دخترا حسود ميشن
چون ميدونن دختراى ديگه
چه كارايى ميتونن بكنن
و پسرا حساس ميشن
چون از نگاه بقيه پسرا خبر دارن :]
چون ميدونن دختراى ديگه
چه كارايى ميتونن بكنن
و پسرا حساس ميشن
چون از نگاه بقيه پسرا خبر دارن :]
من که بیچاره شدم کاش ولی هیچ دلی؛ گیر لحن بم مردانه ی محکم نشود !
سلاح سرد فقط اون اهنگی که باهاش گوش دادین و تو نبودش باز پلی میشه
سيگار پُر دُخان و ناز پري رٌخان...
اين هر دو در كِشاكِشِ دوران كشيدنيست ...
اين هر دو در كِشاكِشِ دوران كشيدنيست ...
خطاي پزشكي فقط اونجاش كه دلت تنگ ميشه ولي ميزنه به اعصابت پاچه مي گيري ...
دلم میخواد سرتو بزارى رو شونه هام هر شب برات ٦، ٧ صفحه کتاب بخونم از ى رمان هزار صحفه اى که تمومى نداشته باشه …
چقد خوبه یکیو داشته باشی وسط دعوا بگه:
حیف که دوست دارم ❤️
حیف که دوست دارم ❤️
گیرم که هزاران غزل از هجر نوشتیم
جرات که نداریم به دلدار بگوییم!!
جرات که نداریم به دلدار بگوییم!!
من یه جوری عاشقت میشم که همه ی دنیا بخوان هر روز جای تو باشن.❤️
این که همیشه به آدمای دست نیافتنی وابسته میشیم خیلی تلخه خيلي
من واسه همیشه تو اولین باری که دیدمت جا موندم
۰ Somewhere between MAGIC and MADNESS called your hug
چرا تو؟
چرا تنها تو
از میان تمام زنان
هندسه زندگی مرا عوض می کنی
ضرباهنگ آن را دگرگون می کنی
پابرهنه و بی خبر
وارد دنیای روزانه ام می شوی
و در پشت سر خود می بندی،
و من اعتراضی نمی کنم؟
چرا تنها و تنها
تو را دوست دارم،
تو را می گزینم،
و می گذارم تو مرا
دور انگشت خود بپیچی
ترانه خوان
با سیگاری بر لب،
و من اعتراضی نمی کنم؟
چرا؟
چرا تمامی دوران ها را در هم می ریزی
تمامی قرن ها را از حرکت باز می داری
تمامی زنان قبیله را
یک یک
در درون من می کشی،
ومن اعتراضی نمی کنم؟
چرا؟
از میان همه ی زنان
در دستان تو می نهم
کلید شهرهایم را
که دروازه شان را
هرگز بر روی هیچ خودکامه ای نگشودند
و بیرق سفیدشان را
در برابر زنی نیافراشتند
و از سربازانم می خواهم
با سرودی از تو استقبال کنند،
دستمال تکان دهند
و تاج های پیروزی بلند کنند
و در میان نوای موسیقی و آوای زنگ ها
در مقابل شهروندانم
تو را شاهزاده ی تا آخر عمر بنامم؟
#نزار_قربانی ❤️
چرا تنها تو
از میان تمام زنان
هندسه زندگی مرا عوض می کنی
ضرباهنگ آن را دگرگون می کنی
پابرهنه و بی خبر
وارد دنیای روزانه ام می شوی
و در پشت سر خود می بندی،
و من اعتراضی نمی کنم؟
چرا تنها و تنها
تو را دوست دارم،
تو را می گزینم،
و می گذارم تو مرا
دور انگشت خود بپیچی
ترانه خوان
با سیگاری بر لب،
و من اعتراضی نمی کنم؟
چرا؟
چرا تمامی دوران ها را در هم می ریزی
تمامی قرن ها را از حرکت باز می داری
تمامی زنان قبیله را
یک یک
در درون من می کشی،
ومن اعتراضی نمی کنم؟
چرا؟
از میان همه ی زنان
در دستان تو می نهم
کلید شهرهایم را
که دروازه شان را
هرگز بر روی هیچ خودکامه ای نگشودند
و بیرق سفیدشان را
در برابر زنی نیافراشتند
و از سربازانم می خواهم
با سرودی از تو استقبال کنند،
دستمال تکان دهند
و تاج های پیروزی بلند کنند
و در میان نوای موسیقی و آوای زنگ ها
در مقابل شهروندانم
تو را شاهزاده ی تا آخر عمر بنامم؟
#نزار_قربانی ❤️
اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم مرا فریاد کن
درخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن میگویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام
و دستهایت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان
در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بوده اند
دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن میگویم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن میگوید
زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من با صدای تو آشناست...
#احمد_شاملو
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم مرا فریاد کن
درخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن میگویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام
و دستهایت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان
در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بوده اند
دستت را به من بده
دستهای تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن میگویم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن میگوید
زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من با صدای تو آشناست...
#احمد_شاملو
كاش مى توانستم قلبم را كه هر ذره اش تو را فرياد مى زند به سخن درآورم
كاش مى توانستم خون رگ هايم را كه در هر قطره ى آن جارى هستى به سخن درآورم
و اى كاش مى توانستم نفس هايم را كه تكرارشان تو را مى خواند به سخن در آورم
كاش مى توانستم خون رگ هايم را كه در هر قطره ى آن جارى هستى به سخن درآورم
و اى كاش مى توانستم نفس هايم را كه تكرارشان تو را مى خواند به سخن در آورم
-من مطمئنم حتی اگه الزایمر هم بگیرم هیچ وقت اون حرف "بیل"معلم ادبیات رو فراموش نمیکنم
که گفت:((چارلی،ما عشقی رو قبول میکنم که فکر میکنیم لیاقتش رو داریم.))
که گفت:((چارلی،ما عشقی رو قبول میکنم که فکر میکنیم لیاقتش رو داریم.))