۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
399 subscribers
5.89K photos
266 videos
37 files
112 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
گناه شو، از عدم هبوط کن
زان شب که سر زلف تو در خواب بدیدم

حیران و
پریشانم
و تعبیر
نکردی

مولانا
لَعنتـي ميخواهمت ، اين بار جوره ديگري !

هر نفس باشي كنارم ، محرم و بي روسري

تار و مارم كرده اي با فرم چاله گونه ات

لا به لاي خنده ات چنگيز را مي اوري

چشم عسل ! لبها عسل ! پيراهنت، ..ظرف عسل !

بس كه شيريني عزيزم ، قند بالا ميبري !


من پٌـر از پاييزه زردم، برگريزاني كبود !

لحظه لحظه در دلم اغاز يك شهريوري

مي شوي اعضاي من وقتي بني ادم شوم

افرينـش نذر چشمانت ! شديدا گوهري !

قبلِ تو هر كس امد خاله بازي كرد و رفت

لعنتي ميخواهمت .. اين بار جورِ ديگري
لیوان نوشیدنی توی یک دستش است و تیشرتِ مورد علاقه اش توی دست دیگر. سوت زنان ازاتاق بیرون می آید. من روی اپن نشسته ام. لباس راتوی چمدان جا میدهد و یک قلوپ از نوشیدنی اش سر میکشد. من پایم راروی پا انداخته ام و باخنده نگاهش میکنم. بلاخره سرش رابلند میکند. نوشیدنی از دستش می افتدو پخشِ سرامیکها میشود. مایع قرمز رنگ کج وکوله ای تانزدیک پاهایم جلومی آید. بهش حق میدهم. دیدنِ من ساعت هفت غروب، دقیقا وسط یک جلسه ی کاری،توی آشپزخانه باآن حالت،به اندازه ی کافی عجیب بود.
"کِی اومدی؟!"
"خیلی وقت نیست"
سعی میکند بخندد. مصنوعی ومضحک واحمقانه:
"اون اسلحه شکاری چیه گرفتی دستت؟ شوخیت گرفته؟!"
شانه ام را می اندازم بالا!
"اون اسلحه پُره!"
"میدونم"
"شوخی قشنگی نیس!"
اسلحه را روی شانه ام جابجا میکنم. هنوز نوک لوله سمت اوست و هنوز انگشت من روی ماشه!
"بیا یه بازیِ قدیمی کنیم! سناریو نویسی! چهارتا موقعیتو تصور میکنیم و ازش نتیجه میگیریم تا به مورد دلخواه برسیم! قبوله؟"
نگاهم میکند. مات. بُهت زده. گیج.
ماشه را زیرانگشتم نوازش میکنم:
"سناریوی اول!
زن پروژه هاشو جاگذاشته و اتفاقی برگشته خونه! در آپارتمان بازه ویه چمدون روی میزه. صدای آواز مردی که توی قصه شوهرشه از اتاق خواب میاد که داره وسایلشوجمع میکنه. زن اسلحه شو برمیداره تا شبیه سریالای آبکی عاشقونه، به شوخی تهدیدش کنه درحالیکه ته دلش بهش اطمینان کامل داره. مرد قصه باحرفاش اونو قانع میکنه و همومیبوسن و مرد چمدونشو برمیداره و به سفر کاریش میره!"
لبه مبل می نشیندو مستاصل به من که چشم ازاو و انگشت از ماشه برنمیدارم نگاه میکند. میخندم. بلند:
"خیلی احمقانه بود! سناریوی دوم
زن فهمیده که یچیزی عوض شده. اماحرفی نمیزنه. دوساله که حرفی نمیزنه و توو سکوت تماشا میکنه. برای سفرای کاریِ مردی که توی قصه شوهرشه چمدون میبنده. شالگردنشو دور گردنش سفت میکنه وقبل رفتن میبوسدش و رفتنشو نگاه میکنه. زن دوسش داره! یه روز وسط جلسه با اضطراب برمیگرده خونه و میبینه مرد داره چمدون میبنده. عصبی میشه. اسلحه رو برمیداره و منتظرمیشینه. مرد اما مثل همه ی ده سالی که باهم بودن یه مشت دروغ و جفنگ سرهم میکنه و اسلحه رو آروم ازش میگیره. زن توو بغل مرد اشک میریزه. زن بی پناهه و عاشق مرده و وایمیسه و براهزارمین بار رفتنشو نگاه میکنه."
میخندم. خنده ام ضعیف است. مثل صدای هق هقی که قبل از رسیدن به پشت چشم، به اجبار روی لبها مینشیند.
"زیادی عاشقانس! سناریوی سوم:
زن همه چیو میدونه. از ادکلنایی که شب قبل جای میز توالت، توی پاکت گذاشتی. از مسواکی که سر جاش نبود. از یه مشت پیراهن و شلواری که توی خشک کن بود تا سریع آماده شه. ازبلیطای مقصدِ پاریسی که توی جیب داخلیِ کت خاکستریت بود. از یادداشتِ "میگم یه سفر فوری کاری پیش اومد". ازمردی که دوسال بود رفته بود. حتی وقتی جلوی تلویزیون نشسته بودو به برنامه طنز احمقانش میخندید، اونجا نبود. حتی وقتی که آخرهفته ها پشت میز مینشست وبا اشتها غذا میخورد اونجانبود. حتی وقتی شبا گردن زن رو بو میکردو توی آغوشش حل میشد، اونجا نبود.
زن به موقع رسید. درست دم رفتن. یه فکری که تمام راه برگشت به خونه توی تاکسی توی مخیلش میچرخید.توی تمام خیابونای شهر مَردو میدید که دو تا گلوله توو تنشه و داره فرار میکنه. رد خون توی بارون پخش میشد و روی شیشه های تاکسی پر از خون بود. این تصویر چهل و پنج دقیقه، چهل و پنج هزار بار تکرار میشه و وقتی زن به خونه میرسه تردید نمیکنه. اسلحه رو سمت مرد میگیره و ماشه رو فشار میده. به مُردن مرد نگاه میکنه. مثل همه دوسالی که به مردن خودش نگاه کرد. رد خون و شراب قاطی میشه. مرد ناکام میمونه و بلیطِ پاریس! اوه بیچاره پاریس!!"
صدای خنده ام دوباره به قهقهه میزند. هنوز روی مبل نشسته و ناباور است. چشمهایش رامیبینم که از حدقه بیرون زده و ترس از عرق سرد روی پیشانی اش بیرون میزند. انگشتهایش میلرزدو دستش رامحکم به دسته مبل گرفته که از لبه اش نیفتد.
"تو دیوونه شدی.."
گردنم را کج میکنم و باانگشت باموهای روی شانه ریخته ام بازی میکنم:
"هنوز یه سناریوی دیگه مونده! تو شوهر خوبی هستی! یه مردتموم عیار که این آخریا فشار کاری و بحران مالی خسته و دلزدت کرده. افسرده شده بودی و دکتر میرفتی وقرصای اعصاب مصرف میکردی! یه روزِ بارونیِ تلخ، تصمیم میگیری خودکشی کنی و خودتو از شر این زندگی راحت کنی! یه نامه عاشقانه برای من مینویسی و توی نوشیدنیت هزارتا قرص میریزی که کارو تموم کنی! من؟ من خیلی دلم میخواد به شوهر عزیزم کمک کنم اما میدونی که! توی جلسه ام و روحم از چیزی خبرنداره!"
عرق سرد ازصورتش چکه میکند ودلش را میگیرد و روی زمین می افتد. عق میزند. تفنگ را می اندازم کنارو پایین میپرم وبالای سرش می ایستم. سرم را نزدیک گوشش میبرم ویواش میگویم:
"تو که انتظار نداشتی دوسال زجرو با دوتا گلوله توو دو ثانیه تموم کنم؟!"

#نازنین_هاتفی
با تو بودن مثل قدم زدن تو یه راه رویِ بی انتها میمونه
ممکنه گاهی وقتا از طولانی بودن این راه خسته شی
ولی هیچ وقت از رسیدن به تهش ناامید نمیشی
بی تو
هر لحظه
مرا
بیمِ فرو ریختن است...

#فاضل_نظری
پیامش روی صفحه ی گوشی بالا اومد
"جلوی در دانشگاه منتظرتم...تموم شدی بیا"
یکم خیره به صفحه ی گوشی موندم،با مکث تایپ کردم:
"کلاس دارم"
فوری جواب داد:
"یکشنبه ها تا سه کلاس داری"
انگشتامو رو کیبورد به دروغ لغزوندم:
"جبرانی انداخته استاد هماتولوژی"
یه دقیقه نگذشت که پیامش رسید:
"همکلاسیات دارن میرن همه...منتظرتم"
از روی نیمکت جلوی دانشکده بلند شدم و بی عجله و قدم زنون رفتم تا در فنی،اونور خیابون با همون استایل همیشگیش وایساده بود،دست به جیب،با لبخند یه وری مغرورش!
خیابونو رد کرد و رسید کنارم،فکر کردم قدم به زور تا بازوش میرسه!
دستشو که تکون داد سمتم،هردوتا دستامو فرو کردم تو جیبامو نگاهمو دوختم به کفشام،آروم زمزمه کردم:
"هوا یهویی خیلی سرد شد"
جرئت نکردم دیگه نگاهش کنم،صدای خنده ی زورکیشو شنیدم:
"بریم آب هویج بستنی؟!"
آهسته گفتم:
"سرده هوا،قهوه ی تلخو ترجیح میدم"
دیگه نخندید،سرمای هوا دلیل خوبی نبود برای رد کردن پیشنهاد بستنی از طرف منی که بستنی به قول خودش دینم بود!!!
دستاشو برد تو جیبش،قبلنا بهش گفته بودم این ژاکتتو دوست دارم،جیباش اندازه ی دستای جفتمون جا دارن،اما این بار دیگه حسرت نخوردم به گرمای دستایی که...
دستشو حائل کمرم کرد و راه افتادیم،زیادی جنتلمن بود مرد من،گویا برای همه...!
توو کافی شاپ همیشگی،کنار شیشه ی بخار گرفته ی رو به شلوغی خیابون دم غروب نشست جلوم،با انگشت اشاره خط انداختم رو بخار شیشه...یکم که گذشت شیشه به گریه افتاد!
پرسید:
"مطمعنی بستنی نمیخوری؟!"
باید از یه جایی شروعش میکردم که تمومش کنم
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
"میدونی،وقتایی که توی برف و کولاک زمستون میومدیم و بستنی میخوردیم و میخندیدی بهم و میگفتی دختر تو دیوونه ای،دیوونه نبودم...دلم گرم بود! دستامو که میگرفتی و میذاشتی توو جیب خودت، دستام گرم میشد و سلول به سلول جون میگرفت و راه میگرفت تا دلم...بعد دلم گامب گامب میزد واس عشقی که مال من بود،الان سردمه...شاید یه فنجون قهوه گرمم کنه!"
نمیدونم چقدر توو سکوت گذشت،به حرف اومدم:
"دیروز با زهرا رفتیم تا ولیعصر..."
دستش روی میز مشت شد،چقد رگای برجسته ش بهش میومد
"من به دلم نبود بریم،زهرا اصرار کرد...بعد نمیدونم کجا بود که زهرا گفت :
هی...اونجارو!این پسره رو...چقد شبیه آقاتونه! و بعدم خندید.
من بازم به دلم نبود نگاهش کنم،هیشکیو جز تو نگاه نمیکنم آخه!
بعد که زهرا گفت این...این همون دستبندی نیس که تو براش گرفته بودی؟! نگاهش کردم،شبیه تو نبود،همه چیز همون بودا...
همین قد و بالا،غرور،پالتوی مشکی،دستبند چرم مشکی،همین دستای مردونه با رگای برجسته که قفل شده بود توو دستای هرکی غیر از من...خودت بودیا...اما تو نبودی!"
خواست حرفی بزنه که انگشتمو گرفتم جلو بینیم:
"هیس!!!
یادته میگفتم هیشکی مثل تو نیست؟!
از دیروزهر مردی که دیدم و دست دختریو گرفته بود شبیه تو بود،
نمیخوام بعد از این با دیدن دستای توو هم قفل شده ی دونفر دلم بلرزه که شاید تو...!"
صداشو به زور شنیدم:
"تو عشقی...اون فقط ..یعنی من..."
کیفمو چنگ زدم و بلند شدم،بازم نگاهش نکردم:
"اگه عشق بودم چشمات جز من کس دیگه ایرو نمی دید،اگه عشق بود گرمی دستاتو حروم هر رهگذری نمی کردی،اگه عاشق بودی...اگه بودی...!"
یه قطره اشکی رو که میومد راه بگیره رو گونه م پاکش کردم:
"کاش لااقل نمیبردیش پاتوق همیشگیمون"
دستشو دراز کرد دستمو بگیره،اما وسط راه پشیمون شد انگار، مشتش کرد و محکم کوبید رو میز
بی صدا از کنارش گذشتم،شنیدم یه بیت از شعرامو زیر لب زمزمه میکرد:
"چقدر ساده از دست دادم تورو...!"