گرفتار دنیای ممنوعهها
تفنگ نگاه جماعت سوی ما
ما پشت هم رو به آینه عاشق شدیم
و بیبهانه دل به آسمان زدیم
#شاهين_نجفي
تفنگ نگاه جماعت سوی ما
ما پشت هم رو به آینه عاشق شدیم
و بیبهانه دل به آسمان زدیم
#شاهين_نجفي
یک جایی؛ در یک لحظه ای آدم در دلش دل تنگی را خاک می کند. دیگر به سراغش نمی رود. برایش کاری نمی کند. حبسش می کند گوشه ای. دست و پایش را می بندد به چیزی....بعد بلند می شود ؛یک چایی می ریزد و احمقانه به آدم های جدیدی که وارد زندگی اش شده اند می خندد
اما می دانید دلم برایش تنگ شده است.
ريچاردبراتيگان
اما می دانید دلم برایش تنگ شده است.
ريچاردبراتيگان
برعکس همه ی آدما که روزا رو به شبا ترجیح میدن، من همیشه شبا رو بیشتر دوست داشتم.
همه تا نیمه های شب بیدارن و به غصه هاشون فکر میکنن، اما من تا دم صبح رویا می بافم و از لذتشون خوابم نمی بره. دلم نمیاد چشمامو رو اون لذت و هیجان تصور رویاهام و لرزش دلم ببندم و با خواب، لذت دیدن رویا توو بیداری رو از خودم بگیرم.
این رویابافیا وقتی برات جدی تر میشه که اثرشونو ببینی.
خیلی لذت بخشه که ببینی زندگیت داره شبیه رویاهای گذشته ت میشه.
#آنا_جمشیدی
همه تا نیمه های شب بیدارن و به غصه هاشون فکر میکنن، اما من تا دم صبح رویا می بافم و از لذتشون خوابم نمی بره. دلم نمیاد چشمامو رو اون لذت و هیجان تصور رویاهام و لرزش دلم ببندم و با خواب، لذت دیدن رویا توو بیداری رو از خودم بگیرم.
این رویابافیا وقتی برات جدی تر میشه که اثرشونو ببینی.
خیلی لذت بخشه که ببینی زندگیت داره شبیه رویاهای گذشته ت میشه.
#آنا_جمشیدی
توی زندگی هرکسی فقط یه بار پیش میاد که یکی به اسم کوچیک صدات کنه و تو دلت بخواد هزار بار اسمتُ با صدای اون بشنوی ...💛
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
Photo
"كاش بيشتر دَستت رو گرفته بودم
يا بيشتر نِگاهت ميكردم
كاش بيشتر بهت ميگفتم دوستت دارم
يا خيلي از زندگيم راضي ام
از وقتي تو رو دارم.."
اينها فكرو خيالهاي منن،
تو راه خونه..
وقتي هنوز چند دقيقه هم نشده
كه از تو جدا شدم.
#اميرعلي_ق
يا بيشتر نِگاهت ميكردم
كاش بيشتر بهت ميگفتم دوستت دارم
يا خيلي از زندگيم راضي ام
از وقتي تو رو دارم.."
اينها فكرو خيالهاي منن،
تو راه خونه..
وقتي هنوز چند دقيقه هم نشده
كه از تو جدا شدم.
#اميرعلي_ق
از بدو تولد، عاشق ميشويم..!
از همان روزهاى اول زندگى مان، معشوقه هايى داريم كه به دو دسته تقسيم ميشوند:
"اول خانواده"
"دوم اسباب بازى هايمان"..!
اگر چه عُمرِ اين عشق ها، تا ده، دوازده سالگى ببيشتر نيست، امّا همين مدتِ نه چندان طولانى، عشقِ عميقى داريم..!
بعد از آن، كم كم معشوقه هايمان، جاىِگاهِ خود را از دست مى دهند..!
ديگر به سراغ وسايل بازى دوران كودكى مان نمى رويم..!
خانواده، كم كم نقشش در زندگى مان، كمرنگ ميشود..!
حسِ ديگرى سراغمان مى آيد..! "حسِ هوس و عشق هاى زودگذر" كه در دوره ى حاضر، به رونق پيدا ميشود..!
حسّى كه هر پسر و يا دخترِ سيزده، چهارده ساله، بر اثرِ هوس هاى پوچ، آن را "عشق" مى نامد
؛
چه غريب شده است "عشقِ واقعى"..!
؛
حس هاى زودگذر، ميروند و ميرسيم به دوره اى كه به تدريج حس هاى واقعى تر و تبديل به "عشق" ميشوند..!
فَردى را ميبينيم..! دِل ميدهيم...جانِ مان ميشود..!
و اين داستان، به دو صورت ادامه مى يابد:
"يك اينكه، رابطه بر اساس الگوهاىِ انتخابىِ اشتباهِ دو طرف و عدمِ تفاهم، خاتمه مى يابد"
"دو، رابطه بصورتِ كاملاً عاشقانه ادامه مى يابد"
رابطه ى عاشقانه، حاصلش پيوندى ابدى به نام" ازدواج" ميشود كه شالوده اش را "عشق" تشكيل داده است..!
چند فردِ قدم و نيم قد را در كنارمان خواهيم ديد كه تمامِ زندگى مان ميشوند..!
؛
پير خواهيم شد..! شكسته و كمر خم شده..
فرزندان، هر كدام به گوشه اى رفته اند و با تنها دليلِ زندگى شان، روزها را در اوجِ خوشبختى سپرى ميكنند..!
ما مى مانيم و تنها دليلِ زندگى مان، "همسر".. در خانه اى نُقلى كه بوىِ خورش سبزى هايش، هنوز هم عقل را از سرمان مى پَرانَد..! تنهاىِ تنها..!
"تنهايىِ دونفره با كمى عطرِ يار"
#طاها_رحيميان
از همان روزهاى اول زندگى مان، معشوقه هايى داريم كه به دو دسته تقسيم ميشوند:
"اول خانواده"
"دوم اسباب بازى هايمان"..!
اگر چه عُمرِ اين عشق ها، تا ده، دوازده سالگى ببيشتر نيست، امّا همين مدتِ نه چندان طولانى، عشقِ عميقى داريم..!
بعد از آن، كم كم معشوقه هايمان، جاىِگاهِ خود را از دست مى دهند..!
ديگر به سراغ وسايل بازى دوران كودكى مان نمى رويم..!
خانواده، كم كم نقشش در زندگى مان، كمرنگ ميشود..!
حسِ ديگرى سراغمان مى آيد..! "حسِ هوس و عشق هاى زودگذر" كه در دوره ى حاضر، به رونق پيدا ميشود..!
حسّى كه هر پسر و يا دخترِ سيزده، چهارده ساله، بر اثرِ هوس هاى پوچ، آن را "عشق" مى نامد
؛
چه غريب شده است "عشقِ واقعى"..!
؛
حس هاى زودگذر، ميروند و ميرسيم به دوره اى كه به تدريج حس هاى واقعى تر و تبديل به "عشق" ميشوند..!
فَردى را ميبينيم..! دِل ميدهيم...جانِ مان ميشود..!
و اين داستان، به دو صورت ادامه مى يابد:
"يك اينكه، رابطه بر اساس الگوهاىِ انتخابىِ اشتباهِ دو طرف و عدمِ تفاهم، خاتمه مى يابد"
"دو، رابطه بصورتِ كاملاً عاشقانه ادامه مى يابد"
رابطه ى عاشقانه، حاصلش پيوندى ابدى به نام" ازدواج" ميشود كه شالوده اش را "عشق" تشكيل داده است..!
چند فردِ قدم و نيم قد را در كنارمان خواهيم ديد كه تمامِ زندگى مان ميشوند..!
؛
پير خواهيم شد..! شكسته و كمر خم شده..
فرزندان، هر كدام به گوشه اى رفته اند و با تنها دليلِ زندگى شان، روزها را در اوجِ خوشبختى سپرى ميكنند..!
ما مى مانيم و تنها دليلِ زندگى مان، "همسر".. در خانه اى نُقلى كه بوىِ خورش سبزى هايش، هنوز هم عقل را از سرمان مى پَرانَد..! تنهاىِ تنها..!
"تنهايىِ دونفره با كمى عطرِ يار"
#طاها_رحيميان