Forwarded from ғᴏɴᴅɴᴇssʟɪғᴇ🤍
کسی که بی دلیل دوستت داره...
رو نمیتونی با دلیل و منطق قانع کنی
که فراموشت کنه...
خب؟
رو نمیتونی با دلیل و منطق قانع کنی
که فراموشت کنه...
خب؟
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
Amin Ghobad – Ashegh Shodam
واسه اینکه بتونم تا تو دلِ تو بیام
نمیدونم چجوری از تو اجازه بخوام ...💛
وای ای وای ای وای ای وای
عاشق شدم ^^
نمیدونم چجوری از تو اجازه بخوام ...💛
وای ای وای ای وای ای وای
عاشق شدم ^^
براى دوست داشتنت
حق انتخابى نداشتم ...
دُرست مثل
انتخاب خانواده و مليتم ،
وگرنه كدام زنِ عاقلى
عاشق مردى مى شود كه
دور است ،
دير مى آيد
و
سخت مى گويد
" دوستت دارم ! "
حق انتخابى نداشتم ...
دُرست مثل
انتخاب خانواده و مليتم ،
وگرنه كدام زنِ عاقلى
عاشق مردى مى شود كه
دور است ،
دير مى آيد
و
سخت مى گويد
" دوستت دارم ! "
تو جای من نیستی تا بفهمی داشتن تو چقدر خوب است. جای من نیستی تا بدانی نبودنت چه بحران بزرگیست. اگر جای من بودی دو دستی یکی مثل خودت را میچسبیدی! نمیگذاشتی احدالناسی به تو چپ نگاه کند ... جای من نیستی تا بدانی نگاه از سر شوق تو چقدر زیباست. جای من نیستی تا بدانی وقتی کسی مانند تو دوستت دارد یعنی چه! تو نمیدانی توجه یکی مثل تو را جلب کردن چقدر خوب است...
فقط باید جای من باشی تا بدانی چه میگویم!
فقط باید جای من باشی تا بدانی چه میگویم!
شازده كوچولو پرسيد:
با غم از دست دادنش چطور كنار بيام؟
روباه جواب داد:
اول مطمئن شو كه بدست آورده بوديش
بعد غمگين شو!
بخش عمده ى زندگى ما در توَهُم ميگذرد
توَهُم ِ مالك بودن !
#آنتوان_دوسنت_اگزوپری /شازده_کوچولو
با غم از دست دادنش چطور كنار بيام؟
روباه جواب داد:
اول مطمئن شو كه بدست آورده بوديش
بعد غمگين شو!
بخش عمده ى زندگى ما در توَهُم ميگذرد
توَهُم ِ مالك بودن !
#آنتوان_دوسنت_اگزوپری /شازده_کوچولو
من هنوز معتقدم که دنبال شاهزادهه گشتن راه درستی نیست! به نظر من فرد درست توی زندگی هرکسی اونی نیست که نزدیکترین ادم به معیارهاش باشه .... بلکه اون فردیه که با اومدنش معیارهای ذهنیمون رو تغییر میده ... و خودش میشه یه معیار ثابت !! طوریکه حتی بعد از اون همه ی ادمایی که وارد زندگیمون میشن رو با میزان شباهتشون با اون میسنجیم!
اینطوریه که ادمها گاهی تا ۶۰ سالگی هم دنبال حسی شبیه به ۴۰ سال پیش میگردن ...!
بنابراین اگه یه روزی معیارتو پیدا کردی ... حفظش کن!
( احمق بازی درنیار )
#محیکس
اینطوریه که ادمها گاهی تا ۶۰ سالگی هم دنبال حسی شبیه به ۴۰ سال پیش میگردن ...!
بنابراین اگه یه روزی معیارتو پیدا کردی ... حفظش کن!
( احمق بازی درنیار )
#محیکس
"" و گناه ما این بود که عشق اولشان نبودیم.. برای همین چشمهایمان به نظر زیبا نمیآمد و بدخلقی هایمان روی چشم های کسی جانداشت، برای بودن و ماندنمان زمین را به آسمان ندوختند و هیچ کاری برای ثابت کردن دوستداشتن هایشان انجام ندادند، تار موهایمان قافیهی شعر و غزل نشد و صدایمان تسکینِ درد هایشان.. ما عشق اول نبودیم؛ وگرنه برای دیدنمان لحظه شماری میکردند و برای لمسِ آغوشمان پیش قدم میشدند، تنها نمیماندیم، یادِ یک نفر خودمان را از یادمان نمیبرد، بغض قورت نمیدادیم، اشک هایمان دیده میشد، دوستتدارم هایمان به گوششان میرسید و سهممان میشد خواسته شدن ... ""
#فاطمهجوادی
#فاطمهجوادی
لعنتی را دوست دارم
مثل یڪ استڪان چای ڪمر باریڪ است
نزدیڪش ڪه میشوم...
عطرش مثل دارچین توی سرم میپیچد
توی چشم هایش زل میزنم و دستش را میگیرم
عطر هل، هولم میڪند
و میبوسمش، میبوسمش...
شیرین مثل نبات
پس...
الڪی نیست
خستگی هایم را دور میریزی
معجون زیبای دوست داشتنی ام
مثل یڪ استڪان چای ڪمر باریڪ است
نزدیڪش ڪه میشوم...
عطرش مثل دارچین توی سرم میپیچد
توی چشم هایش زل میزنم و دستش را میگیرم
عطر هل، هولم میڪند
و میبوسمش، میبوسمش...
شیرین مثل نبات
پس...
الڪی نیست
خستگی هایم را دور میریزی
معجون زیبای دوست داشتنی ام
من که دوستت ندارم!
فقط هرگاه صدایت را میشونم بدنم به لرزه میافتد
فقط هربار اسمت را روی گوشیام میبینم قلبم ناخودآگاه تیر میکشد
فقط هربار میخندی از ته دل غمهایم را فراموش میکنم
فقط هربار عکسهایت را میبینم ضربان قلبم بیشتر میشود
معلوم است که دوستت ندارم
مرا چه به دوست داشتن تو!
اصلا تو بگو
کدام یک از کارهایم شبیه آدمهای عاشق میماند؟
فقط هرگاه صدایت را میشونم بدنم به لرزه میافتد
فقط هربار اسمت را روی گوشیام میبینم قلبم ناخودآگاه تیر میکشد
فقط هربار میخندی از ته دل غمهایم را فراموش میکنم
فقط هربار عکسهایت را میبینم ضربان قلبم بیشتر میشود
معلوم است که دوستت ندارم
مرا چه به دوست داشتن تو!
اصلا تو بگو
کدام یک از کارهایم شبیه آدمهای عاشق میماند؟
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آسمون دنیام با تو صافه ...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ژوزه ساراماگو در قصه جزیره ناشناخته :
دوست داشتن، احتمالا بهترین شکلِ مالکیت است، اما مالکیت، بدترین شکلِ دوست داشتن !
دوست داشتن، احتمالا بهترین شکلِ مالکیت است، اما مالکیت، بدترین شکلِ دوست داشتن !
گاهی معنیِ دوست داشتن را با تمامِ وجودت درک میکنی
میفهمی دوست داشتن فقط با داشتن همراه نیست
گاهی باید نداشت
باید دور شد
گاهی باید اول تو گوشی را قطع کنی، باید تو اول بگویی خدانگهدارت..
گاهی باید رها کرد و رفت دیگر پشتِ سرت را برای دیدنِ دست تکان دادنش هم نگاه نکنی..
همه فکر میکنند تنفر است که باعث میشود رهایش کنی
اما فقط من و تو و شاید چند همدردِ دیگر بفهمیم رها کردن گاهی به معنایِ "من دوستت دارم دیوانه، بفهم" است!
میروی یا کاری میکنی که برود
که نباشی یا نباشد
که آرامش داشته باشد
که هولَش داده باشی در عشقِ واقعی
جایی که همیشه و در همه جا آرام باشد
هیچوقت از طولانی شدنِ دلتنگیَش بی حوصله نشود ..
جایی که قلبش را برای عاشقی بیدار کند..
این دوست داشتنها و رها کردن ها را همه نمیتوانند بفهمند
فقط من و تو و شاید چند همدردِ دیگر میفهمیم..
#پگاه_صنیعی
میفهمی دوست داشتن فقط با داشتن همراه نیست
گاهی باید نداشت
باید دور شد
گاهی باید اول تو گوشی را قطع کنی، باید تو اول بگویی خدانگهدارت..
گاهی باید رها کرد و رفت دیگر پشتِ سرت را برای دیدنِ دست تکان دادنش هم نگاه نکنی..
همه فکر میکنند تنفر است که باعث میشود رهایش کنی
اما فقط من و تو و شاید چند همدردِ دیگر بفهمیم رها کردن گاهی به معنایِ "من دوستت دارم دیوانه، بفهم" است!
میروی یا کاری میکنی که برود
که نباشی یا نباشد
که آرامش داشته باشد
که هولَش داده باشی در عشقِ واقعی
جایی که همیشه و در همه جا آرام باشد
هیچوقت از طولانی شدنِ دلتنگیَش بی حوصله نشود ..
جایی که قلبش را برای عاشقی بیدار کند..
این دوست داشتنها و رها کردن ها را همه نمیتوانند بفهمند
فقط من و تو و شاید چند همدردِ دیگر میفهمیم..
#پگاه_صنیعی
Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ (moHix 🍁)
-هيچوقت دوسم داشتي؟
+هميشه
-پس چرا يه جور رفتار كردي كه حس نكنم
+از اينكه مثل قبل شكست بخورم ميترسيدم
+هميشه
-پس چرا يه جور رفتار كردي كه حس نكنم
+از اينكه مثل قبل شكست بخورم ميترسيدم
Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ (moHix 🍁)
بعد ازینکه یکیو تا سر حد مرگ دوس داشتی که دوستت نداشته و نخواستت ، دیگه برات اهمیتی نخواهد داشت بقیه دوستت دارن یا نه! :)
حقايقي از رابطه فروغ فرخزاد و ابراهيم گلستان:
پوران فرخزاد :
گمانم با معرفي اخوان ثالث بود كه فروغ در گلستان فيلم مشغول به كار شد. يك روز فروغ با التهاب و هيجان خاصي به من گفت : با مردي آشنا شدم كه خيلي جالب است . اثر فوق العاده اي روي من گذاشته. محكم و با نفوذ است . بسيار جدي است . اصلا غير از مردهايي كه تا حال شناخته بودم . براي اولين باريست كه از كسي احساس ترس مي كنم . از او حساب مي برم . او خيلي محكم است. و اين مرد كه بعد ها شناختم كسي نبود غير از ابراهيم گلستان . وقتي گلستان در زندگي فروغ جدي شد ، او هر روز آرامتر ، تو دارتر و ساكت تر مي شد. بعد از اينكه ابراهيم گلستان در نزديكي استوديو گلستان خانه اي براي فروغ ساخت من كه تقريبا هر روز ناهار با فروغ بودم ديگر كمتر او را ميديدم . گلستان هر روز براي فروغ مسئله اي جدي تر و عميق تر مي شد . فروغ با همه ي قلبش عاشق گلستان شده بود و براي فروغ گويي جز گلستان هيچ چيز وجود نداشت . اين عشق فروغ رو از سرگرداني ها نجات داده بود . بسيار آرام و ساكت شده بود. از دوستان قديمي اش كاملا كناره گرفت و هر وقت در تهران بود تمام ساعاتش را در استوديو گلستان سپري مي كرد . فروغ براي تهيه فيلمها زياد به مسافرت مي رفت . يادم هست چندي قبل از فاجعه مرگش با گلستان ، سفري به شمال رفتند كه در راه اتومبيلشان تصادف مي كند و گلستان زخمي شد وقتي به تهران بازگشتند فروغ با نگراني و از ته قلبش با جوش و خروش خالصانه اي گفت : ميدوني پوران اگر خدايي نكرده در اين تصادف گلستان مي مرد من حتي يك لحظه هم پس از او زندگي را تحمل نمي كردم و خودم را مي كشتم.
در آن تصادف فروغ هيچ آسيبي نديد و با آنكه گلستان هم آسيب جدي اي نديده بود ، اما فروغ سه روز
را در شور و هيجان و اضطراب تلخي سپري كرد.
فروغ از عشق به گلستان تلخي ها ي زيادي متحمل شد ، او هرگز دوست نداشت جاي خانم گلستان را بگيرد ، از اين رو همراه دست رد به پيشنهاد ازدواج گلستان به سينه مي زد . من خود چند بار شاهد بودم گلستان فروغ را تا در محضر براي عقد برد اما خواهرم فروغ در لحظه هاي آخر بشدت از اين تصميم منصرف مي شد و گلستان را كه تا حد مرگ مي پرستید سخت مي رنجاند.
اگر چه خانم گلستان با آنكه بسيار با تدبير و مهربان بوده و حضور فروغ را در زندگي همسرش كاملا
پذيرفته بود اما بارها و بار ها بشدت باعث رنجاندن فروغ گشته بود . و فروغ همواره از اين عشق و شوريدگي سر خورده و متاسف بود . دختر گلستان در آزار و اذيت فروغ از هيچ كاري دريغ نمي كرد فروغ دختر و پسر گلستان را مي پرستيد . يك روز به من گفت : ” خواهر من آنها را مي پرستم اما اين دختر از من بشدت متنفر است ” پسر گلستان رابطه ي صميمانه اي با فروغ داشت حتي وقي كاوه در لندن بسر مي برد نيز همواره با فروغ مكاتبه مي كرد ، ميان آنها حسن تفاهم كاملي بر خوردار بود.
يك روز بخوبي به ياد دارم براي ديدن فروغ رفتم به استوديو گلستان ، گلستان آنروز ها در سفر اروپاييش
بود . فروغ را بشدت ناراحت و گريان ديدم . چشمانش سرخ و ورم كرده بود . در مقابل اصرار و ناراحتي
هايم گفت :( داشتم در کشوي گلستان به دنبال چيزي مي گشتم كه چند تا كاغذ به دست خط او ديدم
. نامه هايي بود كه در سفر قبلي خطاب به زنش نوشته بود . در اين نامه ها به زنش نوشته است كه
آنچه در زندگي تنها برايش مهم است تنها اوست ، مرا براي سر گرمي و تفنن مي خواهد ، كه من هرگز
در زندگي اش مهم نبوده ام ، و در نامه هايش به زنش اين اطمينان را مي دهد كه : ” كه اين زن براي
من كوچكترين ارزشي ندارد . ” وجود من براي او هيچ هست هر چه هست تنها تويي كه زن من و مادر فرزندانم هستي . ) فروغ مي گفت و با شدت مي گريست . بعد گفت : به محض اينكه گلستان بر گردد
براي هميشه از او جدا خواهد شد .
البته وقتي گلستان برگشت نه تنها از او جدا نشد بلكه رابطه عميق تري بين آنها بوجود آمد بي شك
گلستان براي نوشتن آن چيز ها دلايل قابل قبولي براي فروغ آورده بود . فروغ با گلستان ماند تا يك بار
بر سر عشق گلستان و ناراحتي هاي تلخي كه اين مرد همواره برايش فراهم مي آورد دست به خودكشي بزند. يك جعبه قرص گاردنال را يك جا بلعيد ، حوالي غروب كلفتش متوجه اين مسئله مي شه و او را به بيمارستان البرز مي برند . و قتي من خودم را به بيمارستان مي رسانم فروغ بي هوش بود . پس از آن هر چه كردم او چرا قصد چنين كاري داشت ؟ هرگز يك كلمه در اين رابطه با من حرف نزد ، اما كلفتش گفت : آنروز گلستان به منزل فروغ آمده بود و بشدت با يكديگر به دعوا و مجادله پرداخته بودن و پس از آن بود كه فروغ قرص ها را خورد…
#فروغ_فرخزاد
#ابراهیم_گلستان
پوران فرخزاد :
گمانم با معرفي اخوان ثالث بود كه فروغ در گلستان فيلم مشغول به كار شد. يك روز فروغ با التهاب و هيجان خاصي به من گفت : با مردي آشنا شدم كه خيلي جالب است . اثر فوق العاده اي روي من گذاشته. محكم و با نفوذ است . بسيار جدي است . اصلا غير از مردهايي كه تا حال شناخته بودم . براي اولين باريست كه از كسي احساس ترس مي كنم . از او حساب مي برم . او خيلي محكم است. و اين مرد كه بعد ها شناختم كسي نبود غير از ابراهيم گلستان . وقتي گلستان در زندگي فروغ جدي شد ، او هر روز آرامتر ، تو دارتر و ساكت تر مي شد. بعد از اينكه ابراهيم گلستان در نزديكي استوديو گلستان خانه اي براي فروغ ساخت من كه تقريبا هر روز ناهار با فروغ بودم ديگر كمتر او را ميديدم . گلستان هر روز براي فروغ مسئله اي جدي تر و عميق تر مي شد . فروغ با همه ي قلبش عاشق گلستان شده بود و براي فروغ گويي جز گلستان هيچ چيز وجود نداشت . اين عشق فروغ رو از سرگرداني ها نجات داده بود . بسيار آرام و ساكت شده بود. از دوستان قديمي اش كاملا كناره گرفت و هر وقت در تهران بود تمام ساعاتش را در استوديو گلستان سپري مي كرد . فروغ براي تهيه فيلمها زياد به مسافرت مي رفت . يادم هست چندي قبل از فاجعه مرگش با گلستان ، سفري به شمال رفتند كه در راه اتومبيلشان تصادف مي كند و گلستان زخمي شد وقتي به تهران بازگشتند فروغ با نگراني و از ته قلبش با جوش و خروش خالصانه اي گفت : ميدوني پوران اگر خدايي نكرده در اين تصادف گلستان مي مرد من حتي يك لحظه هم پس از او زندگي را تحمل نمي كردم و خودم را مي كشتم.
در آن تصادف فروغ هيچ آسيبي نديد و با آنكه گلستان هم آسيب جدي اي نديده بود ، اما فروغ سه روز
را در شور و هيجان و اضطراب تلخي سپري كرد.
فروغ از عشق به گلستان تلخي ها ي زيادي متحمل شد ، او هرگز دوست نداشت جاي خانم گلستان را بگيرد ، از اين رو همراه دست رد به پيشنهاد ازدواج گلستان به سينه مي زد . من خود چند بار شاهد بودم گلستان فروغ را تا در محضر براي عقد برد اما خواهرم فروغ در لحظه هاي آخر بشدت از اين تصميم منصرف مي شد و گلستان را كه تا حد مرگ مي پرستید سخت مي رنجاند.
اگر چه خانم گلستان با آنكه بسيار با تدبير و مهربان بوده و حضور فروغ را در زندگي همسرش كاملا
پذيرفته بود اما بارها و بار ها بشدت باعث رنجاندن فروغ گشته بود . و فروغ همواره از اين عشق و شوريدگي سر خورده و متاسف بود . دختر گلستان در آزار و اذيت فروغ از هيچ كاري دريغ نمي كرد فروغ دختر و پسر گلستان را مي پرستيد . يك روز به من گفت : ” خواهر من آنها را مي پرستم اما اين دختر از من بشدت متنفر است ” پسر گلستان رابطه ي صميمانه اي با فروغ داشت حتي وقي كاوه در لندن بسر مي برد نيز همواره با فروغ مكاتبه مي كرد ، ميان آنها حسن تفاهم كاملي بر خوردار بود.
يك روز بخوبي به ياد دارم براي ديدن فروغ رفتم به استوديو گلستان ، گلستان آنروز ها در سفر اروپاييش
بود . فروغ را بشدت ناراحت و گريان ديدم . چشمانش سرخ و ورم كرده بود . در مقابل اصرار و ناراحتي
هايم گفت :( داشتم در کشوي گلستان به دنبال چيزي مي گشتم كه چند تا كاغذ به دست خط او ديدم
. نامه هايي بود كه در سفر قبلي خطاب به زنش نوشته بود . در اين نامه ها به زنش نوشته است كه
آنچه در زندگي تنها برايش مهم است تنها اوست ، مرا براي سر گرمي و تفنن مي خواهد ، كه من هرگز
در زندگي اش مهم نبوده ام ، و در نامه هايش به زنش اين اطمينان را مي دهد كه : ” كه اين زن براي
من كوچكترين ارزشي ندارد . ” وجود من براي او هيچ هست هر چه هست تنها تويي كه زن من و مادر فرزندانم هستي . ) فروغ مي گفت و با شدت مي گريست . بعد گفت : به محض اينكه گلستان بر گردد
براي هميشه از او جدا خواهد شد .
البته وقتي گلستان برگشت نه تنها از او جدا نشد بلكه رابطه عميق تري بين آنها بوجود آمد بي شك
گلستان براي نوشتن آن چيز ها دلايل قابل قبولي براي فروغ آورده بود . فروغ با گلستان ماند تا يك بار
بر سر عشق گلستان و ناراحتي هاي تلخي كه اين مرد همواره برايش فراهم مي آورد دست به خودكشي بزند. يك جعبه قرص گاردنال را يك جا بلعيد ، حوالي غروب كلفتش متوجه اين مسئله مي شه و او را به بيمارستان البرز مي برند . و قتي من خودم را به بيمارستان مي رسانم فروغ بي هوش بود . پس از آن هر چه كردم او چرا قصد چنين كاري داشت ؟ هرگز يك كلمه در اين رابطه با من حرف نزد ، اما كلفتش گفت : آنروز گلستان به منزل فروغ آمده بود و بشدت با يكديگر به دعوا و مجادله پرداخته بودن و پس از آن بود كه فروغ قرص ها را خورد…
#فروغ_فرخزاد
#ابراهیم_گلستان