ تو یه دمنوشهُ
آروم میکنه هُرمِ حوایِ تو منو
دلم مرده برایِ تو!
.
.
بلندگویِ صدای تو
مثِ يه گهواره ی موزیکه!
با تو دورم از این دنیا
و انگار که تو آغوشت يه سیاره ی کوچیکه!
#قفل❤️
آروم میکنه هُرمِ حوایِ تو منو
دلم مرده برایِ تو!
.
.
بلندگویِ صدای تو
مثِ يه گهواره ی موزیکه!
با تو دورم از این دنیا
و انگار که تو آغوشت يه سیاره ی کوچیکه!
#قفل❤️
تمام بدبختی هام به خاطر یک دختر مو مشکی بود!
من یکی از بزرگترین کشف های تاریخ بشریت را انجام دادم، قرص فراموشی؛
وقتی در خدمت ارتش بودم کشفش کردم، کافی بود یکی از اون قرص ها رو بخوری اون وقت کل حافظت پاک می شد و بعدش، یک زندگی جدید...
به درد سربازهایی می خورد که زندگیشون تو جنگ تباه شده بود!
یک ژنرال تصمیم گرفت واسه اولین بار امتحانش کنه، وقتی اون رو خورد کل حافظش پاک شد.
جز یک چیز؛
یک دختر با موهای مشکی!
مدام از اون و نگاهش حرف می زد، حتی از نگین های روی موهاش می گفت که مثل ستاره ها بودن...
بعضی ها هیچ وقت فراموش نمیشن!
ژنرال پاک دیوانه شد، من رو تبعید کردن به سردترین نقطه زمین، به آنتارکتیکا، هشتاد و نه درجه جنوبی!
من یکی از بزرگترین کشف های تاریخ بشریت را انجام دادم، قرص فراموشی؛
وقتی در خدمت ارتش بودم کشفش کردم، کافی بود یکی از اون قرص ها رو بخوری اون وقت کل حافظت پاک می شد و بعدش، یک زندگی جدید...
به درد سربازهایی می خورد که زندگیشون تو جنگ تباه شده بود!
یک ژنرال تصمیم گرفت واسه اولین بار امتحانش کنه، وقتی اون رو خورد کل حافظش پاک شد.
جز یک چیز؛
یک دختر با موهای مشکی!
مدام از اون و نگاهش حرف می زد، حتی از نگین های روی موهاش می گفت که مثل ستاره ها بودن...
بعضی ها هیچ وقت فراموش نمیشن!
ژنرال پاک دیوانه شد، من رو تبعید کردن به سردترین نقطه زمین، به آنتارکتیکا، هشتاد و نه درجه جنوبی!
اولین اشتباهمون اینه که
دلمون واسه کسایی تنگ میشه که
ناراحتی ما حتی یه اخم هم
رو پیشونیشون نمیندازه .
دلمون واسه کسایی تنگ میشه که
ناراحتی ما حتی یه اخم هم
رو پیشونیشون نمیندازه .