ما حاصل یک جدالیم بین اون چیزى که دوست داریم باشیم و اون چیزى که باید باشیم و اون چیزى که میخوان باشیم و اون چیزى که بودیم.
درسته فرصت نشد باد بشم برم تو موهات؛
ولی تو خوب سیگار شدی رفتی رو لبام
ولی تو خوب سیگار شدی رفتی رو لبام
نه به شما فكر مى كند..
نه قبل از خواب عكستان را نگاه مى كند..
نه با شنيدن اسمتان دلش مى لرزد..
نه "دل تنگ" شماست..
نه با هواى بارانى ياد شما مى افتد..
نه بارها ترانه ى مورد علاقه يتان را گوش مى دهد..
نه از نبودتان گريه مى كند..
نه "دوستتان دارد"...
باور كنيد اگر غير از اين بود "مى آمد"...
خودتان را "گول" نزنيد...
اگر غير از اين بود "مى آمد"
باور كنيد "مى آمد"
باور كنيد .
#فرزانه_صدهزارى
نه قبل از خواب عكستان را نگاه مى كند..
نه با شنيدن اسمتان دلش مى لرزد..
نه "دل تنگ" شماست..
نه با هواى بارانى ياد شما مى افتد..
نه بارها ترانه ى مورد علاقه يتان را گوش مى دهد..
نه از نبودتان گريه مى كند..
نه "دوستتان دارد"...
باور كنيد اگر غير از اين بود "مى آمد"...
خودتان را "گول" نزنيد...
اگر غير از اين بود "مى آمد"
باور كنيد "مى آمد"
باور كنيد .
#فرزانه_صدهزارى
حوصلهات که سر میرود...
با دلم،
با دوست داشتنم بازی نکن!
من در بیحوصلگیهایم
با تو زندگیها کردهام...
#شاملو
با دلم،
با دوست داشتنم بازی نکن!
من در بیحوصلگیهایم
با تو زندگیها کردهام...
#شاملو
لوریا: من خیلی از رنگ بنفش خوشم میاد.
جان: چه خوب، منم رنگ آبی رو خیلی دوست دارم،
بنفشو یه کم کمرنگ کنی میرسی به آبی، رنگ های نزدیکی هستن تقریبا...
لوریا: آره، رنگ های نزدیکی هستن.
جان: البته نیازی به اینهمه فلسفه بافی نیست،
دوسِت دارم...!
حتی اگه تو از سفید خوشت بیاد و
من از مشکی!
جان: چه خوب، منم رنگ آبی رو خیلی دوست دارم،
بنفشو یه کم کمرنگ کنی میرسی به آبی، رنگ های نزدیکی هستن تقریبا...
لوریا: آره، رنگ های نزدیکی هستن.
جان: البته نیازی به اینهمه فلسفه بافی نیست،
دوسِت دارم...!
حتی اگه تو از سفید خوشت بیاد و
من از مشکی!
پدر بزرگم سواد نداشت ...
هروقت می خواست
به مادر بزرگم ابراز احساس کند ،
فقط میگفت :
چه خبر حاج خانم ؟!
و من پس از سالها فهمیدم ،
این یعنی
« دوستت دارم »
هروقت می خواست
به مادر بزرگم ابراز احساس کند ،
فقط میگفت :
چه خبر حاج خانم ؟!
و من پس از سالها فهمیدم ،
این یعنی
« دوستت دارم »
من: واسم مهم نیست..
[من یه لحظه بعد : در حالِ گریه کردن]
[من یه لحظه بعد : در حالِ گریه کردن]
مطمئنم سعدی وقتی گفته "من خود به چشم خویشتن،دیدم که جانم میرود" بعدش هی این جمله رو تکرار کرده و اشک ریخته.هی گفته من خود به چشم خویشتن...