۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.89K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
‏ای کاش ادما یه سنسور محبت داشتن ک هروقت بیشتر از ظرفیتشون بهشون محبت میکردی الارم میدادن
چيزى ازت كم نميشه چهار تا كلمه رو كنار هم بچينى و بفرستى...
اما يكى اينجا خيلى خوشحال ميشه...
#دوست_دارم
یادم نمی کنی و یادم نمی روی

یــادت بخیــر یار فراموشــکار ما


#مهدی_اخوان_ثالث❄️
#یار_قدیمی
اگه حقیقتی ناراحتت کرد، توقع عذر خواهی نداشته باش، تو از آینه نمیخای واسه زشت نشون دادنت ازت عذر خواهی کنه....
پیرمردی میگفت: پیر شی ولی نوبتی نشی!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی وقتی دیگه قادر به انجام کارهات نیستی، بچه هات برا نگهداری ازت نوبت تعیین نکنند و باهم دعوا کنند..

پیر نوبتی نشین الهی
گرچه بد رفتی
و بد کردی
و بد خواهم دید
گرچه با خون خودم،
پشت دلم داغ زدید
با توام ای خطِ ابرویِ کجِ در تهدید

باز با این همه هر وقت
غمی شیهه کشید
من همین نبش چنار و چمنم
فکر نکن...

#علیرضا_آذر
از خدا که پنهون نیس، از شما چه پنهون:
پاییز بود، مثل الانا. باد می یومد، وحشی، عین امروز.
نشسته بودیم ته حیاط دانشگاه روی سکوها، بی کار و یله عین دیوونه ها خیار گاز می زدیم، بی نمک، با حسام. یهو زد به سرم، پا شدم دست حسام رو کشیدم گفتم بیا. پرسید کجا؟! گفتم بیا. رفتیم در یکی از کلاسا. 105 بود به گمونم. همونی که یه در شیشه ای بزرگ داشت که تو حیاط باز می شد. دیوار به دیوار اتاق ورزش.

به دختره گفتم: شما نمک داری؟! گفت نمممک؟! گفتم آره نمک. گفت نه، ندارم. گفتم رفیقاتم ندارن؟ بلند پرسید: بچه ها نمک دارین؟ همشون با هم، یه صدا و بلند گفتن: نه نداریم. خندیدم، به حسام گفتم: نگفتم ات این دخترا هیچکدومشون نمک ندارن.

تازه دو زاریشون صاف شده بود. لجشون گرفت. دوباره یه صدا و بلند گفتن: خیلی بی ادبی، بی معنی!!

خندیدیم، اومدیم، باز رو همون سکوها نشستیم، بی کار و یله عین دیوونه ها. اما به چشمات قسم به یه ماه نکشید که ناغافل نمک گیر نگاهت شدم. حکما عقوبت سبک سری ِ اون روزم بود.
یه عمر جاهلی کردیم و پایه ی همه رقمه پا خوردنش بودیم تا همین الان.

چند وقت پیشا نشسته بودی رو کاناپه با گوشیت ور می رفتی. سرم گرم بود به کتاب و اینا. ناغافل پرسیدی: دیگه برام عاشقونه نمی نویسی؟ نیگات کردم.
دستپاچه شدم. حرفم نیومد!!
گفتی: نکنه نُطقت کور شده؟ حال ِ حوصله ات خوبه؟ سازی؟

تو دلم گفتم: سرد؟! کور؟! نه به خدا. مگه دِل دیگ شله زرد نذریه که کنار بمونه یخ کنه. مگه عاشقیت حلواس که یخ کنه و بماسه و از دهن بیوفته. مگه خواستن، تصدیق رانندگیه که 10 سال به 10 سال ببری تمدیدش کنی.
مِهر معشوق مُهر میشه تو سینه ی عاشق. نقل این حرفا نیس که.

تو دلم گفتم: می نویسم.

#محمد_جعفری_نژاد
+ چه صنمی باهاش داری؟
ـ دلتنگ فرو رفتن انگشتام توی نرمی بازوشم
حالم یه جوریه انگار ورزش داشتیم هوا بد بوده موندیم تو کلاس. زنگ بعدم ریاضی داریم /:
تو همان تافته‌ایی که از همه جدا بافتمت
ای شب، به پاس صحبتِ دیرین، خدای را
با او بگو حکایت شب زنده داری‌ام

با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق
شاید وفا کند، بشتابد به یاری‌ام...

فریدون مشیری
زندگی کوتاهه !
مثل یک صبح شدن...
باور کن...

حورابرهما
ديدن ری اكشن ادما وقتي باهاشون همون كاريو ميكنی كه باهات كردن؟

جالبه:))