از دست دادن كسى كه بهت احترام نميذاشته
و قدر بودنت رو نميدونسته
در واقع یه دستاورده نه یه باخت😉
و قدر بودنت رو نميدونسته
در واقع یه دستاورده نه یه باخت😉
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
Foxes – Scar
Now u're just a scar
A story I tell
Such an ugly mark
I wear it so well ! :)
حالا تو فقط يه زخمی
يه داستان که تعریفش میکنم
يه علامت خیلی زشت
که خیلی خوب میپوشونمش! :)
A story I tell
Such an ugly mark
I wear it so well ! :)
حالا تو فقط يه زخمی
يه داستان که تعریفش میکنم
يه علامت خیلی زشت
که خیلی خوب میپوشونمش! :)
کشیدم از تو: دو تا کوه، بعد، چند کلاغ
غروب کردم تا هر غروب گریه کنی
برای من که تمامی قصّه بد بودم
کجاست آغوشی تا که خوب گریه کنی؟!
.
میان بندری ِ ضبط، بغض کردم تا
کنار ترمینال ِ جنوب گریه کنی
نشستم و خود را توی چای حل کردم
لباس زیرت را در شبم بغل کردم
سفر نبود و کسی دست در کتابم برد
به سقف زل زدم از درد... تا که خوابم برد
صدای هق هق من پشت کوه قایم شد
برای بیداری، قرص خواب لازم شد
مرا ببخش که جغدم! همیشه بیدارم
مرا ببخش اگر گریه هام تکراری ست
به لب گرفتن تو زیر دوش گریه شدم
صدای خون، از حمّام خانه ام جاری ست
مرا ببخش که پاشیده ام به دیوارت
نمی توانم دیگر... که زخم ها کاری ست
کجا فرار کند این کلاغ بی آخر!
که پشت هر در ِ بسته دوباره دیواری ست
مرا بغل کن یک لحظه توی خواب فقط!
که حل شود در لیوان دو چشم قهوه ای ات
که خلسه در شب من وارد عمل بشود
تمام فلسفه ها در تن تو حل بشود
تو می روی پشت ِ کوه های نقــّاشی
کنار من، تنها انتظار خواهد ماند
پرنده ها همه سمت ِ جنوب می کوچند
سکوت جغد ولی کنج غار خواهد ماند
تو می روی پشت ِ بنـ/ دری که باز نشد
کنار ضبط ، کسی زار زار خواهد ماند
چه می شد این شب خسته به سمت لب برود
کسی که آخر خطـّم... عقب عقب برود
از انتهای زمستان، بهار برگردد
که با فشار ِ دکمه... نوار برگردد!!
.
چه بود عشق؟ به جز تخت خالی یک هیچ!
تمام خود را تقدیم دیگری کردن
طلاق دادن یک خواب در صراحت تیغ!
و گریه در وسط ِ «دادگستری» کردن
کنار ترمینالی که نیستی ماندن
شب جنون زده را رقص بندری کردن!
صدای خنده ی تو در سکوت خواهش من
شبی بلندتر از موی روی بالش من
عجیب نیست اگر ابر، غرق گریه شده
که از جدایی ما تازه باخبر شده است
مگر نسیم، رسانده به خانه بوی تو را
که تیغ کـُند شده، قرص بی اثر شده است!
مرا بگیر در آغوش لعنتیت عزیز!
که گریه های من از شب بزرگتر شده است
مرا بگیر در آغوش...
.
سید مهدی موسوی 💛
غروب کردم تا هر غروب گریه کنی
برای من که تمامی قصّه بد بودم
کجاست آغوشی تا که خوب گریه کنی؟!
.
میان بندری ِ ضبط، بغض کردم تا
کنار ترمینال ِ جنوب گریه کنی
نشستم و خود را توی چای حل کردم
لباس زیرت را در شبم بغل کردم
سفر نبود و کسی دست در کتابم برد
به سقف زل زدم از درد... تا که خوابم برد
صدای هق هق من پشت کوه قایم شد
برای بیداری، قرص خواب لازم شد
مرا ببخش که جغدم! همیشه بیدارم
مرا ببخش اگر گریه هام تکراری ست
به لب گرفتن تو زیر دوش گریه شدم
صدای خون، از حمّام خانه ام جاری ست
مرا ببخش که پاشیده ام به دیوارت
نمی توانم دیگر... که زخم ها کاری ست
کجا فرار کند این کلاغ بی آخر!
که پشت هر در ِ بسته دوباره دیواری ست
مرا بغل کن یک لحظه توی خواب فقط!
که حل شود در لیوان دو چشم قهوه ای ات
که خلسه در شب من وارد عمل بشود
تمام فلسفه ها در تن تو حل بشود
تو می روی پشت ِ کوه های نقــّاشی
کنار من، تنها انتظار خواهد ماند
پرنده ها همه سمت ِ جنوب می کوچند
سکوت جغد ولی کنج غار خواهد ماند
تو می روی پشت ِ بنـ/ دری که باز نشد
کنار ضبط ، کسی زار زار خواهد ماند
چه می شد این شب خسته به سمت لب برود
کسی که آخر خطـّم... عقب عقب برود
از انتهای زمستان، بهار برگردد
که با فشار ِ دکمه... نوار برگردد!!
.
چه بود عشق؟ به جز تخت خالی یک هیچ!
تمام خود را تقدیم دیگری کردن
طلاق دادن یک خواب در صراحت تیغ!
و گریه در وسط ِ «دادگستری» کردن
کنار ترمینالی که نیستی ماندن
شب جنون زده را رقص بندری کردن!
صدای خنده ی تو در سکوت خواهش من
شبی بلندتر از موی روی بالش من
عجیب نیست اگر ابر، غرق گریه شده
که از جدایی ما تازه باخبر شده است
مگر نسیم، رسانده به خانه بوی تو را
که تیغ کـُند شده، قرص بی اثر شده است!
مرا بگیر در آغوش لعنتیت عزیز!
که گریه های من از شب بزرگتر شده است
مرا بگیر در آغوش...
.
سید مهدی موسوی 💛
ماه شاید؛
فرزند نداشته ی ماست...
زیبایی اش به تو رفته
تنهایی اش به من :)
فرزند نداشته ی ماست...
زیبایی اش به تو رفته
تنهایی اش به من :)
شدم از درس گریزان و به عشقت مشغول
بین این دو چه کنم نقطه ی پیوند نبود
مدرسه جای کسی بود که یک دغدغه داشت
جای آن ها که به دنبال تو بودند نبود...
#کاظم_بهمنی
بین این دو چه کنم نقطه ی پیوند نبود
مدرسه جای کسی بود که یک دغدغه داشت
جای آن ها که به دنبال تو بودند نبود...
#کاظم_بهمنی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
تو هماني كه دلم لک زده لبخندش را! ❤
Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
تو هماني كه كسي مثل تو معشوق نشد! ❤️
لیوان چایی رو کوبید رو میز،
دستشو برد لای موهاش با خنده گفت "به همین راحتی؟!"
گفتم آره به همین راحتی
يه قيافه ي ناباورانه به خودش گرفت و
گفت "بی خیال! مگه میشهههه"
با خودکار یه قوسی به خط خطیام دادم
و با اعتماد به نفس گفتم "آره چرا نشه!"
_اون که داری خط خطی میکنی سر رسید منه ها!
توش قرارای کاریمو می نویسم...
بی توجه بهش ادامه دادم "به نظر من،
آدمی که آزارت میده رو باید بذاری کنار!
حالا هرکی میخواد باشه!
آدمی که نمیفهمتت به چه دردی میخوره؟!
آدم مگه چند سال قراره زندگی کنه که این همه حرص بخوره؟!
من حوصله ندارم،
کنار میام کنار میام بعد یهو صبرم تموم میشه همه چی رو میذارم کنار.
تو هم اگه داری آزار میبینی، تمومش کن بره!"
_آخه خیلی دوسش دارم،
کاش منم مثل تو انقدر محکم بودم...
گفتم "بلاخره که چی؟!
دوس داشتن خالی کافی نیست، منم از همینجاها شروع کردم دیگه!"
یه قوس دیگه دادم به خط خطیام...
بی هدف خودکارو فشار میدادم رو کاغذ...
گفت "اذیت نشدی؟!"
_تعارف که نداریم! چرا!
خیلی هم اذیت شدم...
تا چندوقت کلافه بودم،
دلتنگیش بود، فکرش بود...
درد اصلی اونجا بود که یهو یکی بی خبر از همه جا حالشو ازت می پرسه... ای بابا!
ولی زود تموم میشه!
اگه به اونجایی برسی که بفهمی دیگه تمومه و باید دل بکنی، زود تموم میشه،
زود فراموش میکنی!
ساعت چنده؟!
ای واااای دیرم شد،
من باید برم ،
دوستام منتظرمن...
از سر میز پاشدم وسایلمو جمع کردم،
سر رسیدشو از زیر دستم کشید بیرون،
یه نگاه به خط خطیام انداخت،
گفت "یعنی الان فراموشش کردی؟!"
خندیدم گفتم
"آره بابا، الان فقط چندتا خاطره ی خوب ازش مونده، اونارم سعی میکنم دوره نکنم...
ولی میبینی که حالم خوبه! کاری نداری ؟!
من واقعا دیرم شده"
دستمو دراز کردم که باهاش دست بدم...
همون جوری که زل زده بود به سر رسیدش،
با عصبانیت گفت "دروغ میگی.
من نمیخوام مثل تو باشم...
تو اونو فراموش نکردی،
خودتو فراموش کردی" بعد سر رسیدشو هُل داد سمت من و رفت...
با تعجب رفتنشو نگاه کردم، و در حالیکه اصلا واکنشش رو درک نمیکردم ، نگاهم افتاد به صفحه ای که جلوم باز بود...
دلم ریخت!
سر رسیدو بستم
تمام مدتی که حرف میزدم، بدون اینکه بفهمم داشتم اسمشو طراحی می کردم...
اسم همونی که
فراموش شده بود
اهورا فروزان
دستشو برد لای موهاش با خنده گفت "به همین راحتی؟!"
گفتم آره به همین راحتی
يه قيافه ي ناباورانه به خودش گرفت و
گفت "بی خیال! مگه میشهههه"
با خودکار یه قوسی به خط خطیام دادم
و با اعتماد به نفس گفتم "آره چرا نشه!"
_اون که داری خط خطی میکنی سر رسید منه ها!
توش قرارای کاریمو می نویسم...
بی توجه بهش ادامه دادم "به نظر من،
آدمی که آزارت میده رو باید بذاری کنار!
حالا هرکی میخواد باشه!
آدمی که نمیفهمتت به چه دردی میخوره؟!
آدم مگه چند سال قراره زندگی کنه که این همه حرص بخوره؟!
من حوصله ندارم،
کنار میام کنار میام بعد یهو صبرم تموم میشه همه چی رو میذارم کنار.
تو هم اگه داری آزار میبینی، تمومش کن بره!"
_آخه خیلی دوسش دارم،
کاش منم مثل تو انقدر محکم بودم...
گفتم "بلاخره که چی؟!
دوس داشتن خالی کافی نیست، منم از همینجاها شروع کردم دیگه!"
یه قوس دیگه دادم به خط خطیام...
بی هدف خودکارو فشار میدادم رو کاغذ...
گفت "اذیت نشدی؟!"
_تعارف که نداریم! چرا!
خیلی هم اذیت شدم...
تا چندوقت کلافه بودم،
دلتنگیش بود، فکرش بود...
درد اصلی اونجا بود که یهو یکی بی خبر از همه جا حالشو ازت می پرسه... ای بابا!
ولی زود تموم میشه!
اگه به اونجایی برسی که بفهمی دیگه تمومه و باید دل بکنی، زود تموم میشه،
زود فراموش میکنی!
ساعت چنده؟!
ای واااای دیرم شد،
من باید برم ،
دوستام منتظرمن...
از سر میز پاشدم وسایلمو جمع کردم،
سر رسیدشو از زیر دستم کشید بیرون،
یه نگاه به خط خطیام انداخت،
گفت "یعنی الان فراموشش کردی؟!"
خندیدم گفتم
"آره بابا، الان فقط چندتا خاطره ی خوب ازش مونده، اونارم سعی میکنم دوره نکنم...
ولی میبینی که حالم خوبه! کاری نداری ؟!
من واقعا دیرم شده"
دستمو دراز کردم که باهاش دست بدم...
همون جوری که زل زده بود به سر رسیدش،
با عصبانیت گفت "دروغ میگی.
من نمیخوام مثل تو باشم...
تو اونو فراموش نکردی،
خودتو فراموش کردی" بعد سر رسیدشو هُل داد سمت من و رفت...
با تعجب رفتنشو نگاه کردم، و در حالیکه اصلا واکنشش رو درک نمیکردم ، نگاهم افتاد به صفحه ای که جلوم باز بود...
دلم ریخت!
سر رسیدو بستم
تمام مدتی که حرف میزدم، بدون اینکه بفهمم داشتم اسمشو طراحی می کردم...
اسم همونی که
فراموش شده بود
اهورا فروزان
