- جیمی واقعا بابات بخاطر مامانت مغز خودشو ترکوند؟
+ آره، پای تلفن بوده، به مامانم گفته یه تفنگ دستشه، بهش گفته اگه برنگردی پیشم، خودم رو میکشم. حالا برمیگردی؟! مامانم هم گفته نه! بعد یه صدای تیر اومد و همین.
- بعد مامانت چیکار کرد؟
+ گوشی رو گذاشت!
#چارلز_بوکفسکی
+ آره، پای تلفن بوده، به مامانم گفته یه تفنگ دستشه، بهش گفته اگه برنگردی پیشم، خودم رو میکشم. حالا برمیگردی؟! مامانم هم گفته نه! بعد یه صدای تیر اومد و همین.
- بعد مامانت چیکار کرد؟
+ گوشی رو گذاشت!
#چارلز_بوکفسکی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
-چه آرزويي داري؟
+اينكه زير بارون منو بغل کنی توچي؟
-اینكه بارون بياد :)
+اينكه زير بارون منو بغل کنی توچي؟
-اینكه بارون بياد :)
گاهی خراب کردن پل های پشت سر
چیز زیاد بدی هم نیست!
چون باعث میشود
نتوانی به جایی برگردی که از همان اول هم نباید قدم می گذاشتی...!
چیز زیاد بدی هم نیست!
چون باعث میشود
نتوانی به جایی برگردی که از همان اول هم نباید قدم می گذاشتی...!
نگران نباش، نفرینت نمیکنم!
همین که دیگر جایت در دعاهایم خالیست، برایت کافیست!!
همین که دیگر جایت در دعاهایم خالیست، برایت کافیست!!
وقتایی که کمی"لوس" تر می شه و از آغوشت فرار میکنه
گاهی که مدام از خودش ایراد می گیره
جلویِ آینه وایمیسه و هی خطاب به تو می گه"وای خیلی زشت شدم..."
گاهی که خیلی خسته است از دنیا
دست هاتُ را دورِ کمرش حلقه کن
شونه اشُ ببوس
و آروم درِ گوشش بگو
"مهم نیست چه شکلی باشی با چه هیکل و قیافه و رنگِ مویی، مهم اینه هنوزهم، شبیه تک تکِ رویاهایِ منی..."
زن ها گاهی دلشون می خواد
وقتی خودشونُ دوست ندارن
یکی باشه که به جایِ خودشون هم دوستشون داشته باشه...
گاهی که مدام از خودش ایراد می گیره
جلویِ آینه وایمیسه و هی خطاب به تو می گه"وای خیلی زشت شدم..."
گاهی که خیلی خسته است از دنیا
دست هاتُ را دورِ کمرش حلقه کن
شونه اشُ ببوس
و آروم درِ گوشش بگو
"مهم نیست چه شکلی باشی با چه هیکل و قیافه و رنگِ مویی، مهم اینه هنوزهم، شبیه تک تکِ رویاهایِ منی..."
زن ها گاهی دلشون می خواد
وقتی خودشونُ دوست ندارن
یکی باشه که به جایِ خودشون هم دوستشون داشته باشه...
خوش بحالتون كه تمامه دردتون شكست عشقياتونه...:)
اگر موفق شدید
به کسی خیانت کنید،
آن شخص
را احمق فرض نکنید!
بلکه بدانید که
او خیلی بیشتر
از آنچه لیاقت داشته ايد
به شما اعتماد كرده است...!
باب مارلی
به کسی خیانت کنید،
آن شخص
را احمق فرض نکنید!
بلکه بدانید که
او خیلی بیشتر
از آنچه لیاقت داشته ايد
به شما اعتماد كرده است...!
باب مارلی
هیچوقت بخاطر نگاه کردن به چند تا ستاره ماهتو از دست نده !
دلتنگى زمان و مكان و شخص نميشناسد،
دوست داشتن كه بيش از حد شود،
هر زمان ممكن است
موج دلتنگى
تو را فرا بگيرد.
#سروش_كلهر
دوست داشتن كه بيش از حد شود،
هر زمان ممكن است
موج دلتنگى
تو را فرا بگيرد.
#سروش_كلهر
ما نمیتونیم چیزیو فراموش کنیم،
ما فقط انقد درد میکشیم و عادت
میکنیم که همه چی واسمون عادی
و کم رنگ میشه.
#محمدپرتو
ما فقط انقد درد میکشیم و عادت
میکنیم که همه چی واسمون عادی
و کم رنگ میشه.
#محمدپرتو
دوست داشتن یه نفر دیوونگیه،
دوست داشته شدن توسط یه نفر یک هدیه ست
دوست داشتن کسی که دوست داره وظیفست،
اما دوست داشته شدن توسط کسی که دوسش داری زندگیه
#محیکس
دوست داشته شدن توسط یه نفر یک هدیه ست
دوست داشتن کسی که دوست داره وظیفست،
اما دوست داشته شدن توسط کسی که دوسش داری زندگیه
#محیکس
هوا
بوی آمدنت را میدهد !
واقعا می آیی ؟
یا باز هم پاییـــ🍂ــز
آمدنت را
توهـم زده است .. ؟
بوی آمدنت را میدهد !
واقعا می آیی ؟
یا باز هم پاییـــ🍂ــز
آمدنت را
توهـم زده است .. ؟
دانلود فیلم Baby Driver :
خلاصه داستان : یک پسر جوان پس از اینکه مجبور میشود به همکاری با یک گروه
تبهکاری تن دهد ، متوجه میشود که قرار نیست این فقط یک نقشه سرقت باشد و ...
بازیگران :
ansel elgort , kevin spacy , lily james , jamie foxx
#پیشنهادی
#فیلم_های_من
لینک دانلود :
http://opizo.com/Z9pc9n
خلاصه داستان : یک پسر جوان پس از اینکه مجبور میشود به همکاری با یک گروه
تبهکاری تن دهد ، متوجه میشود که قرار نیست این فقط یک نقشه سرقت باشد و ...
بازیگران :
ansel elgort , kevin spacy , lily james , jamie foxx
#پیشنهادی
#فیلم_های_من
لینک دانلود :
http://opizo.com/Z9pc9n
گاهی زندگی دقیقا همان ساعت شنی روی میز می شود که بعد از این که شن ها قسمت پایینی شیشه را پر کردند، کسی قرار نیست سر و تهش کند برای جابجایی بخش خالی و پر شیشه... و شن ها... لحظه هایی که با سرعت هرچه تمام تر می دوند و مثل ماهی قرمزهای کوچک از دستت لیز می خورند.
هر لحظه تمام شدن حضور آن کس که می خواهی و باید باشد را حس می کنی و میخواهی چنگ بیندازی به ثانیه ها تا بایستند. که نگذرند؛ که فرو نریزند...
توی سرت یک ریز صدای تایمر بمبی ساعتی را می شنوی که تمرکزت را از بودن در این لحظه ها می گیرد. که یک سال مانده، شش ماه وقت داری، فقط یک روز دیگر...
با همه ی وجودت می خواهی بمب را خنثی کنی اما انگار بمب روی سقف نصب شده و دستانت را از پشت بسته باشند. گاهی دلت می خواهد بمب را پیش از موعد منفجر کنی تا لااقل خلاص شوی از شر این بیب بیب هایی که مغزت را متلاشی می کنند، اما صدایی از درونت، از جایی که نمی دانی کجاست می گوید دست نگه دار...از سکوت های بین این بوق ها لذت ببر...
می گوید شاید این بمب واقعی نباشد... و تو باز هم دل خوش می کنی به همان آرامش های نیم بند لابلای بوق ها...
می دانی که این ساعت بالاخره می ایستد. شن ها تمام می شوند، ته می کشد آرامش نیم بندت...بمب منفجر می شود، تکه پاره ات می کند اما تو هنوز نفس می کشی و با هر نفس درد را زندگی می کنی. بمب لعنتی منفجر می شود تا با موج انفجارش او را پرتاب کند به جایی که هیچ کدام نمی دانید، که هیچ کدام نمی خواهید. اصلا قرار بوده منفجر شود تا لحظه های خوبتان را نابود کند و تو زیر آوار خاطرات مشترک له شوی. با همان دستان بسته بمانی زیر ویرانه های سقف رویاهایت و نخواهی هیچ ناجی ای از زیر حجم نبودنش بیرونت بکشد... مگر خودش... که حتی اگر دستت را نگیرد، اگر با دست های خودش آوار را کنار نزند، یک نگاه مهربانش، یک صدای گرمش، یک لبخند دلنشینش کافیست تا جان بگیری و همه ی آوارها را کنار بزنی و آن چنان روی پا بایستی که انگار از اول بمبی در کار نبوده.
گاهی زندگی ساعتی شنی می شود که یک بمب ساعتی رویش نصب شده. بمبی که نمی توانی تایمرش را ببینی و فقط صدای بوق هایش را می شنوی. بوق هایی که هر کدامشان ممکن است بوق آخر باشد...
بیب بیب بیب... بومب....
#آنا_جمشیدی
هر لحظه تمام شدن حضور آن کس که می خواهی و باید باشد را حس می کنی و میخواهی چنگ بیندازی به ثانیه ها تا بایستند. که نگذرند؛ که فرو نریزند...
توی سرت یک ریز صدای تایمر بمبی ساعتی را می شنوی که تمرکزت را از بودن در این لحظه ها می گیرد. که یک سال مانده، شش ماه وقت داری، فقط یک روز دیگر...
با همه ی وجودت می خواهی بمب را خنثی کنی اما انگار بمب روی سقف نصب شده و دستانت را از پشت بسته باشند. گاهی دلت می خواهد بمب را پیش از موعد منفجر کنی تا لااقل خلاص شوی از شر این بیب بیب هایی که مغزت را متلاشی می کنند، اما صدایی از درونت، از جایی که نمی دانی کجاست می گوید دست نگه دار...از سکوت های بین این بوق ها لذت ببر...
می گوید شاید این بمب واقعی نباشد... و تو باز هم دل خوش می کنی به همان آرامش های نیم بند لابلای بوق ها...
می دانی که این ساعت بالاخره می ایستد. شن ها تمام می شوند، ته می کشد آرامش نیم بندت...بمب منفجر می شود، تکه پاره ات می کند اما تو هنوز نفس می کشی و با هر نفس درد را زندگی می کنی. بمب لعنتی منفجر می شود تا با موج انفجارش او را پرتاب کند به جایی که هیچ کدام نمی دانید، که هیچ کدام نمی خواهید. اصلا قرار بوده منفجر شود تا لحظه های خوبتان را نابود کند و تو زیر آوار خاطرات مشترک له شوی. با همان دستان بسته بمانی زیر ویرانه های سقف رویاهایت و نخواهی هیچ ناجی ای از زیر حجم نبودنش بیرونت بکشد... مگر خودش... که حتی اگر دستت را نگیرد، اگر با دست های خودش آوار را کنار نزند، یک نگاه مهربانش، یک صدای گرمش، یک لبخند دلنشینش کافیست تا جان بگیری و همه ی آوارها را کنار بزنی و آن چنان روی پا بایستی که انگار از اول بمبی در کار نبوده.
گاهی زندگی ساعتی شنی می شود که یک بمب ساعتی رویش نصب شده. بمبی که نمی توانی تایمرش را ببینی و فقط صدای بوق هایش را می شنوی. بوق هایی که هر کدامشان ممکن است بوق آخر باشد...
بیب بیب بیب... بومب....
#آنا_جمشیدی