شما حرف خودتان را بزنيد!
اما من ميگويم:
آدم که شاد نباشد
با شادترین آهنگ گریه میکند..
در بهترین شرایط ناراحت است..
در خانه اش گم میشود..! در خیالش زندگی میکند، در آغوشش میخوابد ، در صدایش نفس میکشد، با عکسهایش جان میگیرد.
میدانی جانم!!!
دلتنگ که باشی دیگر هیچ چیز خوشحالت نمیکند حتی برگشتن به گذشته ای که روزی آرزویت بود!
دیگر خنده های از ته دلت هم به بن بست رسيده است، راه خانه را پيدا نمي كند.
دیگر دیدن دوباره اش هم کار ساز نیست..
اصلاً آدم که دلتنگ باشد چقدر میمیرد ؟
تا به حال فكر كرده اى!!؟..
آدم که دلتنگ میشود با همان چند قطره ی سر خورده از گونه هایش سرد میشود!
میمیرد..
#حانيه_صادقى
اما من ميگويم:
آدم که شاد نباشد
با شادترین آهنگ گریه میکند..
در بهترین شرایط ناراحت است..
در خانه اش گم میشود..! در خیالش زندگی میکند، در آغوشش میخوابد ، در صدایش نفس میکشد، با عکسهایش جان میگیرد.
میدانی جانم!!!
دلتنگ که باشی دیگر هیچ چیز خوشحالت نمیکند حتی برگشتن به گذشته ای که روزی آرزویت بود!
دیگر خنده های از ته دلت هم به بن بست رسيده است، راه خانه را پيدا نمي كند.
دیگر دیدن دوباره اش هم کار ساز نیست..
اصلاً آدم که دلتنگ باشد چقدر میمیرد ؟
تا به حال فكر كرده اى!!؟..
آدم که دلتنگ میشود با همان چند قطره ی سر خورده از گونه هایش سرد میشود!
میمیرد..
#حانيه_صادقى
من هربار برای فراموش کردنش یه راه خيلي طولاني رو طي میکردم،
یه راه پر از خاطرات بدش،
پر از کابوس هاي رفتنش،
ولي ته راه وقتي بايد خیره میشدم به چشماش و میگفتم ازت متنفرم دست و پام میلرزید!
و تمام عذاب هايي که تو اون راه کشیده بودم رو فراموش ميکردم و راه رو برمیگشتم..!
من هربار که فرار میکردم یه تیکه ازم جدا میشد و میوفتاد رو زمين!
اونقدر که دیگه بار آخر نایی براي برگشتن نداشتم..
ايستادم زل زدم به چشماش هرچقدر تلاش کردم نشد بهش بگم ازت متنفرم،
با اینکه بارها بدي هاشو دیده بودم...!!
ميدوني میخوام بگم آدم نمیتونه از کسي که دوستش داره متنفر بشه،
ممکنه نصف راه رو بره اما هيچوقت نمیتونه واقعأ متنفر بشه!!
من تو این راه همه چیز رو برای فراموش کردنش از دست دادم،
حتي خودم رو...
ولي بازهم با دیدن چشماش همه چيز برمیگشت سر نقطه ی شروع...!
شاید اگه چشماش نبود،همه چي راحت تر بود....!!
#شاینی_امیری
یه راه پر از خاطرات بدش،
پر از کابوس هاي رفتنش،
ولي ته راه وقتي بايد خیره میشدم به چشماش و میگفتم ازت متنفرم دست و پام میلرزید!
و تمام عذاب هايي که تو اون راه کشیده بودم رو فراموش ميکردم و راه رو برمیگشتم..!
من هربار که فرار میکردم یه تیکه ازم جدا میشد و میوفتاد رو زمين!
اونقدر که دیگه بار آخر نایی براي برگشتن نداشتم..
ايستادم زل زدم به چشماش هرچقدر تلاش کردم نشد بهش بگم ازت متنفرم،
با اینکه بارها بدي هاشو دیده بودم...!!
ميدوني میخوام بگم آدم نمیتونه از کسي که دوستش داره متنفر بشه،
ممکنه نصف راه رو بره اما هيچوقت نمیتونه واقعأ متنفر بشه!!
من تو این راه همه چیز رو برای فراموش کردنش از دست دادم،
حتي خودم رو...
ولي بازهم با دیدن چشماش همه چيز برمیگشت سر نقطه ی شروع...!
شاید اگه چشماش نبود،همه چي راحت تر بود....!!
#شاینی_امیری
پشت این پنجره یک جفت نگاهی نگران است هنوز
چندسالیست ، ولی میل دلت با دگران است هنوز
چندسالیست ، ولی میل دلت با دگران است هنوز
آنتیگونه: تو تاحالا عاشق شدی؟
تیرسیاس: عشق خطرناکه خانوم!
آنتیگونه: چرا!؟
تیرسیاس: چون نمی ذاره از چیزای خطرناک بترسی!
تیرسیاس: عشق خطرناکه خانوم!
آنتیگونه: چرا!؟
تیرسیاس: چون نمی ذاره از چیزای خطرناک بترسی!
جایزهی اسکار بهترین تعریف
از غربت میرسه به مولانا که میگه :
"غربت " آن است که با جمعی و جانانت نیست ...
از غربت میرسه به مولانا که میگه :
"غربت " آن است که با جمعی و جانانت نیست ...
اسکار بهترین حرکت ترکیبی تاریخ میرسه به تموم شدن همزمان سیگار با آهنگ مورد علاقت =)))
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
Amir Azimi @TunesWay – Nime Digar
تو نیمِ دیگرِ من نیستی
تمام منی!
تمام کن غم و اندوهِ سالیانِ مرا! ❤️
تمام منی!
تمام کن غم و اندوهِ سالیانِ مرا! ❤️
کاش میشد جلو یه مغازه پا بکوبم و گریه کنم و از مامانم بخوام که یه ذره "تو" واسم بخره :]
سخته که حواستو جمع کنی احساساتت لا به لای پیام ها send نشه :))
وقتی میفهمی عاشق شدی
که می بینی دوست نداری بخوابی,
چون واقعیت شیرین تر از رویاهات شده است...!
#تئودور_گایزل
که می بینی دوست نداری بخوابی,
چون واقعیت شیرین تر از رویاهات شده است...!
#تئودور_گایزل
خدا را خودکشی کردند از تاریخ، تختی ها
و شد سلطان جنگل، گنده ی میمون درختی ها!
اگر که گوسفندم یا خدایم غول یک چشم است
مدار حرکت کلّ جهان بر پایه ی پشم است!!
که پشمم! کلّ این بازی شعر و شورها کشک است
پیازی خرد کن! بر چهره ی تمساح ها اشک است
شب است و همنوایی کلاغان با مسلسل ها
میان خرمنی از پشم می سوزند جنگل ها
غروبی کاذب است این در افق ته مانده ی خون ها
پیازی خرد کن که جشن می گیرند میمون ها
گناه اوّلت این بود که می خواستی «باشی»
سر ِ گنجشک را کردند توی حوض نقاشی
شراب و خون به هم سر کرده می نوشند کرکس ها
بیاور آب زمزم را به تقدیس ِ مقدّس ها!
■
شبی غرّید شیر و از جهان ِ شوربختی مُرد
خبر آمد، خبر آمد، خبر آمد که تختی مرد
عوض گشتند از تاریخ ِ بی تاریخ، قانون ها
کسی در آینه خندید و خندیدند میمون ها
جهان بندبازی بود و میمون بود و شکلک ها
تمام بچّه شیران غرق بازی با عروسک ها
گذر کردیم از «باید» به درد ِ آخرین «شاید»
صدای باد می آید، صدای باد می آید
صدای باد از خوابیدن ِ پاییز با گل ها
صدای باد در افتادن ِ ما کم تحمّل ها!
صدای باد در غمگینی ِ گیسوی شرقی ها
صدای باد از جشن تبر با ارّه برقی ها
صدای باد از مُهر ِ سکوت ِ مانده بر لب ها
صدای باد در آرامش شلیک در شب ها
که سر دادیم و عمری در دل تاریخ سر کردند
گذر کردیم و از نعش من و جنگل گذر کردند
■
یکی بودند گویا اوّل و پایان سختی ها
شبانه خودکشی کردند رستم ها و تختی ها
پیازی خرد کن بر سینه ی این آش ِ ناهمگون
پیازی خرد کن بر اشک هامان در میان ِ خون
بگو با غول یک چشمت که دشت پشم خواهد سوخت
که از سیگار، یا از بغض، یا از خشم خواهد سوخت
بگو با کرکسان پیر از برگشتن ِ خـُم ها
به میمون ها بگو سر می رسد فصل ِ توهّم ها
به گنجشکان بگو از آخر ِ این فصل خفاشی
که جادو می کند یک بار دیگر حوض نقاشی
بزن سیلی به گوش ارّه ها و باد ِ سرگردان
دوباره بچّه شیران را به جنگل هات برگردان
که جنگل سوخت امّا زیر آن امّید جریان داشت
که پشت ابرهای تیره هم خورشید جریان داشت
کسی در خانه های ساخته بر خون نمی خندد
کسی دیگر به دلقک بازی میمون نمی خندد
■
زبان وا کرد تا افشا کند شب های سختی را
زبان وا کرده بود و خودکشی کردند تختی را
نمی مرد و میان اشک و آتش باز هم جان داشت
به جای خون، به رگ های غمش، ققنوس جریان داشت
اگرچه حاکم دنیا مسلسل های بد بودند
تمام بچّه ها تاریخ جنگل را بلد بودند
صدای سرو در آینده ای آزاد می آمد
صدای باد می آمد... صدای باد می آمد...
سید مهدی موسوی
و شد سلطان جنگل، گنده ی میمون درختی ها!
اگر که گوسفندم یا خدایم غول یک چشم است
مدار حرکت کلّ جهان بر پایه ی پشم است!!
که پشمم! کلّ این بازی شعر و شورها کشک است
پیازی خرد کن! بر چهره ی تمساح ها اشک است
شب است و همنوایی کلاغان با مسلسل ها
میان خرمنی از پشم می سوزند جنگل ها
غروبی کاذب است این در افق ته مانده ی خون ها
پیازی خرد کن که جشن می گیرند میمون ها
گناه اوّلت این بود که می خواستی «باشی»
سر ِ گنجشک را کردند توی حوض نقاشی
شراب و خون به هم سر کرده می نوشند کرکس ها
بیاور آب زمزم را به تقدیس ِ مقدّس ها!
■
شبی غرّید شیر و از جهان ِ شوربختی مُرد
خبر آمد، خبر آمد، خبر آمد که تختی مرد
عوض گشتند از تاریخ ِ بی تاریخ، قانون ها
کسی در آینه خندید و خندیدند میمون ها
جهان بندبازی بود و میمون بود و شکلک ها
تمام بچّه شیران غرق بازی با عروسک ها
گذر کردیم از «باید» به درد ِ آخرین «شاید»
صدای باد می آید، صدای باد می آید
صدای باد از خوابیدن ِ پاییز با گل ها
صدای باد در افتادن ِ ما کم تحمّل ها!
صدای باد در غمگینی ِ گیسوی شرقی ها
صدای باد از جشن تبر با ارّه برقی ها
صدای باد از مُهر ِ سکوت ِ مانده بر لب ها
صدای باد در آرامش شلیک در شب ها
که سر دادیم و عمری در دل تاریخ سر کردند
گذر کردیم و از نعش من و جنگل گذر کردند
■
یکی بودند گویا اوّل و پایان سختی ها
شبانه خودکشی کردند رستم ها و تختی ها
پیازی خرد کن بر سینه ی این آش ِ ناهمگون
پیازی خرد کن بر اشک هامان در میان ِ خون
بگو با غول یک چشمت که دشت پشم خواهد سوخت
که از سیگار، یا از بغض، یا از خشم خواهد سوخت
بگو با کرکسان پیر از برگشتن ِ خـُم ها
به میمون ها بگو سر می رسد فصل ِ توهّم ها
به گنجشکان بگو از آخر ِ این فصل خفاشی
که جادو می کند یک بار دیگر حوض نقاشی
بزن سیلی به گوش ارّه ها و باد ِ سرگردان
دوباره بچّه شیران را به جنگل هات برگردان
که جنگل سوخت امّا زیر آن امّید جریان داشت
که پشت ابرهای تیره هم خورشید جریان داشت
کسی در خانه های ساخته بر خون نمی خندد
کسی دیگر به دلقک بازی میمون نمی خندد
■
زبان وا کرد تا افشا کند شب های سختی را
زبان وا کرده بود و خودکشی کردند تختی را
نمی مرد و میان اشک و آتش باز هم جان داشت
به جای خون، به رگ های غمش، ققنوس جریان داشت
اگرچه حاکم دنیا مسلسل های بد بودند
تمام بچّه ها تاریخ جنگل را بلد بودند
صدای سرو در آینده ای آزاد می آمد
صدای باد می آمد... صدای باد می آمد...
سید مهدی موسوی