گفته بود «میشود»، «میتوانی»، «این هم میگذرد»، و من به طول این مسیر فکر کرده بودم. به چگونگیاش. بله، میگذرد؛ اما گذشتن از یک جادهی سر سبز که در آن نسیم خنکی میوزد کجا و گذشتن از روی یک دریاچه که سطحش یخ بسته و هر لحظه احتمال شکستن یخهایش میرود کجا؟
گذشتن از مسیری که یک ساعته به انتها میرسد کجا و گذشتن از راهی که از فرط طولانی بودن، سفر نام میگیرد کجا؟
میدانستم میگذرد. همین که داشتم رنج میبردم یعنی در سِیرِ این گذشتن قرار گرفته بودم.
گفته بود «قوی باش»، «تنهایی هم میتوانی. باید بتوانی!». فکر کردم آدمی که روی یک دریاچهی یخ قرار گرفته، نه میتواند بایستد، نه میتواند حرکت کند. در هر دو حالت یخ میشکند. تنهایی هم میتواند؟ نه اینکه یک نفر دیگر بیاید روی یخ، کنارش راه برود. معلوم است که اینطور، یخ زودتر و با شدت بیشتری میشکند. ولی یک نفر باید باشد، یک نفر باید از آسمان بیاید که او را از سطح یخ بلند کند و ببرد بگذارد روی یک زمین سفت و صاف. نباید باشد؟
هیچکس به تنهایی از یک آشوب در عمق اقیانوس نجات پیدا نکرده.
#آنا_جمشیدی
گذشتن از مسیری که یک ساعته به انتها میرسد کجا و گذشتن از راهی که از فرط طولانی بودن، سفر نام میگیرد کجا؟
میدانستم میگذرد. همین که داشتم رنج میبردم یعنی در سِیرِ این گذشتن قرار گرفته بودم.
گفته بود «قوی باش»، «تنهایی هم میتوانی. باید بتوانی!». فکر کردم آدمی که روی یک دریاچهی یخ قرار گرفته، نه میتواند بایستد، نه میتواند حرکت کند. در هر دو حالت یخ میشکند. تنهایی هم میتواند؟ نه اینکه یک نفر دیگر بیاید روی یخ، کنارش راه برود. معلوم است که اینطور، یخ زودتر و با شدت بیشتری میشکند. ولی یک نفر باید باشد، یک نفر باید از آسمان بیاید که او را از سطح یخ بلند کند و ببرد بگذارد روی یک زمین سفت و صاف. نباید باشد؟
هیچکس به تنهایی از یک آشوب در عمق اقیانوس نجات پیدا نکرده.
#آنا_جمشیدی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حالا من چون میدونم شما چه آدم با تناسب اندام و روی فرم و مناسبی هستی و بابت هر تیکه شیرینی خامه ای سی بار دراز نشست میری که خدای نکرده نکنه گرمی از وزن ایده آلت دور بشی، میخوام یه مثال ورزشی برات بزنم.
توی سری آ ی ایتالیا یه تیم تازه وارد هست به اسم بِنِوِنتو. اینا به اندازه ی تعداد سالهای زندگی شما توی لیگ برتر ایتالیا بازی کردن و باختن. یعنی تقریبا 18 بار. چون شما همیشه هرکس راجع به سنت سوال میپرسه، یه اخم ریز میکنی و میگی:«حدود هجده نوزده»، که البته فقط من میدونم شما داری دروغ میگی. اونا حالا به غیر از یه بازی تموم بازیای دیگشونو باختن. کلی سرکوفت شنیدن، کلی ریشخند شدن، طرفداری هم ندارن، اونا حتی خودشونم طرفدار خودشون نیستن. هیچکس بازنده هارو دوست نداره، چون زمین برخلاف نظر کیهان شناسا دور خورشید نمیگرده، زمین دقیقا حول یه محور بزرگِ پر از بی رحمی و ناعدالتیه که میگرده. توی هفته ی سیزدهم، بعد از شکست سیزدهم، وقتی که متوجه شدن به اندازه ی تموم تیمای اروپایی تو زندگیشون باختن، مدیرعامل بِنِوِنتو توی کنفرانس مطبوعاتیش گفت:«از اینجا به بعد دیگه فقط میخوایم از سری آ لذت ببریم». بازیکنای بِنِوِنتو الان غمگین ترین آدمای روی زمینن. چون حتما توی رختکن سرمربی هم انقدر بهشون گفته شما یه مشت کودن بازنده اید، که اونا هم واقعا باورشون شده فقط به دنیا اومدن که ببازن. اونا بازی پشت بازی میبازن نه فقط بخاطر اینکه ضعیفن، که البته هستن، ولی بیشتر بخاطر اینکه عادت کردن به باختن. و من چون کاملا میدونم که شما اینروزا بدجوری کوه دردی، اینه که میخوام بهت بگم:«بباز، اما به باختن عادت نکن. چون وقتی بهش عادت کنی، یه روز انقدر پشت سر هم میبازی و میبازی و میبازی، که مثل ترن هوایی ای که از اون بالا ول میشه پایین، میبینی دیگه هیچ کاری ازت بر نمیاد و فقط باید سرجات بشینی و اگه میتونی از سقوطت لذت ببری».
توی سری آ ی ایتالیا یه تیم تازه وارد هست به اسم بِنِوِنتو. اینا به اندازه ی تعداد سالهای زندگی شما توی لیگ برتر ایتالیا بازی کردن و باختن. یعنی تقریبا 18 بار. چون شما همیشه هرکس راجع به سنت سوال میپرسه، یه اخم ریز میکنی و میگی:«حدود هجده نوزده»، که البته فقط من میدونم شما داری دروغ میگی. اونا حالا به غیر از یه بازی تموم بازیای دیگشونو باختن. کلی سرکوفت شنیدن، کلی ریشخند شدن، طرفداری هم ندارن، اونا حتی خودشونم طرفدار خودشون نیستن. هیچکس بازنده هارو دوست نداره، چون زمین برخلاف نظر کیهان شناسا دور خورشید نمیگرده، زمین دقیقا حول یه محور بزرگِ پر از بی رحمی و ناعدالتیه که میگرده. توی هفته ی سیزدهم، بعد از شکست سیزدهم، وقتی که متوجه شدن به اندازه ی تموم تیمای اروپایی تو زندگیشون باختن، مدیرعامل بِنِوِنتو توی کنفرانس مطبوعاتیش گفت:«از اینجا به بعد دیگه فقط میخوایم از سری آ لذت ببریم». بازیکنای بِنِوِنتو الان غمگین ترین آدمای روی زمینن. چون حتما توی رختکن سرمربی هم انقدر بهشون گفته شما یه مشت کودن بازنده اید، که اونا هم واقعا باورشون شده فقط به دنیا اومدن که ببازن. اونا بازی پشت بازی میبازن نه فقط بخاطر اینکه ضعیفن، که البته هستن، ولی بیشتر بخاطر اینکه عادت کردن به باختن. و من چون کاملا میدونم که شما اینروزا بدجوری کوه دردی، اینه که میخوام بهت بگم:«بباز، اما به باختن عادت نکن. چون وقتی بهش عادت کنی، یه روز انقدر پشت سر هم میبازی و میبازی و میبازی، که مثل ترن هوایی ای که از اون بالا ول میشه پایین، میبینی دیگه هیچ کاری ازت بر نمیاد و فقط باید سرجات بشینی و اگه میتونی از سقوطت لذت ببری».
ﻃﻮﺑﺎ ﺧﺎﻧﻢ ﮐﻪ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ...
«ﻫﻤﻪ» ﮔﻔﺘﻨﺪ ﭼﻬﻠﻢ ﻧﺸﺪﻩ، ﺣﺴﯿﻦ ﺁﻗﺎ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﯾﮏ ﺯﻥ ﺩﯾﮕﺮ میگیرد. ﺳﻪ ﻣﺎﻩ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﺣﺴﯿﻦ ﺁﻗﺎ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺮﻭﺩ ﯾﮏ ﺯﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﮕﯿﺮﺩ، ﻫﺮ ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ میرفت ﺳﺮ ﺧﺎﮎ!
ﻣﺎﻩ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﺧﻮﺍﻫﺮﺵ ﺁﺳﺘﯿﻦ ﺯﺩ ﺑﺎﻻ ﮐﻪ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ ﻭ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭﻫﺎ ﺳﺮﮔﺮﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ. ﺧﯿﻠﯽ وقت نمیکنند ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺮﺳﻨﺪ. ﻃﻠﻌﺖ ﺧﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺗﻮﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ ﻧﺸﺎﻥ ﺣﺴﯿﻦ ﺁﻗﺎ ﺩﺍﺩ. ﺣﺴﯿﻦ ﺁﻗﺎ ﮐﻪ ﺑﺮﺁﺷﻔﺖ، «ﻫﻤﻪ» ﮔﻔﺘﻨﺪ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﮐﻪ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺯﻧﺶ ﭘُﺮ میشود! ﺣﺴﯿﻦ ﺁﻗﺎ ﺩﺍﺩ ﺯﺩ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺯﻧﻢ ﺭﺍ ﻫﯿﭻ ﺯﻧﯽ نمیتواند ﭘﺮ ﮐﻨﺪ. ﺗﻮﯼ ﺍﺗﺎﻗﺶ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻢ ﮐﻮﺑﯿﺪ. «ﻫﻤﻪ » ﮔﻔﺘﻨﺪ ﯾﮏ ﻣﺪﺗﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎﺷﺪ، ﻣﺠﺒﻮﺭ میشود ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺯﻧﺶ ﺭﺍ ﭘﺮ ﮐﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﺯﻥ میخواهد!
ﺣﺴﯿﻦ ﺁﻗﺎ ﻭﻟﯽ ﻫﺮ ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ میرفت ﺳﺮ ﺧﺎک. ﺳﺎﻝ ﺯﻧﺶ ﻫﻢ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﺣﺴﯿﻦ ﺁﻗﺎ ﺯﻥ ﻧﮕﺮﻓﺖ. «ﻫﻤﻪ» ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺩﯾﮕﺮ ﺣﺴﯿﻦ ﺁﻗﺎ ﺯﻥ میگیرد! ﺳﺎﻝ ﺩﻭﻡ ﻭ ﺳﻮﻡ ﻫﻢ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﺣﺴﯿﻦ ﺁﻗﺎ ﺯﻥ ﻧﮕﺮﻓﺖ! ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﯾﮑﯽ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ میداد ﺣﺴﯿﻦ ﺁﻗﺎ ﺯﻥ ﺑﮕﯿﺮﺩ، ﺣﺴﯿﻦ ﺁﻗﺎ میگفت: ﺁﻧﻤﻮﻗﻊ ﮐﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺍﺣﺘﯿﺎﺝ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ ﺭﺍ ﻧﮑﺮﺩﻡ، ﺣﺎﻻ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺁﺏ ﻭ ﮔﻞ ﺩﺭﺁﻣﺪه اﻧﺪ. ﺣﺮﻓﯽ ﺍﺯ ﺍﺣﺘﯿﺎﺝ ﺧﻮﺩﺵ نمیزد! ﺩﺧﺘﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﻮﻫﺮ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻫﻢ ﺯﻥ، ﺍﻣﺎ ﻭﻋﺪﻩ ﯼ ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﻫﺎ ﺳﺮ ﺟﺎﯾﺶ ﺑﻮﺩ. « ﻫﻤﻪ » ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺩﯾﮕﺮ ﮐﺴﯽ ﺗﻮﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ، ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻫﻢ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ، ﺩﯾﮕﺮ ﻭﻗﺘﺶ ﺍﺳﺖ، ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﻃﻮﺑﺎ ﺧﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﭘﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.
ﺣﺴﯿﻦ ﺁﻗﺎ ﻭﻟﯽ ﺳﻤﻌﮏ ﻻﺯﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺩﯾﮕﺮ ﮔﻮﺵ ﻫﺎﯾﺶ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ «ﻫﻤﻪ » ﺭﺍ نمیشنید!
ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺣﺴﯿﻦ ﺁﻗﺎ ﻣُﺮﺩ.
ﺗﻮﯼ ﻭﺳﺎﯾﻠﺶ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﭼﯿﺰﯼ میگشتند! ﭼﺸﻤﺸﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﺧﻄﯽ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺭﻭﯼ ﻃﺎﻗﭽﻪ، ﺩﺧﺘﺮﺵ ﮔﻔﺖ ﺧﻂ ﺑﺎﺑﺎﺳﺖ! ﺍﻭﻝ ﺻﻔﺤﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ:
«ﻫﺮ ﭼﯿﺰ ﮐﻪ ﻣﺎﻝ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ،
ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ «ﺗﻮ» ﺑﺎﺷﺪ...
ﺁﺧﺮ ﺟﺎﯼِ ﺧﺎﻟﯽِ ﺗﻮﯼِ ﺩﻝ،
ﻣﺜﻞ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﺗﻮﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ
ﯾﮏ ﻣُﺸﺖ ﮐﺎﻫﮕﻞ ﭘﺮ ﺷﻮﺩ!
ﻫﺰﺍﺭ ﻧﻔﺮ ﻫﻢ ﺑﺮﻭﻧﺪ ﻭ ﺑﯿﺎﯾﻨﺪ،
ﺁﻥ ﺩﻝ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺩﻝ نمیشود...
«ﻫﻤﻪ» ﮔﻔﺘﻨﺪ ﭼﻬﻠﻢ ﻧﺸﺪﻩ، ﺣﺴﯿﻦ ﺁﻗﺎ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﯾﮏ ﺯﻥ ﺩﯾﮕﺮ میگیرد. ﺳﻪ ﻣﺎﻩ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﺣﺴﯿﻦ ﺁﻗﺎ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺮﻭﺩ ﯾﮏ ﺯﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﮕﯿﺮﺩ، ﻫﺮ ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ میرفت ﺳﺮ ﺧﺎﮎ!
ﻣﺎﻩ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﺧﻮﺍﻫﺮﺵ ﺁﺳﺘﯿﻦ ﺯﺩ ﺑﺎﻻ ﮐﻪ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ ﻭ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭﻫﺎ ﺳﺮﮔﺮﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ. ﺧﯿﻠﯽ وقت نمیکنند ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺮﺳﻨﺪ. ﻃﻠﻌﺖ ﺧﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺗﻮﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ ﻧﺸﺎﻥ ﺣﺴﯿﻦ ﺁﻗﺎ ﺩﺍﺩ. ﺣﺴﯿﻦ ﺁﻗﺎ ﮐﻪ ﺑﺮﺁﺷﻔﺖ، «ﻫﻤﻪ» ﮔﻔﺘﻨﺪ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﮐﻪ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺯﻧﺶ ﭘُﺮ میشود! ﺣﺴﯿﻦ ﺁﻗﺎ ﺩﺍﺩ ﺯﺩ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺯﻧﻢ ﺭﺍ ﻫﯿﭻ ﺯﻧﯽ نمیتواند ﭘﺮ ﮐﻨﺪ. ﺗﻮﯼ ﺍﺗﺎﻗﺶ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻢ ﮐﻮﺑﯿﺪ. «ﻫﻤﻪ » ﮔﻔﺘﻨﺪ ﯾﮏ ﻣﺪﺗﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎﺷﺪ، ﻣﺠﺒﻮﺭ میشود ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺯﻧﺶ ﺭﺍ ﭘﺮ ﮐﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﺯﻥ میخواهد!
ﺣﺴﯿﻦ ﺁﻗﺎ ﻭﻟﯽ ﻫﺮ ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ میرفت ﺳﺮ ﺧﺎک. ﺳﺎﻝ ﺯﻧﺶ ﻫﻢ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﺣﺴﯿﻦ ﺁﻗﺎ ﺯﻥ ﻧﮕﺮﻓﺖ. «ﻫﻤﻪ» ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺩﯾﮕﺮ ﺣﺴﯿﻦ ﺁﻗﺎ ﺯﻥ میگیرد! ﺳﺎﻝ ﺩﻭﻡ ﻭ ﺳﻮﻡ ﻫﻢ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﺣﺴﯿﻦ ﺁﻗﺎ ﺯﻥ ﻧﮕﺮﻓﺖ! ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﯾﮑﯽ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ میداد ﺣﺴﯿﻦ ﺁﻗﺎ ﺯﻥ ﺑﮕﯿﺮﺩ، ﺣﺴﯿﻦ ﺁﻗﺎ میگفت: ﺁﻧﻤﻮﻗﻊ ﮐﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺍﺣﺘﯿﺎﺝ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ ﺭﺍ ﻧﮑﺮﺩﻡ، ﺣﺎﻻ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺁﺏ ﻭ ﮔﻞ ﺩﺭﺁﻣﺪه اﻧﺪ. ﺣﺮﻓﯽ ﺍﺯ ﺍﺣﺘﯿﺎﺝ ﺧﻮﺩﺵ نمیزد! ﺩﺧﺘﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﻮﻫﺮ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻫﻢ ﺯﻥ، ﺍﻣﺎ ﻭﻋﺪﻩ ﯼ ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﻫﺎ ﺳﺮ ﺟﺎﯾﺶ ﺑﻮﺩ. « ﻫﻤﻪ » ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺩﯾﮕﺮ ﮐﺴﯽ ﺗﻮﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ، ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻫﻢ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ، ﺩﯾﮕﺮ ﻭﻗﺘﺶ ﺍﺳﺖ، ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﻃﻮﺑﺎ ﺧﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﭘﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ.
ﺣﺴﯿﻦ ﺁﻗﺎ ﻭﻟﯽ ﺳﻤﻌﮏ ﻻﺯﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺩﯾﮕﺮ ﮔﻮﺵ ﻫﺎﯾﺶ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ «ﻫﻤﻪ » ﺭﺍ نمیشنید!
ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺣﺴﯿﻦ ﺁﻗﺎ ﻣُﺮﺩ.
ﺗﻮﯼ ﻭﺳﺎﯾﻠﺶ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﭼﯿﺰﯼ میگشتند! ﭼﺸﻤﺸﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﮐﺘﺎﺏ ﺧﻄﯽ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺭﻭﯼ ﻃﺎﻗﭽﻪ، ﺩﺧﺘﺮﺵ ﮔﻔﺖ ﺧﻂ ﺑﺎﺑﺎﺳﺖ! ﺍﻭﻝ ﺻﻔﺤﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ:
«ﻫﺮ ﭼﯿﺰ ﮐﻪ ﻣﺎﻝ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ،
ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ «ﺗﻮ» ﺑﺎﺷﺪ...
ﺁﺧﺮ ﺟﺎﯼِ ﺧﺎﻟﯽِ ﺗﻮﯼِ ﺩﻝ،
ﻣﺜﻞ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﺗﻮﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ
ﯾﮏ ﻣُﺸﺖ ﮐﺎﻫﮕﻞ ﭘﺮ ﺷﻮﺩ!
ﻫﺰﺍﺭ ﻧﻔﺮ ﻫﻢ ﺑﺮﻭﻧﺪ ﻭ ﺑﯿﺎﯾﻨﺪ،
ﺁﻥ ﺩﻝ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺩﻝ نمیشود...
بعضی وقتا با خودم فک میکنم اونقد آدم خوشبختی نیستم که یکی از ته ته قلبش، از اعماق وجودش عاشقم باشه و دوسم داشته باشه:/
آدمیزاد هرچقدر هم لاف بزنه که دوس داره تنها و آزاد باشه،بازم ته دلش یکیو میخاد که دستشو بگیره و پشتش بهش گرم باشه..
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
- چرا انقد خودتو اذیت میکنی این نشد یکی دیگه..دو روز نشده فراموشش میکنی این همه آدم بابا ! + اون فرق داشت واسم.. اولینم بود اولین کسی بود که حس کردم واقعا دوسش دارم ازتهِ تهِ دلم.. اولین کسی بود که بهش گفتم "دوست دارم" اولین کسی بود که وقتی دستشو گرفتم قلبم…
اولین عشق .aac
2.5 MB
دوس داشتن رو :
anonymous poll
بیخیال :) ، تو دلت بمونه جاش بهتره ! – 13
👍👍👍👍👍👍👍 59%
باید گفت ، باید ثابت کرد – 9
👍👍👍👍👍 41%
👥 22 people voted so far.
anonymous poll
بیخیال :) ، تو دلت بمونه جاش بهتره ! – 13
👍👍👍👍👍👍👍 59%
باید گفت ، باید ثابت کرد – 9
👍👍👍👍👍 41%
👥 22 people voted so far.
" میدانید میرزا احمد خان نه فقط خوب تار میزند و خوب شعر می گوید، بلكه شكارچی قابلی هم هست، خیلی خوب نشان میزند .
" بعد به من اشاره كرد، من هم بلند شدم و گفتم :
" بله امروز عصر آمدم كه جزوة مدرسه از سیاوش بگیرم ، برای تفریح مدتی به درخت كاج نشانه زدیم ، ولی آن سه قطره خون مال گربه نیست مال مرغ حق است . میدانید كه مرغ حق سه گندم از مال صغیر خورده و هر شب آنقدر ناله میكشد تا سه قطره خون از گلویش بچكد ، و یا اینكه گربه ای قناری همسایه را گرفته بوده و او را با تیر زده اند و از اینجا گذشته است ، حالا صبر كنید تصنیف تازه ای كه در آورده ام بخوانم ، تار را برداشتم و آواز را با ساز جور كرده این اشعار را خواندم :
"دریغا كه بار دگر شام شد ،
"سراپای گیتی سیه فام شد ،
"همه خلق را گاه آرام شد ،
" مگر من ، كه رنج و غمم شد فزون .
" جهان را نباشد خوشی در مزاج ،
" بجز مرگ نبود غمم را علاج ،
"ولیكن در آن گوشه در پای كاج ،
"چكیده است بر خاك سه قطره خون ."
به اینجا كه رسید مادر رخساره با تغیر از اطاق بیرون رفت ، رخساره ابروهایش را بالا كشید و گفت : " این دیوانه است . "
بعد دست سیاوش را گرفت و هر دو قه قه خندیدند و از در بیرون رفتند و در را برویم بستند .
" در حیاط كه رسیدند زیر فانوس من از پشت شیشه پنجره آنها را دیدم كه یكدیگر را در آغوش كشیدند و بوسیدند ."
#سه_قطره_خون
#صادق_هدایت
" بعد به من اشاره كرد، من هم بلند شدم و گفتم :
" بله امروز عصر آمدم كه جزوة مدرسه از سیاوش بگیرم ، برای تفریح مدتی به درخت كاج نشانه زدیم ، ولی آن سه قطره خون مال گربه نیست مال مرغ حق است . میدانید كه مرغ حق سه گندم از مال صغیر خورده و هر شب آنقدر ناله میكشد تا سه قطره خون از گلویش بچكد ، و یا اینكه گربه ای قناری همسایه را گرفته بوده و او را با تیر زده اند و از اینجا گذشته است ، حالا صبر كنید تصنیف تازه ای كه در آورده ام بخوانم ، تار را برداشتم و آواز را با ساز جور كرده این اشعار را خواندم :
"دریغا كه بار دگر شام شد ،
"سراپای گیتی سیه فام شد ،
"همه خلق را گاه آرام شد ،
" مگر من ، كه رنج و غمم شد فزون .
" جهان را نباشد خوشی در مزاج ،
" بجز مرگ نبود غمم را علاج ،
"ولیكن در آن گوشه در پای كاج ،
"چكیده است بر خاك سه قطره خون ."
به اینجا كه رسید مادر رخساره با تغیر از اطاق بیرون رفت ، رخساره ابروهایش را بالا كشید و گفت : " این دیوانه است . "
بعد دست سیاوش را گرفت و هر دو قه قه خندیدند و از در بیرون رفتند و در را برویم بستند .
" در حیاط كه رسیدند زیر فانوس من از پشت شیشه پنجره آنها را دیدم كه یكدیگر را در آغوش كشیدند و بوسیدند ."
#سه_قطره_خون
#صادق_هدایت