نگه داشتن یک زن
بلد بودن میخواهد
یک زن از تمام مردانگی یک مرد
هیچ نمی خواهد
جز یک خیال راحت
که همانطور که هست
بی هیچ توقع و پنهان کاری
دوستش بدارد
امير وجود
بلد بودن میخواهد
یک زن از تمام مردانگی یک مرد
هیچ نمی خواهد
جز یک خیال راحت
که همانطور که هست
بی هیچ توقع و پنهان کاری
دوستش بدارد
امير وجود
تو يه ستاره بودي!
سوسو ميزدي،
چشمك ميزدي،
و حالا پشت ابراي اين آسمون تاريك
ديگه نورِت هم به چشمم نميرسه...
سوسو ميزدي،
چشمك ميزدي،
و حالا پشت ابراي اين آسمون تاريك
ديگه نورِت هم به چشمم نميرسه...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
توی ذهنم بود همیشه
باهاش زندگی میکردم
توی مسافرتا،مهمونیا،دورهمیا،تنهاییا،همه جا
توی صورت هر کی که نگاه میکردم اونو میدیدم ، فقط اونو
همه جا حسش میکردم ولی نبود کنارم
یه روز دیگه طاقتم سر اومد گفتم بذار بهش زنگ بزنم ، زنگ بزنمو راجب حسم بگم ، راجب تموم واقعیتایی که از وجودشون مطلع نبود
تموم احساسی که فقط با خیالش به وجود اومده بود و اگه خود واقعیش میبود خیلی ملموس تر بود همه چی .
بهش زنگ زدم ، کلی حرف زدیم ...
《 هیچوقت اون چیزی که میخوای اتفاق نمی افته
مهم نیس چقد بخوای ، چقد ارزش داشته باشه ، چقد عاشقش باشی
...ولی اتفاق نمی افته 》
#محیکس
باهاش زندگی میکردم
توی مسافرتا،مهمونیا،دورهمیا،تنهاییا،همه جا
توی صورت هر کی که نگاه میکردم اونو میدیدم ، فقط اونو
همه جا حسش میکردم ولی نبود کنارم
یه روز دیگه طاقتم سر اومد گفتم بذار بهش زنگ بزنم ، زنگ بزنمو راجب حسم بگم ، راجب تموم واقعیتایی که از وجودشون مطلع نبود
تموم احساسی که فقط با خیالش به وجود اومده بود و اگه خود واقعیش میبود خیلی ملموس تر بود همه چی .
بهش زنگ زدم ، کلی حرف زدیم ...
《 هیچوقت اون چیزی که میخوای اتفاق نمی افته
مهم نیس چقد بخوای ، چقد ارزش داشته باشه ، چقد عاشقش باشی
...ولی اتفاق نمی افته 》
#محیکس
Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ (moHix 🍁)
از نگاه خودم
تو عاشقم بودی برام حرف ها داشتی
دستات يه طور خاصی شده بود .
اما از نگاه تو
تو با من فقط كمی گرم گرفته بودی
همين
#اميرعلي_ق
تو عاشقم بودی برام حرف ها داشتی
دستات يه طور خاصی شده بود .
اما از نگاه تو
تو با من فقط كمی گرم گرفته بودی
همين
#اميرعلي_ق
قبل از تو دیوانه ی "او" بودم.
دیوانه ی زنگ صدایش، دیوانه ی رنگ موهایش، دیوانه ی برق نگاهش، شعرهای مورد علاقه اش، فیلمهای دوست داشتنی اش، آهنگهای توی پلی لیستش...
دیوانه ی هرچه که مربوط به او بود؛
حتی خودکار رو به اتمامی که روی میز جا می گذاشت.
روزهایی که احتمال دیدنش بیشتر از همیشه بود با سرعت برق از جا می پریدم و روزهایی که احتمال هر برخوردی با او صفر بود، انگار کسی با چسب دو طرفه مرا به تخت می چسباند.
وقتی نشد که با هم باشیم، مطمئن بودم اینقدر دیوانه شده ام که بعد از این هر عابری را شبیه او ببینم و این دیوانگی آن قدری خشونت بار هست که با اولین دوستت دارمی که از زبان کسی جز او بشنوم، بی درنگ مشتی حواله ی لبهای گوینده اش کنم...
وقتی تو گفتی دوستت دارم، دستانم مشت شد، اما مشتی حواله ی لبهایت نشد. چشم دوختم به لبخندی که کم کم آب شد و
وقتی بدون جواب به جمله ی دو کلمه ایت راهم را کشیدم و رفتم، فقط به این فکر می کردم که چطور نه بگویم تا دیوانه ای شبیه من نشوی. هر بار که میدیدمت برای فکر کردن بیشتر و رسیدن به جواب درست تر سکوت کردم و تو هر بار محبت بیشتری ریختی توی دلم. انقدر که جای فکر به چطور نه گفتن به تو، فکر میکردم چطور به عادت غصه خوردن بابت نبود "او" نه بگویم تا برچسب عاشق واقعی نبودن را از خودم دور کنم...
دیروز بعد از این همه وقت، درست لحظه ای که تو با لبخند به طرفم می آمدی دیدمش.
دلم میخواست دستت را میگرفتم و میرفتم رخ به رخش می ایستادم. برخلاف روزهای دیوانگی، صاف در چشمانش زل میزدم و با لبخندی از ته دل، ازش تشکر می کردم. تشکر می کردم بابت هدیه دادن آن دیوانگی ها، بابت یادگاری هایی که از خودش جا "نگذاشت"، بابت لبخندهایی که دریغ کرد... و مهم تر از همه بابت اینکه با نبودش، بودن تو را به من هدیه داد.
میخواستم این دیوانگی جدیدی را که دچارش شدم با ذوق به او معرفی کنم، اما حسرت نگاهی که به دستان قفل شده مان دوخته شد، دست و پایم را بست. حسرت نگاه دیوانه ای با دستان مشت شده، شبیه دیوانگی های من، قبل از دیوانگی کردن با تو.
💛
دیوانه ی زنگ صدایش، دیوانه ی رنگ موهایش، دیوانه ی برق نگاهش، شعرهای مورد علاقه اش، فیلمهای دوست داشتنی اش، آهنگهای توی پلی لیستش...
دیوانه ی هرچه که مربوط به او بود؛
حتی خودکار رو به اتمامی که روی میز جا می گذاشت.
روزهایی که احتمال دیدنش بیشتر از همیشه بود با سرعت برق از جا می پریدم و روزهایی که احتمال هر برخوردی با او صفر بود، انگار کسی با چسب دو طرفه مرا به تخت می چسباند.
وقتی نشد که با هم باشیم، مطمئن بودم اینقدر دیوانه شده ام که بعد از این هر عابری را شبیه او ببینم و این دیوانگی آن قدری خشونت بار هست که با اولین دوستت دارمی که از زبان کسی جز او بشنوم، بی درنگ مشتی حواله ی لبهای گوینده اش کنم...
وقتی تو گفتی دوستت دارم، دستانم مشت شد، اما مشتی حواله ی لبهایت نشد. چشم دوختم به لبخندی که کم کم آب شد و
وقتی بدون جواب به جمله ی دو کلمه ایت راهم را کشیدم و رفتم، فقط به این فکر می کردم که چطور نه بگویم تا دیوانه ای شبیه من نشوی. هر بار که میدیدمت برای فکر کردن بیشتر و رسیدن به جواب درست تر سکوت کردم و تو هر بار محبت بیشتری ریختی توی دلم. انقدر که جای فکر به چطور نه گفتن به تو، فکر میکردم چطور به عادت غصه خوردن بابت نبود "او" نه بگویم تا برچسب عاشق واقعی نبودن را از خودم دور کنم...
دیروز بعد از این همه وقت، درست لحظه ای که تو با لبخند به طرفم می آمدی دیدمش.
دلم میخواست دستت را میگرفتم و میرفتم رخ به رخش می ایستادم. برخلاف روزهای دیوانگی، صاف در چشمانش زل میزدم و با لبخندی از ته دل، ازش تشکر می کردم. تشکر می کردم بابت هدیه دادن آن دیوانگی ها، بابت یادگاری هایی که از خودش جا "نگذاشت"، بابت لبخندهایی که دریغ کرد... و مهم تر از همه بابت اینکه با نبودش، بودن تو را به من هدیه داد.
میخواستم این دیوانگی جدیدی را که دچارش شدم با ذوق به او معرفی کنم، اما حسرت نگاهی که به دستان قفل شده مان دوخته شد، دست و پایم را بست. حسرت نگاه دیوانه ای با دستان مشت شده، شبیه دیوانگی های من، قبل از دیوانگی کردن با تو.
💛
بیچارگی وقتیه که باید بخندی تا کسی نپرسه چته ،چون اصلا حسش نیس بخوای بگی...
من با کسی دعوا میکنم که میخوام تو زندگیم نگهش دارم ؛
وگرنه اگه مهم نباشه میذارمشو میرم...
وگرنه اگه مهم نباشه میذارمشو میرم...
Forwarded from دنیای ترانه
Vaghte Khab
Rastaak
be the person you always wanted to be
have epithets that you always wanted to your friends have
be yourself
no matter what happen or what comes front
have epithets that you always wanted to your friends have
be yourself
no matter what happen or what comes front