۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
relationship Goals 😏
#ZiGi
درگیر رویــــایِ توام
منو دوباره خواب کن
آرزو نمی کنم برگردی! آرزو میکنم عاشق کسی بشی که هیچ علاقه ای بهت نداره :))
@Deep_Mo
پنجشنبه ها
هر چه به نيمه شب
نزديكتر مي شويم
درباره ي او كه دوستش داريم
بيشتر به خودمان
دروغ مي گوييم ...
@Deep_Mo
#فريد_صارمي
میدانی؟
راستش "اولــی" بودن
خیلی چیزِ خوبی ست ...
مثلا
تــو اولیــن بودی ...
تویِ همه چیز
حداقل برایِ من ...
اولین عشق ...
اولین مردِ زندگی ...
اولین "دوستت دارم"
اولین بوسه ...
اولین بوسه ...
اولین بو ...
داشتم چه میگفتم ...؟
@Deep_Mo
#فاطمه_صابری_نیا
@Deep_Mo
هفت یا هشت سالم بود ..
برای خرید میوه وسبزی به مغازه محل باسفارش مادرم رفتم ..
اون موقع مثل حالا نبود که بچه رو تا دانشگاه هم همراهی کنی !
پنج تومن پول داخل یه زنبیل پلاستیکی قرمز رنگ که تقریباً هم قد خودم بود با یه تکه کاغذ ازلیست سفارش ..،
میوه وسبزی رو خریدم کل مبلغ شد 35زار .
دور از چشم مادرم مابقی پول رو دادم یه کیک پنج زاری ویه نوشابه زرد کانادادرای از بقالی جنب میوه فروشی ..
و روبروی میوه فروشی روی جدول نشستم و جای شما خالی نوش جان کردم (عینهو سواحل مدیترانه وپلاژ خصوصی)
خانه که برگشتم مادر گفت مابقی پولو چکار کردی؟
راستش ترسیدم بگم چکار کردم، گفتم بقیه پولی نبود ..
مادر چیزی نگفت و زیر لب غرولندی کرد منم متوجه اعتراض اونشدم.
داشتم ازکاری که کرده بودم و کسی متوجه نشده بود احساس غرور می‌کردم اما اضطراب
نهفته ای آزارم می‌ داد.
پس فردا باتفاق مادر به سبزی فروشی رفتم اضطرابم بیشتر شده بود. که یهو مادر پرسید اقای صبوری (رحمت خدا بر اوباد)میوه وسبزی گران شده؟ گفت نه همشیره .
گفت پس بقیه پول رو چرا به بچه پس ندادی؟ اقای صبوری که ظاهراً فیلم خوردن کیک ونوشابه ازجلو چشمش مرور میشد بالبخندی زیبا روبه من کرد گفت : آبجی فراموش کردم ولی چشم طلبتون باشه.
دنیا رو سرم چرخ می‌خورد اگه حاجی لب باز میکرد وواقعیت رو می گفت به خاطر دو گناه مجازات می شدم، یکی دروغ به مادرم یکی هم تهمت به حاج صبوری
مادر بیرون مغازه رفت. اما من داخل بودم.
حاجی روبه من کرد و گفت
این دفعه مهمان من!
ولی نمی دونم اگه تکرار بشه کسی مهمونت میکنه یا نه!؟! ...
بخدا هنوزم بعد 44سال لبخندش وپندش یادم هست!
بارها باخودم می گم این آدما کجان و
چرا نیستن ..
چرا تعدادشون کم شده آدمهایی از جنس بلور که نه كتاب های روان‌شناسی خوندن
ونه مال زیادی داشتن که ببخشند ..
ولی تهمت رو به جان خریدن
تا دلی پریشون نشه ...!
"پرویز پرستویی"
@Deep_Mo
+چرا کشتیش؟
-آقای قاضی تو تلگرام پی ام میداد بعد ادیتش میکرد بجاش نقطه میذاشت...😡
@Deep_Mo
زنگ زد؛
خسته بود و کلافه.مثل تمام این چند وقت اخیر.
خسته بود و کلافه و من کلافه تر از عجزم برای گرفتن اخمهاش.
باید یک نفر میبود که اخمش؛ آن گره کور بین ابروهایش را با لبهای ظریفش باز کند؛ و اگر باز نشد،..گرهی که باز نمیشود را با دندان به جانش می افتند خب.
باید یک نفر میبود که دستهایش را میگرفت؛ که تنهایی هایش را لحظه به لحظه کنارش قدم میزد و مثلن یکهو دستش را میکشید و میبرد بام؛ یا هر قبرستان دیگری که شهر را از پشت کامهای عمیق سیگارش از بالا تماشا کند؛ و شاید هیجان انگیزتر؛ شبیه بیرون بردن سر از شیشه و داد زدن توی تونل.
باید یک نفر میبود؛ ظریف و شکننده؛ با ناخن های کشیده ی طبیعی و لاک های رنگی بادقت طراحی شده؛
باید یک نفر میبود؛ که موهای بیرون ریخته از روسریش دیوانه اش کنند و مانتوی سبز تیره ی گلدارش تنها دیدنی جهانش باشد.
باید یک نفر میبود که سرش را در آغوش میگرفت؛ میبوسیدش و اطمینان میداد تمام رنجهای جهان همینجا به پایان میرسند..
باید یک نفر میبود؛ که تنهایی عمیق امشب به استخوانش نزند؛
باید یک نفر میبود تا این پاییز بی حوصله را باهم بالا می آوردند و بستنی میخوردند و شبیه این فیلمهای دو نفره ی لوس بستنی را به دماغ خواستنی کوچکش میمالید و قهقهه میزدند از ته دل؛
باید یک نفر میبود که امشب را روی تاریکی شهر جشن بگیرند و لحظه لحظه دلش بزند برای بودنش؛
باید یک نفر میبود که به روز و شبش رنگ بپاشد؛
باید یک نفر میبود؛
یک نفر؛
یک نفری،
که من، نبودم..
@Deep_Mo
گاه در اوهامم تو را میبینم که در " برزخ " با دو بسته سیگار " دنبالم میگردی "
بگذریم
حالم همچنان خوب نیست...
@Deep_Mo
#حسین_پناهی
یکی از خوبیایِ تلگرام پلاس اینه که یِ آپشن داره به اسمِ Go To First Message، میزنیش، میره بالا، اولین وویسو پِلِی میکنی، هندزفری میاد تو گوشُ محو میشی....
گفتم عکستُ ببینمُ بخوابم.
.
.

.
چه زود صُب شد🙄
پیشنهادی!
اصلا مگه میشه ندید اینو؟ 😂
سث روگن، جیمز فرانکو، ادوارد نرتن، جونا هیل، سلما هایک، مایکل کرا....
حاضرم قسم بخورم اگه تمام روز های هفته را قاطی کنید داخل یک ظرف بریزید و
جابجا بچینید در هفته ، شاید شنبه و چهارشنبه را نشناسم ولی جمعه با این غروب
لعنتیش را بدون شک می شناسم !
غروب جمعه ذاتا دلگیر است ...

#شاهین_شیخ_الاسلامی
یادمان باشد؛
به حرمت ناچیزترین لحظه های خوبمان
هنگامی که به بن بست می رسیم
طبعمان آنقدر بزرگ باشد که
همدیگر را به لجن نکشیم....!
یادمان باشد؛
هرچه بودیم
روزی انتخاب هم بودیم...
رفاقت حرمت دارد
پشت هر مرد موفق
زنیست که صبح ها قبل از همسرش از خواب بیدار میشود ، برایش صبحانه آماده میکند و با بوسه و آرزوهای خوب به خدا میسپاردش...
که بعد از رفتنش ، با عشق لباس هایش را اتو میکند و با عطری که دوست دارد روی چوب لباسی می آویزد...

وقتی ظهر شد ، گوشی را برمیدارد پیامکی مینویسد و میگوید "بدون تو هیچ چیز از گلویم پایین نمیرود " و به شام مورد علاقه ی همسرش فکر میکند و لباس زیبایی که به تازگی خریده است و میخواهد بپوشد...

بیکار که میشود کتاب میخواند و توی دفترخاطرات مشترکشان از عشقی مینویسد که هر روز بیشتر میشود و هردویشان را وفادارتر میکند...

به زمان آمدن همسرش که نزدیک شد ، زیباترین لباسش را میپوشد و موهایش را می بافد ، صدای زنگ که می آید میرود سراغ در ، آرام بازش میکند و همسرش را در آغوش میگیرد ، بعد با لیوان شربت کنارش مینشیند و از روزی که در خانه گذراند می گوید و شعر تازه أش را میخواند.

پشت هر زن خوشبخت
مردیست که
عاشقانه دوستش دارد ،
که روزهای تعطیل زودتر از بانویش بیدار میشود ، نان تازه میخرد و صبحانه را آماده میکند ، برای بیدار کردن همسرش پرده هارا کنار میزند و نور را به مهمانی چهره ی پر آرامشش میبرد ، موهایش را نوازش میکند و می بوسد.
ناهار را در کنارش درست میکند و مدام قربان صدقه ی مهربانی أش میرود ، بعد از شستن ظرف ها به گوشی همسرش که توی اتاق است پیامک میدهد "خانوم زیبایی که دلتان خرید میخواهد و هوس عکاسی کرده اید ، لطفأ لباس هایتان را پوشیده و برای رفتن آماده شوید "

وقتی همسرش می آید و با ذوق در آغوش میگیردش ، میخندد و دست توی دست میروند که خوشبختیشان را با آدم ها تقسیم کنند.

برای همسرش لباس های گلدار انتخاب میکند و توی اتاق پرو با چشمک میگوید "چقدر زیباتر شدی " هردو عاشقانه به هم نگاه میکنند و با دستانی پر از عشق میروند پاتوق همیشگیشان شام میخورند و بعد می آیند خانه.

"پشت هر زندگی عاشقانه ای
مرد موفق
و زن خوشبختیست که
برای عاشق ماندن تمام تلاششان را میکند" !

نازنین عابدین پور
تو خیلی خوب بلد بودی اَدای آدم هایی را در بیاوری که عاشقند...
خوب بلد بودی شبیه آدم هایی بشوی که دوست داشتن را بلدند...
آنقدر تظاهر کردی به عاشقی که....من که هیچ، خودت هم این نقش بازی کردن ها را باور کردی...
باور کردی و فکر کردی که این دفعه واقعا عاشق شدی!!!!
تو جدی جدی نقش بازی میکردی و من جدی جدی عاشقت می شدم ...
وقتِ اثبات عشق که رسید، جا زدی...
تو جا زدی و من جا خوردم...
از من گذشتی و گذشته دست از سر من برنداشت...
بالاخره شاید یک روزی هم از راه برسد که تو جدی جدی عاشق بشوی و او جدی جدی وسط ماجرا جا بزند...😔😔

#نیلوفر_علیخانی