۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
Photo
"كاش بيشتر دَستت رو گرفته بودم
يا بيشتر نِگاهت ميكردم
كاش بيشتر بهت ميگفتم دوستت دارم
يا خيلي از زندگيم راضي ام
از وقتي تو رو دارم.."
اينها فكرو خيالهاي منن،
تو راه خونه..
وقتي هنوز چند دقيقه هم نشده
كه از تو جدا شدم.
#اميرعلي_ق
يا بيشتر نِگاهت ميكردم
كاش بيشتر بهت ميگفتم دوستت دارم
يا خيلي از زندگيم راضي ام
از وقتي تو رو دارم.."
اينها فكرو خيالهاي منن،
تو راه خونه..
وقتي هنوز چند دقيقه هم نشده
كه از تو جدا شدم.
#اميرعلي_ق
از بدو تولد، عاشق ميشويم..!
از همان روزهاى اول زندگى مان، معشوقه هايى داريم كه به دو دسته تقسيم ميشوند:
"اول خانواده"
"دوم اسباب بازى هايمان"..!
اگر چه عُمرِ اين عشق ها، تا ده، دوازده سالگى ببيشتر نيست، امّا همين مدتِ نه چندان طولانى، عشقِ عميقى داريم..!
بعد از آن، كم كم معشوقه هايمان، جاىِگاهِ خود را از دست مى دهند..!
ديگر به سراغ وسايل بازى دوران كودكى مان نمى رويم..!
خانواده، كم كم نقشش در زندگى مان، كمرنگ ميشود..!
حسِ ديگرى سراغمان مى آيد..! "حسِ هوس و عشق هاى زودگذر" كه در دوره ى حاضر، به رونق پيدا ميشود..!
حسّى كه هر پسر و يا دخترِ سيزده، چهارده ساله، بر اثرِ هوس هاى پوچ، آن را "عشق" مى نامد
؛
چه غريب شده است "عشقِ واقعى"..!
؛
حس هاى زودگذر، ميروند و ميرسيم به دوره اى كه به تدريج حس هاى واقعى تر و تبديل به "عشق" ميشوند..!
فَردى را ميبينيم..! دِل ميدهيم...جانِ مان ميشود..!
و اين داستان، به دو صورت ادامه مى يابد:
"يك اينكه، رابطه بر اساس الگوهاىِ انتخابىِ اشتباهِ دو طرف و عدمِ تفاهم، خاتمه مى يابد"
"دو، رابطه بصورتِ كاملاً عاشقانه ادامه مى يابد"
رابطه ى عاشقانه، حاصلش پيوندى ابدى به نام" ازدواج" ميشود كه شالوده اش را "عشق" تشكيل داده است..!
چند فردِ قدم و نيم قد را در كنارمان خواهيم ديد كه تمامِ زندگى مان ميشوند..!
؛
پير خواهيم شد..! شكسته و كمر خم شده..
فرزندان، هر كدام به گوشه اى رفته اند و با تنها دليلِ زندگى شان، روزها را در اوجِ خوشبختى سپرى ميكنند..!
ما مى مانيم و تنها دليلِ زندگى مان، "همسر".. در خانه اى نُقلى كه بوىِ خورش سبزى هايش، هنوز هم عقل را از سرمان مى پَرانَد..! تنهاىِ تنها..!
"تنهايىِ دونفره با كمى عطرِ يار"
#طاها_رحيميان
از همان روزهاى اول زندگى مان، معشوقه هايى داريم كه به دو دسته تقسيم ميشوند:
"اول خانواده"
"دوم اسباب بازى هايمان"..!
اگر چه عُمرِ اين عشق ها، تا ده، دوازده سالگى ببيشتر نيست، امّا همين مدتِ نه چندان طولانى، عشقِ عميقى داريم..!
بعد از آن، كم كم معشوقه هايمان، جاىِگاهِ خود را از دست مى دهند..!
ديگر به سراغ وسايل بازى دوران كودكى مان نمى رويم..!
خانواده، كم كم نقشش در زندگى مان، كمرنگ ميشود..!
حسِ ديگرى سراغمان مى آيد..! "حسِ هوس و عشق هاى زودگذر" كه در دوره ى حاضر، به رونق پيدا ميشود..!
حسّى كه هر پسر و يا دخترِ سيزده، چهارده ساله، بر اثرِ هوس هاى پوچ، آن را "عشق" مى نامد
؛
چه غريب شده است "عشقِ واقعى"..!
؛
حس هاى زودگذر، ميروند و ميرسيم به دوره اى كه به تدريج حس هاى واقعى تر و تبديل به "عشق" ميشوند..!
فَردى را ميبينيم..! دِل ميدهيم...جانِ مان ميشود..!
و اين داستان، به دو صورت ادامه مى يابد:
"يك اينكه، رابطه بر اساس الگوهاىِ انتخابىِ اشتباهِ دو طرف و عدمِ تفاهم، خاتمه مى يابد"
"دو، رابطه بصورتِ كاملاً عاشقانه ادامه مى يابد"
رابطه ى عاشقانه، حاصلش پيوندى ابدى به نام" ازدواج" ميشود كه شالوده اش را "عشق" تشكيل داده است..!
چند فردِ قدم و نيم قد را در كنارمان خواهيم ديد كه تمامِ زندگى مان ميشوند..!
؛
پير خواهيم شد..! شكسته و كمر خم شده..
فرزندان، هر كدام به گوشه اى رفته اند و با تنها دليلِ زندگى شان، روزها را در اوجِ خوشبختى سپرى ميكنند..!
ما مى مانيم و تنها دليلِ زندگى مان، "همسر".. در خانه اى نُقلى كه بوىِ خورش سبزى هايش، هنوز هم عقل را از سرمان مى پَرانَد..! تنهاىِ تنها..!
"تنهايىِ دونفره با كمى عطرِ يار"
#طاها_رحيميان
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گفتم عاشقت خواهم بود
به حرفم خندیدی
شغلم را از دست تا ابد
درشمار مردگان بودم
از حفره های مرمر گذشتم
تو اما من را پایین کشیدی
بازم داشتی از اعتقاد
تا این که گذاشتی بدانم
این من نیستم که عشق می ورزد
این عشق است که من را تصرف کرده
وقتی تنفر با بسته اش سر برسد
تحویل گرفتن را قدغن می کنی
وقتی زمزمه می کنی تو به قدر کفایت عشق ورزیده ای
دیگر نوبت من است عاشق باشم .....
#لئونارد_کوهن
به حرفم خندیدی
شغلم را از دست تا ابد
درشمار مردگان بودم
از حفره های مرمر گذشتم
تو اما من را پایین کشیدی
بازم داشتی از اعتقاد
تا این که گذاشتی بدانم
این من نیستم که عشق می ورزد
این عشق است که من را تصرف کرده
وقتی تنفر با بسته اش سر برسد
تحویل گرفتن را قدغن می کنی
وقتی زمزمه می کنی تو به قدر کفایت عشق ورزیده ای
دیگر نوبت من است عاشق باشم .....
#لئونارد_کوهن
هر آدمى در زندگيمان
بايد يك بليط داشته باشد و بس
دوست و فاميل و آشنا،هركه ميخواهد باشد
يا ميتواند به موقع خرجش كند و تا آخر كنارمان باشد
يا وقتى سوخت
بايد جا بماند
براى هميشه!
[علي قاضي نظام]
بايد يك بليط داشته باشد و بس
دوست و فاميل و آشنا،هركه ميخواهد باشد
يا ميتواند به موقع خرجش كند و تا آخر كنارمان باشد
يا وقتى سوخت
بايد جا بماند
براى هميشه!
[علي قاضي نظام]
این واپسین فهرست من است
نفس تنگی را نفس می کشم
دوستت دارم
و می گذارم حرکت کنی برای ابد ..
نفس تنگی را نفس می کشم
دوستت دارم
و می گذارم حرکت کنی برای ابد ..
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت !
#حمید_مصدق
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت !
#حمید_مصدق
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار…
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
#فروغ_فرخزاد
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
#فروغ_فرخزاد