اگر میدانستند با تو در رویاهایم
تا کجا رفته ام …
سنگسارم میکردند !
تا کجا رفته ام …
سنگسارم میکردند !
دریا هم تا وقتی توش غرق نشدی
میخوادت
غرق که بشی پَسِت میزنه
این قانون تو روابط بین آدما هم حرف اولو میزنه:)))
میخوادت
غرق که بشی پَسِت میزنه
این قانون تو روابط بین آدما هم حرف اولو میزنه:)))
اگر شعری آرامتان کرد
دعایی به حالِ شاعرِ بد حالش کنید
ثواب دارد . . .
دعایی به حالِ شاعرِ بد حالش کنید
ثواب دارد . . .
نامردترین آدما اونایین ک میدونن میتونن بایه پیام حالتوخوب کنن امادریغ میکنن
ما هم به نوعى كلكسيونريم:
-كلكسيون آرزوهاى مرده
-كلكسيون حسرتاى مونده
-كلكسيون استرس نمره كنكور و دانشگاه
-كلكسيون عشق هاى نكرده
-كلكسيون آرزوهاى مرده
-كلكسيون حسرتاى مونده
-كلكسيون استرس نمره كنكور و دانشگاه
-كلكسيون عشق هاى نكرده
راستش ما سرِ جمعه کلاه میگذاشتیم!
و از همان دمِ صبح مینشستیم به حرف!
جمعه ها حرف هایمان تمامی نداشت و حواسِ ساعت و ثانیه یکجوری پرت میشد که وقتی به خودمان می آمدیم نیم ساعت بیشتر به قرار نمانده بود و بقیه ی حرف ها موکول میشد به پیاده رُویی که انتظار قدم هایمان را میکشید.
دست خودم نبود و از وقتی میدیدَمَش فقط سعی میکردم حرف هایی بزنم که بخندد.
که روی لبهای صورتی کمرَنگَش لبخند بنشیند.
از آن لبخند هایی که چند دفعه ای باعث شده بود این عکاسانِ خیابانیِ بی ملاحظه و خوش ذوق جلویمان را بگیرند که میشود مقابل لنزِ دوربین ما بخندید!!؟
اما به کافه که میرسیدیم و نگاهم را که زُل میزد ورق بر میگشت و میشدم شاعرِ چشمانِ مست و خواب آلودش و وادارش میکردم خط به خطِ چتِ دیشب را...
چتِ دیشب ساعت دو به بعد را ! برایم بخواند تا دلم ضعف برود برای خجالت کشیدن اش
برای لپ های سرخ شده اش!
بعد از کافه هم تا خانه همراهی اش میکردم و جلوی درب طلب بوسه داشت...
طلب بوسه جهت رفع خستگیِ لبهایش!
لبهای صورتیِ کمرنگ!
درخواست بوسه داشت و وسط کوچه دو سه بوسه مهمانش میکردم.
و جمعه تا به خودش بیاید ما داشتیم تویِ رختخواب خستگیِ پرحرفی های طول روز را دَر میکردیم و خوابِ روئیاهامان را می دیدیم.
اینکه بعد از رفتنت چه شد و شدم بماند!
فقط آخرِ هر هفته به این نتیجه میرسم
صبح یا عصر
زیاد فرقی نمیکند
دلتنگیِ جمعه
از جایی شروع میشود
که دهانت پر از حرف است برای گفتن
اما کسی را نداری برای شنیدن... .
چیزهایی هست که نمی دانی/ #علی_سلطانی
و از همان دمِ صبح مینشستیم به حرف!
جمعه ها حرف هایمان تمامی نداشت و حواسِ ساعت و ثانیه یکجوری پرت میشد که وقتی به خودمان می آمدیم نیم ساعت بیشتر به قرار نمانده بود و بقیه ی حرف ها موکول میشد به پیاده رُویی که انتظار قدم هایمان را میکشید.
دست خودم نبود و از وقتی میدیدَمَش فقط سعی میکردم حرف هایی بزنم که بخندد.
که روی لبهای صورتی کمرَنگَش لبخند بنشیند.
از آن لبخند هایی که چند دفعه ای باعث شده بود این عکاسانِ خیابانیِ بی ملاحظه و خوش ذوق جلویمان را بگیرند که میشود مقابل لنزِ دوربین ما بخندید!!؟
اما به کافه که میرسیدیم و نگاهم را که زُل میزد ورق بر میگشت و میشدم شاعرِ چشمانِ مست و خواب آلودش و وادارش میکردم خط به خطِ چتِ دیشب را...
چتِ دیشب ساعت دو به بعد را ! برایم بخواند تا دلم ضعف برود برای خجالت کشیدن اش
برای لپ های سرخ شده اش!
بعد از کافه هم تا خانه همراهی اش میکردم و جلوی درب طلب بوسه داشت...
طلب بوسه جهت رفع خستگیِ لبهایش!
لبهای صورتیِ کمرنگ!
درخواست بوسه داشت و وسط کوچه دو سه بوسه مهمانش میکردم.
و جمعه تا به خودش بیاید ما داشتیم تویِ رختخواب خستگیِ پرحرفی های طول روز را دَر میکردیم و خوابِ روئیاهامان را می دیدیم.
اینکه بعد از رفتنت چه شد و شدم بماند!
فقط آخرِ هر هفته به این نتیجه میرسم
صبح یا عصر
زیاد فرقی نمیکند
دلتنگیِ جمعه
از جایی شروع میشود
که دهانت پر از حرف است برای گفتن
اما کسی را نداری برای شنیدن... .
چیزهایی هست که نمی دانی/ #علی_سلطانی