برای دوست داشتنت حق انتخابی نداشتم !
درست مثل انتخاب خانواده و ملیتم ، وگرنه کدام مردِ عاقلی عاشق زنی می شود که دور است ، دیر می آید و سخت می گوید " دوستت دارم " !
درست مثل انتخاب خانواده و ملیتم ، وگرنه کدام مردِ عاقلی عاشق زنی می شود که دور است ، دیر می آید و سخت می گوید " دوستت دارم " !
i feel LOST
you were my only light spot in the darkness inside of me
and i havent you anymore
so who will BRING ME BACK TO LIFE ?
you were my only light spot in the darkness inside of me
and i havent you anymore
so who will BRING ME BACK TO LIFE ?
1:2 a.m
Everything that you’ve ever dreamed of
Disappearing when you wake up!!!!
Everything that you’ve ever dreamed of
Disappearing when you wake up!!!!
یادمه با یکی از دوستام حرف میزدم بعد راجبه دوس پسرش اینجوری میگفت :
- اگه بفهمم با کسی جز من حرف میزنه دییوونه میشم . حتی فکرشم باعث میشه نفسم بالا نیاد
اون موقع نمیفهمیدم یعنی چی ، فکر میکردم عقلش سر جاش نیس
ولی خودم به جایی رسیدم که دیگه نفسم بالا نمیاد ؛ نفسات هعی عمیق و عمیق تر میشن ، همین
- اگه بفهمم با کسی جز من حرف میزنه دییوونه میشم . حتی فکرشم باعث میشه نفسم بالا نیاد
اون موقع نمیفهمیدم یعنی چی ، فکر میکردم عقلش سر جاش نیس
ولی خودم به جایی رسیدم که دیگه نفسم بالا نمیاد ؛ نفسات هعی عمیق و عمیق تر میشن ، همین
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
Amir Abbas Golab – Sadas
چه حیف عشق من عاشقم نبود
در طول روز ميتوني خودتو با خيلى چيزا سرگرم كنى ، حواستو پرت كنى، ولى شب كه ميشه با يه عالمه واقعيت تلخ تو يه چارديوارى تاريك تنهايى.
فصلی در راه است
با اشک هایی که
هنوز بر گونه ی خیابان نیفتاده
خشک می شوند
و عشق پنهانی ترین
رازِ پاییز است
#شیما_سبحانی
با اشک هایی که
هنوز بر گونه ی خیابان نیفتاده
خشک می شوند
و عشق پنهانی ترین
رازِ پاییز است
#شیما_سبحانی
ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ،
ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻝ ﺧﻮﺩ می فهمم
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺭﻧﮓ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﺍﻧﺎﺭ...
👤فروغ فرخزاد
ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻝ ﺧﻮﺩ می فهمم
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺭﻧﮓ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﺍﻧﺎﺭ...
👤فروغ فرخزاد
کودکی از خدا پرسید :
اگه همه چیز از قبل توی سرنوشت نوشته شده پس چرا آرزو کنیم ؟
خدا لبخند زد و گفت :
شاید تو بعضی صفحه ها نوشته باشم
.
"هرچی تو آرزو کنی..."
اگه همه چیز از قبل توی سرنوشت نوشته شده پس چرا آرزو کنیم ؟
خدا لبخند زد و گفت :
شاید تو بعضی صفحه ها نوشته باشم
.
"هرچی تو آرزو کنی..."
دوباره شب
و دوباره
خیال گیسوی دراز تو ،
و من نبودنت هایت را
گریه می کنم در خودم ...
و دوباره
خیال گیسوی دراز تو ،
و من نبودنت هایت را
گریه می کنم در خودم ...
تو وقتى مى بينى من افسرده ام نبايد بگذرى،
سكوت كنى يا فقط همدردى كنى.
بنا كننده ى شادى هاى من باش.
مگر چقدر وقت داريم؟
سكوت كنى يا فقط همدردى كنى.
بنا كننده ى شادى هاى من باش.
مگر چقدر وقت داريم؟
شده تقدیر کسی باشی و قسمت نشود؟
سالها گیر کسی باشی و قسمت نشود؟
پشت یک قلب به ظاهر خوش و یک خنده ی تلخ
شده زنجیر کسی باشی و قسمت نشود؟
در میان تپش آینه پنهان شوی و
روح و تصویر کسی باشی و قسمت نشود؟
شده در اوج جوانی، با همین ظاهر شاد
تا گلو پیر کسی باشی و قسمت نشود؟
شده آزاد و رها باشی و تا عمق وجود
رام و تسخیر کسی باشی و قسمت نشود؟
می شود با همه ی ریشه و رگهای تنت
سالها گیر کسی باشی و قسمت نشود؟
#داریوش_کشاورز
سالها گیر کسی باشی و قسمت نشود؟
پشت یک قلب به ظاهر خوش و یک خنده ی تلخ
شده زنجیر کسی باشی و قسمت نشود؟
در میان تپش آینه پنهان شوی و
روح و تصویر کسی باشی و قسمت نشود؟
شده در اوج جوانی، با همین ظاهر شاد
تا گلو پیر کسی باشی و قسمت نشود؟
شده آزاد و رها باشی و تا عمق وجود
رام و تسخیر کسی باشی و قسمت نشود؟
می شود با همه ی ریشه و رگهای تنت
سالها گیر کسی باشی و قسمت نشود؟
#داریوش_کشاورز
جشن تولد چهارده سالگیم بابام دستم رو گرفت و من رو به زیر زمین خونمون برد وگفت: "حالا وقتش رسیده که چیز مهمی رو بهت نشون بدم، این یه راز بزرگه"
من هیچ وقت اجازه نداشتم به زیر زمین برم، واسه همین همیشه فکر می کردم که تو زیرزمین خونمون یه نقشه گنج یا یه راه مخفی وجود داره، اما وقتی بابام در زیر زمین رو باز کرد، دیدم که اونجا کلکسیونی از پروانه های کمیاب رو جمع کرده. بابام که انگار دیدن اون پروانه ها همیشه واسش تازگی داشت، سیگارش رو روشن کرد و به من گفت: "حیرت انگیزه، نه؟ دوست داری بی نظیرترینشون رو ببینی؟" گفتم: "البته!"
آستین هاش رو بالا زد و شروع کرد بین کلکسیونش گشتن. در همون حال هم سیگارش رو دود می کرد و پروانه های رنگارنگ رو نشونم می داد و از اون ها و نحوه شکارشون می گفت. تا اینکه بالاخره پروانه ای که مد نظرش بود رو پیدا کرد، ولی اون پروانه معمولی ترین پروانه ی کلکسیون بابام بود، با بال های سفید که هیچ طرح خاصی نداشتن. چند دقیقه خیره موند به اون پروانه، بعد سیگارش رو انداخت کنار و گفت: "خودشه، می بینی؟ حرف نداره، شاید به نظر ساده بیاد اما این با همشون فرق می کنه، این یکی خودش بی هوا پیداش شد، واسم رقصید، دلبری کرد و بعد بال زد و رفت، من بلافاصله تور شکارم رو برداشتم و افتادم دنبالش. من پروانه های زیادی داشتم، از همه رنگ و از همه نوع، اما واسه این یکی خیلی تلاش کردم، مدت ها دنبالش دویدم، واسش جون دادم، این یکی من رو به نا کجا برد، این یکی بدجور گمم کرد..."
قهوه سرد آقای نویسنده / #روزبه_معین
من هیچ وقت اجازه نداشتم به زیر زمین برم، واسه همین همیشه فکر می کردم که تو زیرزمین خونمون یه نقشه گنج یا یه راه مخفی وجود داره، اما وقتی بابام در زیر زمین رو باز کرد، دیدم که اونجا کلکسیونی از پروانه های کمیاب رو جمع کرده. بابام که انگار دیدن اون پروانه ها همیشه واسش تازگی داشت، سیگارش رو روشن کرد و به من گفت: "حیرت انگیزه، نه؟ دوست داری بی نظیرترینشون رو ببینی؟" گفتم: "البته!"
آستین هاش رو بالا زد و شروع کرد بین کلکسیونش گشتن. در همون حال هم سیگارش رو دود می کرد و پروانه های رنگارنگ رو نشونم می داد و از اون ها و نحوه شکارشون می گفت. تا اینکه بالاخره پروانه ای که مد نظرش بود رو پیدا کرد، ولی اون پروانه معمولی ترین پروانه ی کلکسیون بابام بود، با بال های سفید که هیچ طرح خاصی نداشتن. چند دقیقه خیره موند به اون پروانه، بعد سیگارش رو انداخت کنار و گفت: "خودشه، می بینی؟ حرف نداره، شاید به نظر ساده بیاد اما این با همشون فرق می کنه، این یکی خودش بی هوا پیداش شد، واسم رقصید، دلبری کرد و بعد بال زد و رفت، من بلافاصله تور شکارم رو برداشتم و افتادم دنبالش. من پروانه های زیادی داشتم، از همه رنگ و از همه نوع، اما واسه این یکی خیلی تلاش کردم، مدت ها دنبالش دویدم، واسش جون دادم، این یکی من رو به نا کجا برد، این یکی بدجور گمم کرد..."
قهوه سرد آقای نویسنده / #روزبه_معین