من خیلی بزرگ شده ام..
دیگر با شنیدن کُسینوس ایکس
خنده ام نمی گیرد!
دیگر راحت گریه نمی کنم..
این را یاد گرفتم که باید خیلی چیزها را در خودم بریزم تا وقتی پر و سنگین شدم در یک اتاق کوچک از جنس خاک فرو بروم جوری که دیگر کسی نتواند من را بیرون بکشد !
همانطور که گفتم من خیلی بزرگ شده ام
طوری که بچه های کوچک من را عمو صدا می زنند حتی اگر نسبت فامیلی هم با آنها نداشته باشم..
طوری که هورمون های مردانه ام روی صورتم خودشان را به صورت مو نشان می دهند،
طوری که مردم روی من بیشتر حساب باز می کنند حتی اگر همان حرفهای بچه گانه قبل را بزنم.
مادرم دیگر قصه لک لک هایی را که بچه ها را دم در خانه ها می گذارند برایم تعریف نمی کند ، چون می داند که من می دانم که همه زندگی روی تخت خلاصه شدنی است..
من حتی انقدر بزرگ شده ام که می توانم به جای اینکه بروم و در اتاق مشق هایم را بنویسم، بمانم و در اتاقی دیگر مشق های دیگران را تصحیح کنم ! حتی اگر خودم هنوز مشقهایم را تمام نکرده باشم.
من انقدر بزرگ شده ام که می توانم دروغ بگویم ! و این موهبتی بزرگ است که نصیب هیچ بچه ای نمی شود.
دیگر چیز جالبی برایم وجود ندارد، کلمات قلمبه زیادی را از آدم بزرگ های دیگر یاد گرفته ام، احتمالا آنها هم می خواهند به من نشان دهند که بزرگ شده اند و این کلمات را به کار میبرند.
من انقدر بزرگ شده ام که بقال سر کوچه مان دیگر برای خریدن سیگار به من چپ چپ نگاه نمی کند !
انقدر بزرگ شده ام که دیگران به خود اجازه می دهند که از من سوء استفاده کنند
انقدر بزرگ شده ام که دیگر این که چگونه بندهای کفشم را ببندم برایم بزرگ ترین مسئله زندگیم نیست
دیگر با لذت جلوی مغازه اسباب بازی فروشی خیمه نمی زنم ، چون خودم یک اسباب بازی نسبتا سرگرم کننده شده ام !
یک روز پدرم به من گفت : بچه ها می خواهند بزرگ شوند و بزرگتر ها می خواهند بچه باشند !
من انقدر بزرگ شده ام که می خواهم بچه باشم !
وقتی
همه این چیزها را
کنار هم می گذارم،
می بینم که بزرگ شدن
آنقدر ها هم که فکر می کردم
لذت بخش نیست.
@Deep_mo
دیگر با شنیدن کُسینوس ایکس
خنده ام نمی گیرد!
دیگر راحت گریه نمی کنم..
این را یاد گرفتم که باید خیلی چیزها را در خودم بریزم تا وقتی پر و سنگین شدم در یک اتاق کوچک از جنس خاک فرو بروم جوری که دیگر کسی نتواند من را بیرون بکشد !
همانطور که گفتم من خیلی بزرگ شده ام
طوری که بچه های کوچک من را عمو صدا می زنند حتی اگر نسبت فامیلی هم با آنها نداشته باشم..
طوری که هورمون های مردانه ام روی صورتم خودشان را به صورت مو نشان می دهند،
طوری که مردم روی من بیشتر حساب باز می کنند حتی اگر همان حرفهای بچه گانه قبل را بزنم.
مادرم دیگر قصه لک لک هایی را که بچه ها را دم در خانه ها می گذارند برایم تعریف نمی کند ، چون می داند که من می دانم که همه زندگی روی تخت خلاصه شدنی است..
من حتی انقدر بزرگ شده ام که می توانم به جای اینکه بروم و در اتاق مشق هایم را بنویسم، بمانم و در اتاقی دیگر مشق های دیگران را تصحیح کنم ! حتی اگر خودم هنوز مشقهایم را تمام نکرده باشم.
من انقدر بزرگ شده ام که می توانم دروغ بگویم ! و این موهبتی بزرگ است که نصیب هیچ بچه ای نمی شود.
دیگر چیز جالبی برایم وجود ندارد، کلمات قلمبه زیادی را از آدم بزرگ های دیگر یاد گرفته ام، احتمالا آنها هم می خواهند به من نشان دهند که بزرگ شده اند و این کلمات را به کار میبرند.
من انقدر بزرگ شده ام که بقال سر کوچه مان دیگر برای خریدن سیگار به من چپ چپ نگاه نمی کند !
انقدر بزرگ شده ام که دیگران به خود اجازه می دهند که از من سوء استفاده کنند
انقدر بزرگ شده ام که دیگر این که چگونه بندهای کفشم را ببندم برایم بزرگ ترین مسئله زندگیم نیست
دیگر با لذت جلوی مغازه اسباب بازی فروشی خیمه نمی زنم ، چون خودم یک اسباب بازی نسبتا سرگرم کننده شده ام !
یک روز پدرم به من گفت : بچه ها می خواهند بزرگ شوند و بزرگتر ها می خواهند بچه باشند !
من انقدر بزرگ شده ام که می خواهم بچه باشم !
وقتی
همه این چیزها را
کنار هم می گذارم،
می بینم که بزرگ شدن
آنقدر ها هم که فکر می کردم
لذت بخش نیست.
@Deep_mo
Forwarded from Deleted Account
Bir Miyiz - Irem Derici
Telegram @GEMAZ1
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
Sirvan Khosravi – Bargard
دارم میمیرم بی تو
برگرد❤️
برگرد❤️
دوست داشتن کسی که معنی دوست داشتن را نفهمد..
درست مثل توضیح دادن قانون نسبیت برای مادربزرگت است!
تو فک میزنی و او بافتنی اش را
میبافد...
آلبرت انیشتین
درست مثل توضیح دادن قانون نسبیت برای مادربزرگت است!
تو فک میزنی و او بافتنی اش را
میبافد...
آلبرت انیشتین
کلا همه ی چیزای
سیاه سفید خوبن !!!
پانداها ...
پنگوئنا ...
"چشمات" ^^🖤
سیاه سفید خوبن !!!
پانداها ...
پنگوئنا ...
"چشمات" ^^🖤
هیچی بد تر از "دوستت دارم ولی..." نیست
و هیچی بهتر از "...ولی دوستت دارم" نیست
و هیچی بهتر از "...ولی دوستت دارم" نیست
میفهمی اسمش تو لیست چت تلگرام هر روز بره پایین و پایینتر یعنی چی؟
زن سرش توی گوشی بود و مرد خیره مانده بود به نیمرخ زیبایش، صدایش کرد، زن لبخند کوچکی زد، دوباره صدایش کرد، زن لبخند کوچکی زد و از گوشهی چشم نگاهش کرد، باز صدایش کرد، زن لبخند کوچکی زد و سرش را به نرمی چرخاند و نگاهش کرد، دوباره صدایش کرد، لبخند زن بزرگتر شده بود و حالا چشمانش هم میخندیدند و طرهی مویش را هم پشت گوشش زده بود، دوباره صدایش کرد، لبان زن تمام میخندیدند و چشمانش برق میزدند و طرهی مویش از پشت گوشش باز به دلبری بیرون افتاده بود، دوباره صدایش کرد، زن که دلبریش را تمام کرده بود، گفت جانم؟، مرد حرفش را فراموش کرده بود، نشسته و خیره بر دلبری تمام نشدنی زن، زن دوباره سرش را در گوشیش برد...
ما ميگيم ايشالا به زمين گرم بخوري، مولانا ميگه: "تا بداند که شب ما به چه سان میگذرد/غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده"
+هنوز دوستم داری؟
-هیچ وقت دست از دوست داشتنت برنداشتم فقط دیگه تلاشی برای رسیدن بهت نمیکنم
-هیچ وقت دست از دوست داشتنت برنداشتم فقط دیگه تلاشی برای رسیدن بهت نمیکنم
هر آدمی توی دلش، يه آتشفشانِ خاموش داره، تا يه روزی كه نمیدونه كِي هست، به دستِ كسی كه نمیدونه كی هست روشن بشه...
قسمت تلخِ ماجراش وقتيه که موقع سوختن، تازه میفهمه اونی كه شعله به وجودش کشیده، ديگه هيچوقت نمیتونه خاموشش كنه!
*
يه روز با یه سلام ساده، اومدی بندبند وجودم رو به آتیش کشیدی و رفتی!
حالا چه میدونی من، چندهزار سال بايد بسوزم تا فراموشت كنم؟
#پویا_جمشیدی
قسمت تلخِ ماجراش وقتيه که موقع سوختن، تازه میفهمه اونی كه شعله به وجودش کشیده، ديگه هيچوقت نمیتونه خاموشش كنه!
*
يه روز با یه سلام ساده، اومدی بندبند وجودم رو به آتیش کشیدی و رفتی!
حالا چه میدونی من، چندهزار سال بايد بسوزم تا فراموشت كنم؟
#پویا_جمشیدی
عزیزم!
کمی هم بیا
کمی هم باش
مرا "ببین"
دستت را بگذار روی قلبم...
کوبش های جنون آمیزش را هجی کن!
فکر می کردی یک روزی
تکرار اسمت بشود ضربان قلب کسی؟!
#نسترن_علیخانی
کمی هم بیا
کمی هم باش
مرا "ببین"
دستت را بگذار روی قلبم...
کوبش های جنون آمیزش را هجی کن!
فکر می کردی یک روزی
تکرار اسمت بشود ضربان قلب کسی؟!
#نسترن_علیخانی