آدمهایی که روح بزرگی دارند، عقدهی کمتری دارند، شعور بیشتری دارند و قلب مهربانتری.
برای همین نباید از آنها ترسید.
آدمهای کوچک با عقدههای بزرگ ترسناکترند، چون از صدمه زدن به دیگران هراس ندارند.
برای همین نباید از آنها ترسید.
آدمهای کوچک با عقدههای بزرگ ترسناکترند، چون از صدمه زدن به دیگران هراس ندارند.
چقد خوبن اونایی که منتظر واینمیستن نوبته تو شه پی ام بدی بهشون
بدون توقع و مهربونن
وقتی ام پی ام میدی نمیگن چه عجب
بدون توقع و مهربونن
وقتی ام پی ام میدی نمیگن چه عجب
هفت میلیارد آدم رو این کرهی خاکی هستن که اصن نمیدونن من وجود دارم، بعد فکر میکنی برام خیلی فرق میکنه که تو منو آدم حساب کنی یا نه؟
ما معمولی ها هر چی رو که خواستیم یا گرون بود یا غیر قانونی بود یا ما رو دوست نداشت...
مجنون شهر ما چرا افسانه سازی میکند؟
عشق است لیلا خواهیش؟یا نقش بازی میکند؟
عشق است لیلا خواهیش؟یا نقش بازی میکند؟
دروغ چرا؟منم بعضی موقع ها گریه می کنم و یاد معلم ریاضیم می افتم!
مرد نازنینی بود،از اون ها که آدم فکر می کنه هدف آفرینشش خندوندن دیگرونه.
راستش داستان از جایی شروع شد که می خواستن ما رو ببرن اردوی دانش آموزی یه جایی نزدیک دریا،آقای مدیر هم به شدت با اومدن معلم ریاضی مخالف بود،حرفشم این بود که این بشر انقدر همه چیز رو به مسخره می گیره که قطعا اردو به ابتذال کشیده میشه!
ما هم یه نامه نوشتیم که یا معلم ریاضی یا شورش!
بالاخره مدیر رضایت داد و معلم ریاضی هم با ما اومد اردو،طرف استاد سر و کله زدن با بچه ها بود.
شب هایی که بچه ها دلشون واسه مامان باباها تنگ می شد و گریه می کردن همه رو جمع می کرد و شروع می کرد به شعبده بازی،می گفت مرد اگه گریه کنه سیل میاد.
البته بچه ها می گفتن یکم خل و چله،راست هم می گفتن شب ها تو خواب راه می رفت و با حلقه ازدواجش صحبت می کرد!حتی شایعه شده بود به حلقه اش غذا هم تعارف می کنه،ارادت ویژه ای به حلقه اش داشت،ما هم حسابی سوژه اش می کردیم...
همه چی بر وفق مراد بود تا اینکه یه روز رفتیم دریا و سوار قایق موتوری شدیم،از این قدیمی ها،وسط راه فهمیدیم سوراخه!
خواستیم دور بزنیم برگردیم که دیدیم قایق داره پر از آب میشه،معلم ریاضی سریع دست به کار شد و یکی یکی بچه ها رو رسوند ساحل
همه صحیح و سالم برگشتیم جز خودش،اون برنگشت!
عین دیوونه ها تو آب از این ور به اون ور می پرید، ما هم یه دل سیر بهش خندیدیم.
فهمیدیم حلقه اش رو تو آب گم کرده،بچه ها می گفتن خیلی از زنش می ترسه، زنش حتما کلکش رو می کند!
اون شب نیومد خوابگاه،شب های بعدشم نیومد.
می گفتیم حتما تو آب داره دنبال حلقه اش می گرده.
برگشتیم مدرسه،اما اون برنگشت،معلم ریاضیمون رو عوض کردن
بزرگتر که شدم دوباره رفتم سمت اون ساحل و دنبالش گشتم!
گفتن همون که همیشه گریه می کرد!چند سال پیش زنش تو تصادف مرده بوده...خودشم چند وقت پیش مرد،غرق شد...
روزبه معین
مرد نازنینی بود،از اون ها که آدم فکر می کنه هدف آفرینشش خندوندن دیگرونه.
راستش داستان از جایی شروع شد که می خواستن ما رو ببرن اردوی دانش آموزی یه جایی نزدیک دریا،آقای مدیر هم به شدت با اومدن معلم ریاضی مخالف بود،حرفشم این بود که این بشر انقدر همه چیز رو به مسخره می گیره که قطعا اردو به ابتذال کشیده میشه!
ما هم یه نامه نوشتیم که یا معلم ریاضی یا شورش!
بالاخره مدیر رضایت داد و معلم ریاضی هم با ما اومد اردو،طرف استاد سر و کله زدن با بچه ها بود.
شب هایی که بچه ها دلشون واسه مامان باباها تنگ می شد و گریه می کردن همه رو جمع می کرد و شروع می کرد به شعبده بازی،می گفت مرد اگه گریه کنه سیل میاد.
البته بچه ها می گفتن یکم خل و چله،راست هم می گفتن شب ها تو خواب راه می رفت و با حلقه ازدواجش صحبت می کرد!حتی شایعه شده بود به حلقه اش غذا هم تعارف می کنه،ارادت ویژه ای به حلقه اش داشت،ما هم حسابی سوژه اش می کردیم...
همه چی بر وفق مراد بود تا اینکه یه روز رفتیم دریا و سوار قایق موتوری شدیم،از این قدیمی ها،وسط راه فهمیدیم سوراخه!
خواستیم دور بزنیم برگردیم که دیدیم قایق داره پر از آب میشه،معلم ریاضی سریع دست به کار شد و یکی یکی بچه ها رو رسوند ساحل
همه صحیح و سالم برگشتیم جز خودش،اون برنگشت!
عین دیوونه ها تو آب از این ور به اون ور می پرید، ما هم یه دل سیر بهش خندیدیم.
فهمیدیم حلقه اش رو تو آب گم کرده،بچه ها می گفتن خیلی از زنش می ترسه، زنش حتما کلکش رو می کند!
اون شب نیومد خوابگاه،شب های بعدشم نیومد.
می گفتیم حتما تو آب داره دنبال حلقه اش می گرده.
برگشتیم مدرسه،اما اون برنگشت،معلم ریاضیمون رو عوض کردن
بزرگتر که شدم دوباره رفتم سمت اون ساحل و دنبالش گشتم!
گفتن همون که همیشه گریه می کرد!چند سال پیش زنش تو تصادف مرده بوده...خودشم چند وقت پیش مرد،غرق شد...
روزبه معین
در «فیس بوک» بود... خبر پیچید:
لو رفتنِ رژیمِ زنی لاغر!
اعطای لوح و سکّه به یک مدّاح
چسناله های خانم بازیگر
در «اینستاگرام» کسی غش کرد
با عکسِ دوستدخترِ خواننده!
با فحش های مردمِ باغیرت!!
- «چیزم توو چیزِ دختره ی جنده!!»
از آسمان شروع به بارش کرد
هر جمله ی شروع شده با «کاف»!
لبخند و درد و لایک به هم آمیخت
در عکس تازه ی «پدرِ شوآف!»
رژ زد، بوتاکس کرد! کرم مالید
زل زد به دوربین و «دابسمش» کرد
در فیس بوک جمعیتی مُردند
در اینستاگرام کسی غش کرد
عکس غذای سوخته ی همسر
عکسِ سگِ عروسِ پسرخاله!
یا نه! کلیپ تازه ی لو رفته
از سکس قورباغه و بزغاله!
مُشتی جوک کپی شده، مشتی شعر
فرمایشات واقعی رهبر!
در هر طرف بسیجی و روشنفکر
در حال افتحاش!! به یکدیگر
دیوانگی و خودکشیِ «حافظ»
از ازدحام شعرنویسی ها!
دشنام چند عاشق «استقلال»
مابین فحش «پرسپولیسی»ها
فریاد اعتراض به یک چیزی!
شلوارهای نیمه درآورده!
بحثی عمیق در وسط عرفان
با گونه و دماغِ عمل کرده
متن دعا برای شب کنکور
امواج پخش در وسطِ گیتی!!
با ویژگیِ ماهِ تولّدها
با عاشقانه های درِپیتی!
گاهی ادامه ی خبرِ «کیهان»
گاهی در افتتاحِ فروشِ «نایک»!
در روزنامه پشت ستونی زرد
مشغول به خرید و فروشِ لایک!
از «عشق من کجاست در این شب ها؟»
تا «من چقدر عاشق بارانم!»
از شایعاتِ «این به فلانی داد»
تا «بچّه مال کیست؟ نمی دانم!»
دعوای بی امانِ طرفداران
با بوی عمّه و پدر و وایتکس!!
در صفحه ی خصوصی هر دختر
چندین و چند پیشنهادِ سکس
فیلمِ خصوصیِ زنِ همسایه
یا عکسِ بی حجابِ فلان مسؤول
یک عدّه در موبایل به فکرِ پخش
یک عدّه نیز زیر پتو مشغول!
فعّال های هرچه سیاسی تر!
خوانندگانِ هجر و لب و پستان!
موزیک های حاصلِ نرم افزار
ضبط کلیپ، داخل قبرستان!
عکس گل و حشیش پس از مشروب
با متنی از ادامه ی گیجی ها
بحث گناه و رهبری و ساندیس
در صفحه های جوجه بسیجی ها
شش تیغه های مُهر به پیشانی!
موهای رنگ کرده ی با چادر!
هم می خورند از سرِ این توبره
هم می خورند از سرِ آن آخور
■
در من پُلی شکسته تر از تاریخ
در انتهای خاطره سازی هاست
من روستای گم شده ای هستم
که خسته از تمامیِ بازی هاست
قایم شده تمامیِ این شب ها
آن بچّه ای که توی کمد هستم
بگذار تا خراب شود دنیا
من در کتابخانه ی خود هستم
در قلّه های بی کسی ام خوبم!
اینجا که ابرهای رها هستند
لبخند می زنم که از این بالا
مردم شبیه مورچه ها هستند...
سید مهدی موسوی
لو رفتنِ رژیمِ زنی لاغر!
اعطای لوح و سکّه به یک مدّاح
چسناله های خانم بازیگر
در «اینستاگرام» کسی غش کرد
با عکسِ دوستدخترِ خواننده!
با فحش های مردمِ باغیرت!!
- «چیزم توو چیزِ دختره ی جنده!!»
از آسمان شروع به بارش کرد
هر جمله ی شروع شده با «کاف»!
لبخند و درد و لایک به هم آمیخت
در عکس تازه ی «پدرِ شوآف!»
رژ زد، بوتاکس کرد! کرم مالید
زل زد به دوربین و «دابسمش» کرد
در فیس بوک جمعیتی مُردند
در اینستاگرام کسی غش کرد
عکس غذای سوخته ی همسر
عکسِ سگِ عروسِ پسرخاله!
یا نه! کلیپ تازه ی لو رفته
از سکس قورباغه و بزغاله!
مُشتی جوک کپی شده، مشتی شعر
فرمایشات واقعی رهبر!
در هر طرف بسیجی و روشنفکر
در حال افتحاش!! به یکدیگر
دیوانگی و خودکشیِ «حافظ»
از ازدحام شعرنویسی ها!
دشنام چند عاشق «استقلال»
مابین فحش «پرسپولیسی»ها
فریاد اعتراض به یک چیزی!
شلوارهای نیمه درآورده!
بحثی عمیق در وسط عرفان
با گونه و دماغِ عمل کرده
متن دعا برای شب کنکور
امواج پخش در وسطِ گیتی!!
با ویژگیِ ماهِ تولّدها
با عاشقانه های درِپیتی!
گاهی ادامه ی خبرِ «کیهان»
گاهی در افتتاحِ فروشِ «نایک»!
در روزنامه پشت ستونی زرد
مشغول به خرید و فروشِ لایک!
از «عشق من کجاست در این شب ها؟»
تا «من چقدر عاشق بارانم!»
از شایعاتِ «این به فلانی داد»
تا «بچّه مال کیست؟ نمی دانم!»
دعوای بی امانِ طرفداران
با بوی عمّه و پدر و وایتکس!!
در صفحه ی خصوصی هر دختر
چندین و چند پیشنهادِ سکس
فیلمِ خصوصیِ زنِ همسایه
یا عکسِ بی حجابِ فلان مسؤول
یک عدّه در موبایل به فکرِ پخش
یک عدّه نیز زیر پتو مشغول!
فعّال های هرچه سیاسی تر!
خوانندگانِ هجر و لب و پستان!
موزیک های حاصلِ نرم افزار
ضبط کلیپ، داخل قبرستان!
عکس گل و حشیش پس از مشروب
با متنی از ادامه ی گیجی ها
بحث گناه و رهبری و ساندیس
در صفحه های جوجه بسیجی ها
شش تیغه های مُهر به پیشانی!
موهای رنگ کرده ی با چادر!
هم می خورند از سرِ این توبره
هم می خورند از سرِ آن آخور
■
در من پُلی شکسته تر از تاریخ
در انتهای خاطره سازی هاست
من روستای گم شده ای هستم
که خسته از تمامیِ بازی هاست
قایم شده تمامیِ این شب ها
آن بچّه ای که توی کمد هستم
بگذار تا خراب شود دنیا
من در کتابخانه ی خود هستم
در قلّه های بی کسی ام خوبم!
اینجا که ابرهای رها هستند
لبخند می زنم که از این بالا
مردم شبیه مورچه ها هستند...
سید مهدی موسوی
بزرگترین خیانت تکنولوژی به روابط عاشقانهی ما، این است که نمیگذارد چیزی «تمام» شود. شبکههای اجتماعی فقط اولش را بلدند؛ شروع کردنش را. دوتا آدم را نشانِ هم میدهند - با عکسها و کلمهها و نشانها - و ترغیبشان میکنند که همدیگر را بیشتر بشناسند. از فضای عمومی بروند توی گپهای خصوصی، حرف بزنند با هم و از زمین و زمان بگویند و از خودشان، «ببینمت» و برای هم عکس بگیرند ؛ خیلی هم خوب.
اما آن طرف ماجرا، وقتی قصهی دو نفر تمام میشود - به هر دلیل - درستش این است که آن دو آدم همدیگر را نبینند؛ نشنوند؛ نخوانند. دست کم تا مدتی، که زخمها التیام یابد و هیجانها فروکش کند و دلها به چیزی دیگر قرار بگیرد. اما تکنولوژی، بی خیالِ همهی اینها کار خودش را میکند. آن دو آدم را هی، هی، هی نشانِ هم میدهد. یادِ هم میاندازد. ماجراشان را پیش میبرد و قصهشان را ادامه میدهد. دیگر فقط یک شماره نیست که اگر نگیریاش کمکم فراموشت شود، یا یک نشانی که اگر طرفش نروی از یادت برود. یادگارِ محبوبِ از دست رفته، دیگر فقط چند تکه عکس و چند کاغذ نامه نیست که پاره و سوزانده شود. در روزگار تلگرام و موبایل و اینترنت، آن که رفته و با خود دلی شکسته برده، هنوز از در و دیوار در تجلی است؛ با عکسهایش، خندههایش، کلمههایش و ردی از خودش که هنوز، همیشه به جاست. حتی اگر نخواهی بخوانی و بدانی و بشنوی و ببینی، ادامه دارد. و چون ادامه دارد، پس هست. و چون هست، پس هنوز تمام نشده است. و این «هنوز» - خدا میداند که - برّندهترین تیغ دنیاست؛ میکشد و میبُرد و خون میریزد؛ هر روز. هنوز.
#حسین_وحدانی
اما آن طرف ماجرا، وقتی قصهی دو نفر تمام میشود - به هر دلیل - درستش این است که آن دو آدم همدیگر را نبینند؛ نشنوند؛ نخوانند. دست کم تا مدتی، که زخمها التیام یابد و هیجانها فروکش کند و دلها به چیزی دیگر قرار بگیرد. اما تکنولوژی، بی خیالِ همهی اینها کار خودش را میکند. آن دو آدم را هی، هی، هی نشانِ هم میدهد. یادِ هم میاندازد. ماجراشان را پیش میبرد و قصهشان را ادامه میدهد. دیگر فقط یک شماره نیست که اگر نگیریاش کمکم فراموشت شود، یا یک نشانی که اگر طرفش نروی از یادت برود. یادگارِ محبوبِ از دست رفته، دیگر فقط چند تکه عکس و چند کاغذ نامه نیست که پاره و سوزانده شود. در روزگار تلگرام و موبایل و اینترنت، آن که رفته و با خود دلی شکسته برده، هنوز از در و دیوار در تجلی است؛ با عکسهایش، خندههایش، کلمههایش و ردی از خودش که هنوز، همیشه به جاست. حتی اگر نخواهی بخوانی و بدانی و بشنوی و ببینی، ادامه دارد. و چون ادامه دارد، پس هست. و چون هست، پس هنوز تمام نشده است. و این «هنوز» - خدا میداند که - برّندهترین تیغ دنیاست؛ میکشد و میبُرد و خون میریزد؛ هر روز. هنوز.
#حسین_وحدانی