نیستی، ندارمت، دلم تورو میخواد 💔
@Deep_Mo ✨
@Deep_Mo ✨
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
Voice message
۱۱:۱۱
[ تو فکرتم باز ]
[ تو فکرتم باز ]
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آن وقت ها مشغول خواندن کتابی از داستایوفسکی بودم و
عادت احمقانه ای داشتم که شخصیت ها را درذهنم مجسم میکردم و بین مردم شهر در پی چهره ی مجسم شده همه را نگاه میکردم.
آن شب هم بین آدم هایی که اطراف سالن تاتر پرسه میزدنند دنبال "ناستنکا"میگشتم،شخصیت دختر داستان!
و چقدر عجیب درست زمانی که باران گرفته بود و همگی زیر سقف پناه بردنند دیدم دختری باتمام مشخصات ذهنم زیر باران به نرده های محوطه تکیه داده و آسمان را زیر نظر دارد. یکجوری به آسمان نگاه میکرد که انگار درخواست باران داشته و ابرها حرفش را زمین نیانداخته اند!
او خودش بود!
"ناستنکا" ی ذهن من!
خیلی ساده و معمولی، با کتونی های آلستار خاکستری و شلوار گله گشاد و مانتوی قرمز کوتاه رنگ که با شال و دستبندش ست کرده بود.
چشمان ساده ای داشت و عینک دور سیاهی که دماغش را میپوشاند.
و البته موهای بور بلندی که روی کوله پشتی اش پخش شده بود!
معمولی بود و هیچ چیز به جز آرامش صورتش خودنمایی نمیکرد.
آرامشی که از ابروهایش نشات میگرفت.
ابروهای دست نخورده و کم پشت و صاف!
دربهای سالن باز شد و بندهای کتونی اش که به زمین کشیده میشد بهترین فرصت برای باز کردن سر حرف با "ناستنکا" ی خیالی ام بود!
گفتم و بندکفش هایش را درست مثل خودم دور مچ پایش پیچاند و گره زد!
پرسیدم دلیل خاصی داشت این نمایش را برای دیدن انتخاب کردی؟!
ابروهای آرامش را بالا انداخت و سرش را تکان داد و لبخند زد و گفت:چرا چرا...من عاشق بازی صابر ابر هستم!
عجیب تر اینکه دندان هایش هم خرگوشی بود،شبیه "ناستنکا" ی من!
در طول نمایش حواسم راجمع کرده بودم که گمش نکنم و رک و روراست بگویم حوصله اش را داری کمی عاشقی کنیم؟
قدم بزنیم در خیابان، تو از گذشته ات بگویی و من برایت سازدهنی بزنم!
باور کن من مدت هاست با تو زندگی میکنم و امروز پیدایت کرده ام!
آنقدر حواسم پرت دوست داشتن اش شد که نفهمیدم نمایش کی تمام شده و کی رفته!
خیال مانع واقعیت شد!
و بعد ازآن شب تمام اجراهای تاتر شهر و آقای صابر ابر را رفتم و در محوطه مثل کودکی که گم شده باشد! دنبالش گشتم،،نبود که نبود.
مگر غیر از این است که مجرم به صحنه ی جرم باز میگردد؟
تو آنشب جرم سنگینی را مرتکب شدی،مثل ماشینی که آدم پریشانی را در باران زیر گرفته و فرار کرده باشد یا مثل قاتلی که چاقو را فروکرده و همانگونه رها کند و برود..زدی و رفتی!
حالاچرابه صحنه ی جرم باز نمیگردی؟!
راستی به آقای ابر بگویید اگر شخصی با مشخصات نامبرده به شما مراجعه کرد بگوید فلانی هر شب در صحنه ی جرم منتظرتوست،زودترخودت را معرفی کن!
چیزهایی هست که نمی دانی_ علی سلطانی
عادت احمقانه ای داشتم که شخصیت ها را درذهنم مجسم میکردم و بین مردم شهر در پی چهره ی مجسم شده همه را نگاه میکردم.
آن شب هم بین آدم هایی که اطراف سالن تاتر پرسه میزدنند دنبال "ناستنکا"میگشتم،شخصیت دختر داستان!
و چقدر عجیب درست زمانی که باران گرفته بود و همگی زیر سقف پناه بردنند دیدم دختری باتمام مشخصات ذهنم زیر باران به نرده های محوطه تکیه داده و آسمان را زیر نظر دارد. یکجوری به آسمان نگاه میکرد که انگار درخواست باران داشته و ابرها حرفش را زمین نیانداخته اند!
او خودش بود!
"ناستنکا" ی ذهن من!
خیلی ساده و معمولی، با کتونی های آلستار خاکستری و شلوار گله گشاد و مانتوی قرمز کوتاه رنگ که با شال و دستبندش ست کرده بود.
چشمان ساده ای داشت و عینک دور سیاهی که دماغش را میپوشاند.
و البته موهای بور بلندی که روی کوله پشتی اش پخش شده بود!
معمولی بود و هیچ چیز به جز آرامش صورتش خودنمایی نمیکرد.
آرامشی که از ابروهایش نشات میگرفت.
ابروهای دست نخورده و کم پشت و صاف!
دربهای سالن باز شد و بندهای کتونی اش که به زمین کشیده میشد بهترین فرصت برای باز کردن سر حرف با "ناستنکا" ی خیالی ام بود!
گفتم و بندکفش هایش را درست مثل خودم دور مچ پایش پیچاند و گره زد!
پرسیدم دلیل خاصی داشت این نمایش را برای دیدن انتخاب کردی؟!
ابروهای آرامش را بالا انداخت و سرش را تکان داد و لبخند زد و گفت:چرا چرا...من عاشق بازی صابر ابر هستم!
عجیب تر اینکه دندان هایش هم خرگوشی بود،شبیه "ناستنکا" ی من!
در طول نمایش حواسم راجمع کرده بودم که گمش نکنم و رک و روراست بگویم حوصله اش را داری کمی عاشقی کنیم؟
قدم بزنیم در خیابان، تو از گذشته ات بگویی و من برایت سازدهنی بزنم!
باور کن من مدت هاست با تو زندگی میکنم و امروز پیدایت کرده ام!
آنقدر حواسم پرت دوست داشتن اش شد که نفهمیدم نمایش کی تمام شده و کی رفته!
خیال مانع واقعیت شد!
و بعد ازآن شب تمام اجراهای تاتر شهر و آقای صابر ابر را رفتم و در محوطه مثل کودکی که گم شده باشد! دنبالش گشتم،،نبود که نبود.
مگر غیر از این است که مجرم به صحنه ی جرم باز میگردد؟
تو آنشب جرم سنگینی را مرتکب شدی،مثل ماشینی که آدم پریشانی را در باران زیر گرفته و فرار کرده باشد یا مثل قاتلی که چاقو را فروکرده و همانگونه رها کند و برود..زدی و رفتی!
حالاچرابه صحنه ی جرم باز نمیگردی؟!
راستی به آقای ابر بگویید اگر شخصی با مشخصات نامبرده به شما مراجعه کرد بگوید فلانی هر شب در صحنه ی جرم منتظرتوست،زودترخودت را معرفی کن!
چیزهایی هست که نمی دانی_ علی سلطانی
نیستی کنارِ من
ببندی چترتو
دوتایی خیس بشیم
بپیچه عطرِ تو ❤️
ببندی چترتو
دوتایی خیس بشیم
بپیچه عطرِ تو ❤️
دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم