خدا را خودکشی کردند از تاریخ، تختی ها
و شد سلطان جنگل، گنده ی میمون درختی ها!
اگر که گوسفندم یا خدایم غول یک چشم است
مدار حرکت کلّ جهان بر پایه ی پشم است!!
که پشمم! کلّ این بازی شعر و شورها کشک است
پیازی خرد کن! بر چهره ی تمساح ها اشک است
شب است و همنوایی کلاغان با مسلسل ها
میان خرمنی از پشم می سوزند جنگل ها
غروبی کاذب است این در افق ته مانده ی خون ها
پیازی خرد کن که جشن می گیرند میمون ها
گناه اوّلت این بود که می خواستی «باشی»
سر ِ گنجشک را کردند توی حوض نقاشی
شراب و خون به هم سر کرده می نوشند کرکس ها
بیاور آب زمزم را به تقدیس ِ مقدّس ها!
■
شبی غرّید شیر و از جهان ِ شوربختی مُرد
خبر آمد، خبر آمد، خبر آمد که تختی مرد
عوض گشتند از تاریخ ِ بی تاریخ، قانون ها
کسی در آینه خندید و خندیدند میمون ها
جهان بندبازی بود و میمون بود و شکلک ها
تمام بچّه شیران غرق بازی با عروسک ها
گذر کردیم از «باید» به درد ِ آخرین «شاید»
صدای باد می آید، صدای باد می آید
صدای باد از خوابیدن ِ پاییز با گل ها
صدای باد در افتادن ِ ما کم تحمّل ها!
صدای باد در غمگینی ِ گیسوی شرقی ها
صدای باد از جشن تبر با ارّه برقی ها
صدای باد از مُهر ِ سکوت ِ مانده بر لب ها
صدای باد در آرامش شلیک در شب ها
که سر دادیم و عمری در دل تاریخ سر کردند
گذر کردیم و از نعش من و جنگل گذر کردند
■
یکی بودند گویا اوّل و پایان سختی ها
شبانه خودکشی کردند رستم ها و تختی ها
پیازی خرد کن بر سینه ی این آش ِ ناهمگون
پیازی خرد کن بر اشک هامان در میان ِ خون
بگو با غول یک چشمت که دشت پشم خواهد سوخت
که از سیگار، یا از بغض، یا از خشم خواهد سوخت
بگو با کرکسان پیر از برگشتن ِ خـُم ها
به میمون ها بگو سر می رسد فصل ِ توهّم ها
به گنجشکان بگو از آخر ِ این فصل خفاشی
که جادو می کند یک بار دیگر حوض نقاشی
بزن سیلی به گوش ارّه ها و باد ِ سرگردان
دوباره بچّه شیران را به جنگل هات برگردان
که جنگل سوخت امّا زیر آن امّید جریان داشت
که پشت ابرهای تیره هم خورشید جریان داشت
کسی در خانه های ساخته بر خون نمی خندد
کسی دیگر به دلقک بازی میمون نمی خندد
■
زبان وا کرد تا افشا کند شب های سختی را
زبان وا کرده بود و خودکشی کردند تختی را
نمی مرد و میان اشک و آتش باز هم جان داشت
به جای خون، به رگ های غمش، ققنوس جریان داشت
اگرچه حاکم دنیا مسلسل های بد بودند
تمام بچّه ها تاریخ جنگل را بلد بودند
صدای سرو در آینده ای آزاد می آمد
صدای باد می آمد... صدای باد می آمد...
سید مهدی موسوی
و شد سلطان جنگل، گنده ی میمون درختی ها!
اگر که گوسفندم یا خدایم غول یک چشم است
مدار حرکت کلّ جهان بر پایه ی پشم است!!
که پشمم! کلّ این بازی شعر و شورها کشک است
پیازی خرد کن! بر چهره ی تمساح ها اشک است
شب است و همنوایی کلاغان با مسلسل ها
میان خرمنی از پشم می سوزند جنگل ها
غروبی کاذب است این در افق ته مانده ی خون ها
پیازی خرد کن که جشن می گیرند میمون ها
گناه اوّلت این بود که می خواستی «باشی»
سر ِ گنجشک را کردند توی حوض نقاشی
شراب و خون به هم سر کرده می نوشند کرکس ها
بیاور آب زمزم را به تقدیس ِ مقدّس ها!
■
شبی غرّید شیر و از جهان ِ شوربختی مُرد
خبر آمد، خبر آمد، خبر آمد که تختی مرد
عوض گشتند از تاریخ ِ بی تاریخ، قانون ها
کسی در آینه خندید و خندیدند میمون ها
جهان بندبازی بود و میمون بود و شکلک ها
تمام بچّه شیران غرق بازی با عروسک ها
گذر کردیم از «باید» به درد ِ آخرین «شاید»
صدای باد می آید، صدای باد می آید
صدای باد از خوابیدن ِ پاییز با گل ها
صدای باد در افتادن ِ ما کم تحمّل ها!
صدای باد در غمگینی ِ گیسوی شرقی ها
صدای باد از جشن تبر با ارّه برقی ها
صدای باد از مُهر ِ سکوت ِ مانده بر لب ها
صدای باد در آرامش شلیک در شب ها
که سر دادیم و عمری در دل تاریخ سر کردند
گذر کردیم و از نعش من و جنگل گذر کردند
■
یکی بودند گویا اوّل و پایان سختی ها
شبانه خودکشی کردند رستم ها و تختی ها
پیازی خرد کن بر سینه ی این آش ِ ناهمگون
پیازی خرد کن بر اشک هامان در میان ِ خون
بگو با غول یک چشمت که دشت پشم خواهد سوخت
که از سیگار، یا از بغض، یا از خشم خواهد سوخت
بگو با کرکسان پیر از برگشتن ِ خـُم ها
به میمون ها بگو سر می رسد فصل ِ توهّم ها
به گنجشکان بگو از آخر ِ این فصل خفاشی
که جادو می کند یک بار دیگر حوض نقاشی
بزن سیلی به گوش ارّه ها و باد ِ سرگردان
دوباره بچّه شیران را به جنگل هات برگردان
که جنگل سوخت امّا زیر آن امّید جریان داشت
که پشت ابرهای تیره هم خورشید جریان داشت
کسی در خانه های ساخته بر خون نمی خندد
کسی دیگر به دلقک بازی میمون نمی خندد
■
زبان وا کرد تا افشا کند شب های سختی را
زبان وا کرده بود و خودکشی کردند تختی را
نمی مرد و میان اشک و آتش باز هم جان داشت
به جای خون، به رگ های غمش، ققنوس جریان داشت
اگرچه حاکم دنیا مسلسل های بد بودند
تمام بچّه ها تاریخ جنگل را بلد بودند
صدای سرو در آینده ای آزاد می آمد
صدای باد می آمد... صدای باد می آمد...
سید مهدی موسوی
اگر زمان به عقب برگردد...
از هشتسالگی به کلاس زبان انگلیسی میروم
اجازه نمیدهم رنگ کفشهایم را بزرگترها انتخاب کنند
پفک و چیپس نمیخورم
و دوباره عاشق تو میشوم...
در اردوهای مدرسه بیشتر میخندم
زنگ ورزش را جدی میگیرم
بیخیال مدیر و ناظم، ابروهایم را تمیز میکنم
و دوباره عاشق تو میشوم...
بیشتر پیادهروی میکنم
یوگا تمرین میکنم
از حافظ و سعدی و مولانا بیشتر میخوانم
و دوباره عاشق تو میشوم...
گران و مرغوب اما اندک خرید میکنم
از کافه رفتن کم میکنم و میگذارم روی دفعات مراجعه به شهر کتاب
سینمای کلاسیک جهان را دنبال میکنم
و دوباره عاشق تو میشوم...
حساب پسانداز باز میکنم
به جای بحث با مردم به آنها لبخند میزنم و مهم نیست حق با چه کسی باشد
و دوباره عاشق تو می شوم
و دوباره عاشق تو می شوم
و دوباره عاشق تو می شوم...
سارا کنعانی
از هشتسالگی به کلاس زبان انگلیسی میروم
اجازه نمیدهم رنگ کفشهایم را بزرگترها انتخاب کنند
پفک و چیپس نمیخورم
و دوباره عاشق تو میشوم...
در اردوهای مدرسه بیشتر میخندم
زنگ ورزش را جدی میگیرم
بیخیال مدیر و ناظم، ابروهایم را تمیز میکنم
و دوباره عاشق تو میشوم...
بیشتر پیادهروی میکنم
یوگا تمرین میکنم
از حافظ و سعدی و مولانا بیشتر میخوانم
و دوباره عاشق تو میشوم...
گران و مرغوب اما اندک خرید میکنم
از کافه رفتن کم میکنم و میگذارم روی دفعات مراجعه به شهر کتاب
سینمای کلاسیک جهان را دنبال میکنم
و دوباره عاشق تو میشوم...
حساب پسانداز باز میکنم
به جای بحث با مردم به آنها لبخند میزنم و مهم نیست حق با چه کسی باشد
و دوباره عاشق تو می شوم
و دوباره عاشق تو می شوم
و دوباره عاشق تو می شوم...
سارا کنعانی
فک کنم روزی که عاشق شدی یه نفر نشسته رو به روت و بهت گفته ببین، باید تو رابطه ت سیاست داشتنو یاد بگیری!
بعد تو پرسیدی یعنی چی و اون گفته که باید حواست باشه چکار می کنی! زیادی خوب بودن و خیلی عاشق پیشه بودن به نفعت نیس!
هرروز نری هرچی پول داری بدی گل و کادو بخری بعد دو روز طرف فک کنه وظیفته ها!
تو مناسبتای خیلی خاص گل و کادو بخر!
هرچی بهت گف گوش نکنیا طرف فک می کنه تو هیچی نیستی و خودش خیلی کارش درسته بعد دیگه کم کم آدم حسابت نمیکنه!
ببین اگه بهت گف فلان لباس بهت میاد هی هر روز اونو نپوشی که دلبری کنیا!
قشنگ بزار دلش حسابی تنگ شده برا لباسه خودش بگه بپوشی
بعد بپوس ببین چجوری ذوق می کنه!
همش نری هر دیقه دور و برش باشی .
همیشه دور از دسترس باش بزار تشنه ی بودنت بشه طرف!
من مطمئنم همان روزهای اول یک نفر آمده گفته ببین عشق و عاشقی را ول کن رابطه سیاست می خواهد!
باید تمام حق و حقوق مسلم یک آدم را ازش بگیری که وقتی ذره ذره بهش پس می دهی خوشحال شود و فکر کند تو داری بهش لطف می کنی!
#مانگ_میرزایی
بعد تو پرسیدی یعنی چی و اون گفته که باید حواست باشه چکار می کنی! زیادی خوب بودن و خیلی عاشق پیشه بودن به نفعت نیس!
هرروز نری هرچی پول داری بدی گل و کادو بخری بعد دو روز طرف فک کنه وظیفته ها!
تو مناسبتای خیلی خاص گل و کادو بخر!
هرچی بهت گف گوش نکنیا طرف فک می کنه تو هیچی نیستی و خودش خیلی کارش درسته بعد دیگه کم کم آدم حسابت نمیکنه!
ببین اگه بهت گف فلان لباس بهت میاد هی هر روز اونو نپوشی که دلبری کنیا!
قشنگ بزار دلش حسابی تنگ شده برا لباسه خودش بگه بپوشی
بعد بپوس ببین چجوری ذوق می کنه!
همش نری هر دیقه دور و برش باشی .
همیشه دور از دسترس باش بزار تشنه ی بودنت بشه طرف!
من مطمئنم همان روزهای اول یک نفر آمده گفته ببین عشق و عاشقی را ول کن رابطه سیاست می خواهد!
باید تمام حق و حقوق مسلم یک آدم را ازش بگیری که وقتی ذره ذره بهش پس می دهی خوشحال شود و فکر کند تو داری بهش لطف می کنی!
#مانگ_میرزایی