۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
چه باید باشم
تا تو دوستم داشته باشی؟
نویسنده؟
شاعر؟
نه!
ترجیح میدهم شعر باشم
تو شعرها را
بیشتر از شاعرانشان دوست داری...
وقتی دلگیر و غمگینم بیشتر پیشم بمون و سعی کن درکم کنی ، حتی اگه بلد نیستی ...
وگرنه وقتایی که خوشحال و روبراهم خودمم بلدم تنهایی دیوونه بازی دربیارم ،
اگه تو شادیام هستی ، تو غمامم باش.
اینه که به بودنت ارزش میده!
چشمانم را میبندم
در رویاهایم غرقِ تو میشوم...
و این تنها جایی است
که هنوز از آن نرفته ای...!

#پریسا_فراهانی
عشق اقیانوسِ آرامی
که می گفتی نبود؛
قایقم را در مسیرِ
آبشار انداختی...!

#سجاد_سامانى
از این به بعد ساده میگویم حرف‌هایم را ؛
مثلا میگویم " دوستت دارم .." به جای اینکه بگویم دلم در دامِ نگاهت افتاد ..
مثلا میگویم " دلم برایت تنگ شده .." به جای اینکه بگویم دلم شَب تا صبح، صبح تا شب سُراغت را میگیرد ..
از این به بعد داستان همین است .. رک و راست حرفهایم را میشنوی ..
" تو حرف‌هایِ شاعرانه‌ام را به خودت نمیگیری! "

#پگاه_صنیعی
پدرم رانندهٔ کامیون بود. هر وقت پا به راه بود، موقع خداحافظی یکی می‌خواباند زیرِ گوشم و بعد مرا می‌بوسید. می‌گفت دردش که بیاید کمتر دلش برایم تنگ می‌شود. مادرم می‌گفت: «پس چرا بوسش می‌کنی؟» و پدر پریشان می‌شد: «آخر دلم برایش تکه‌تکه می‌شود، ولی چاره‌ای ندارم، باید بروم.»

عباس معروفی
آدمهای صبور یکباره ترکتان میکنند
آن هم وقتی که سخت مشغول اولويت هاي غير از آنها هستيد!
با یک لبخند سرد برای همیشه میروند
و جای خالیشان برای همیشه یخ میبندد...
آدم هایی که صبورهستند شاید بودنشان خیلی معلوم نشود اما نبودنشان زجر اور است ...

نیلوفر رضایی
میدونی ایزابل حس خفگی فقط برای دریا نیست
فقط برای اتاق گاز گرفته نیست
خفگی واقعی مال حرف هاست؛ مال کلمه هاست
آدم ها خیلی‌هاشون تو حرف‌های نگفته‌شون غرق میشن
این خفگی نمیکشتت
اما زندگیت رو ازت میگیره
حرف بزن
حرف زدن یعنی زندگی

پويان اوحدى 💛
Hear my ROAR.
به هرچیز بدی که فکر کنی سرت میاد اما امکان نداره به هرچیز خوبی که فکر کنی برات پیش بیاد.
#قانون_مورفی
من دلم میخواد الان برم و همه چیو بالا بیارم،کل زندگیمو
اونقدر که بی حال بشم،
بعد یکی موهامو با کشم که افتاده زمین ببنده،
بیارتم تو خونه،
صورتمو با دستمال پاک کنه و بخوابونتم رو تخت،
پتو بکشه تا زیر گردنم
و دستمو بگیره...
من سرد باشم
از ترس از تنهایی
و دستاش گرمم کنه...
من دلم میخواد یکی بلدم باشه،
که بدونه من بعد از بالا آوردن همه چی
به حرفای خوب نیاز دارم،
که بهم بگه من حتی تو اوج مریضیم خوشگلم،
بهم بگه که فردا میبره منو میگردونه،
که فرداش واقعا منو ببره بگردونه،
تو ماشین صندلی رو برام بخوابونه و ناراحت نشه که روم بهش نیست،
که کل مسیر حرف نزنه،
که بدونه حالا باید فقط ابی پلی کنه
فقط و فقط....
من بعد از بالا آوردن همه زندگیم
نیاز دارم که یکی بلدم باشه
میفهمی؟
بلدم...
از هيژده تا بيست و پنج سالگيم، موقع فوت كردن شمع تولدم اونو آرزو مي كردم. خودش مي دونست ولي مي گفت برآورده شدن آرزوها اونقدرا هم ساده نيست كه بشيني، چشمات رو ببندي و يه چيزي رو فوت كني تا عملي شه. از اون به بعد ديگه هيچي رو آرزو نكردم...من حتي آخر نمازام، يا وقتي قرآن ميخوندم هم از خدا مي خواستمش. اينم مي دونستا، ولي مي گفت نمي شه توقع داشت كه با خوندن چندتا آيه خدا خواستتو گوش بده. من باورم شده بود كه خدا هيچوقت آرزوهامو برآورده نميكنه! ولي بحث اين حرفا نبود، اون قلبش منو نمي خواست. به هر بهونه اي بود مي خواست بهش نرسم. يه جايي بهونه هاش اونقدر زياد شد كه واقعا رسيدنم بهش ممكن نبود. ٧ سال پيش، يادمه اوايل پاييز بود، من رو به يه قهوه مهمون كرد و بهم فهموند كه مال من نيست، ٧سال پيش، دقيقا وسط جوونيم! من بيست و شيش سالم بود و اون سي سال! از من بزرگتر بود ولي انگاري عقل توي كلش نبود! ٧ سال پيش راهمونو از هم جدا كرديم و اون زندگيشو كنار يكي ديگه ادامه داد، يكي كه به حساب انتخاب معقولانش بود! چند روز پيش توي ايستگاه مترو ديدمش! واقعا انتظارشو نداشتم. عادت به ديدنش توي واقعيت از سرم افتاده بود...شكمش اومده بود بالا، معلوم بود يه خبراييه! بچه دوست داشت...به زور اشكامو نگه داشته بودم. رفتم جلوتر...زل زده بودم بهش...نگاهش ديگه اون شادابي سابق رو نداشت. موهاش و ابروهاش رو رنگ كرده بود و اين سنش رو بالاتر نشون مي داد. من هيچوقت اين رنگ مو رو دوست نداشتم...موهاي حالت دار خرمايي خودش بيشتر بهش ميومد...دنبال اون حلقه اي مي گشتم كه نامزدش ٧ سال پيش بهش داده بود...اما توي دستش نديدم. كنار چشماش يه ذره چروك شده بود و خط هاي اخم پيشونيش واضح تر...زمان چه كارايي با آدم مي كنه! قاعدتا اگه اين چندسال رو من كنارش بودم متوجه ي اين همه تغييرات نمي شدم. رفتم جلوتر...بالاخره چشمش من رو ديد! خشكش زد! دهنش رو باز كرد تا حرفي بزنه اما نتونست! مترو رسيد اما هيچ كدوممون تكون نخورديم! رفتم جلوتر...آروم گفت: "سلام"
دلم براي صداش تنگ شده بود. نمي دوني شنيدن صداي معشوقت اون هم بعد اين همه سال چه حسي داره. حس عجيبيه، دلم نمي خواد كسي تجربه كنه. دوباره گفت: "چقدر عوض شدي...!"
نميتونستم صحبت كنم، دلم مي خواست اون حرف بزنه، به اندازه ي تمام اين ٧ سال...
ادامه داد: "موهات سفيد شده، تو هنوز خيلي جووني!"
نمي دونست جووني من همون وقتي كه رفت تموم شد.
يه لبخند زدم و گفتم: "بياين بشينيم"
جا خورد! فكر نمي كرد هنوز هم اينطوري باهاش صحبت كنم...خيلي حرفا زديم، فهميدم كه توي اين ٧ سال، خيلي بهش سخت گذشته و قصد جدايي از همسرش رو داره. واقعا ناراحت شدم چون از ته دلم خوشبختيش رو مي خواستم. شمارمو بهش دادم و گفتم اگر وكيل خواستين بهم بگين. موقع خداحافظي بهم گفت: "آخر نمازات، منو هم دعا كن."
نمي دونست خيلي وقته ديگه نه نمازي مي خونم و نه دعا مي كنم...منم در جواب بهش گفتم: "ميدونين كه دعاهاي من هيچوقت نمي گيره، نمي شه توقع داشت كه با گفتن چندتا كلمه خدا خواستمو گوش بده!"
خنديد اما ته دلش رو غم گرفت. نمي دونم، شايد مي شد حتي پشيموني رو توي چشماش ديد...راستش اون روز اولين روزي بود كه ديگه نگران خودش نبودم...نگران اون بچه اي بودم كه توي شکمشه...
بدست آوردنت
مثل آب کردن سنگ بود
شایدم سخت‌تر.
من سختیشو به جون خریدم
اما آخرش خودم آب شدم...
فک کن ، فک کن همش یه خواب بوده
خواب خوبه
تویه خواب هیشکس از پیشه اونی که دوسش داره نمیره.‌‌‌..💛
اوایل فک نمیکردم اینجوری بشه
فک نمیکردم
دوست داشتنه معمولیش
جنس ِ عشق به خودش بگیره ...
فک میکردم
معمولی پیش میره
معمولی میمونیم
معمولی ادامه میدیم ...
اما این خاصیته پاییزه
وسطش یا آدما دل از هم میبَرن
یا از هم دل میکنَن ...
منو تو فصل دلدادگی فک کنم دل دادیم به هم ...
همش به این فک میکردم که این دوست داشتن از کی شروع شد
یهو چشم باز کردم دیدم از همونجایی که رو هر حرفت دو سه روزی میموندمو هی به تک تک ِ حرفات فکر میکردم ...
یهو به خودمون اومدیم و دیدیم از اون همه فاصله و حسِ ساده
چیزی نمونده
یهو دیدیم دوتا دیوونه کنار هم آروم شدن ...
یهو دیدیم رویای ِ معمولی ما
شده دنیای ِ واقعیمون ...
چیکار کردی با دنیای معمولیم
کدوم حرفت تو کدوم روز بود ؟! که دلمو یه جوری بُرد که دیگه از اون حس معمولی هیچی نموند ،
جز یه حس ِ باورنکردنی به اسمه
عشق، تو کدوم یکی از حرفات بهم گفتی دوسم داری
تو کدومش ؟!
بهترین
قسمتش این بود
که پرده ها را کشیدم
و زنگ در را با پارچه‌ های کهنه پوشاندم
تلفن را توی یخچال گذاشتم
و سه روز تمام
در تخت خواب ماندم
و بهتر از همه این بود
که کسی اصلا
دلش برایم تنگ نشد
هیچ کس...

چارلز بوکوفسکي
در حقیقت آدمی،
در یک سکانس از زندگی اش
گیر میکند!
و بعد دیگر مهم نیست که تا
کجا پیش می رود،
تا هر جایی که برود
تا هر جایی
بازهم با یک چشم برهم زدن
برمیگردد به
همان سکانس،
همان سال
همان روز
همان ساعت
همان لحظه..
و پیر شدن انسان
از همین لحظه شروع می شود ...

- پویان اوحدی
مردم از عطر لباس هایم می‌فهمند
که‌ عشق‌ من‌ تویی‌.
از عطر تنم‌ درمی یابند که‌ با تو بوده‌ ام.
از بازوی‌ به خواب رفته ام پی می برند
که‌ زیر سر تو بوده‌ است‌.
نمی‌توانم‌ پنهان‌ کنم‌
از نوشته‌های‌ منورم‌ می‌فهمند
که‌ برای‌ تو نوشته‌ام
در شعف‌ گام‌هایم‌ شوق‌ دیدارِ تو را در می یابند.
در سبزینه‌ی‌ لبانم‌ نشان‌ بوسه‌های‌ تو را پیدا می‌کنند.
چگونه‌ می‌خواهی‌ داستان‌ عاشقانه‌مان‌ را
از حافظه‌ی‌ گنجشکان‌ پاک‌ کنی‌
و نگذاری‌ خاطراتشان‌ را منتشر کنند.

#نزار_قبانی
نمیدونم کجایِ راه و اشتباه رفتم که تهش شد این . کدوم کارِ غلطو انجام دادم که منفور شدم ، از چشمش افتادم ،اون حسِ قشنگی که بهم داشت تبدیل شد به "برو تا ازت متنفر نشدم "

ما آدما خیلی وقتا از رو دوس داشتنِ زیاد ‌، یه سری کارا رو انجام میدیم که ناخواسته باعث ناراحت شدنِ عزیز ترین کسامون میشه ، دستِ خودمونم نیستا ولی خب ، یه سری حرفا واقعا میشکنه آدمو، ترک میندازه رو قلبت ، احساستو خدشه دار میکنه ، فک میکنی تموم کارا و تموم احساسی که بود بینتون تبدیل به تنفر شده و قلبشو تبدیل به سنگ کرده.
#محیکس