۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
Photo
می خواهم خیال کنم آنکه دوستش داری منم
همانکه برایش شعر می گویی
که دلتنگِ آغوشش می شوی
که...
دیگر تابِ دلتنگی ات را ندارم
تابِ غصه هایت را
بگذار خیال کنم آنکه دوستش داری منم
آنوقت آمده ام
برای هر دومان چای دارچین ریخته ام
تو سرت را میان آغوشِ من جا کرده ای
و تمام بغض زنانه ات را ...
بگذاراین معامله بین خودمان بماند
تمامِ شهر خوابند
قرارمان کنار شمعدانی های خیال من
اشکهایت برای من
بگذار شانه های من از آنِ تو باشد
تو فقط بیا
تمامِ بغض هایت را به قیمتِ جان خریدارم
لبخندت را گران تر می خرم
آن وقت تمامش را یکجا به نامِ خودت می زنم
تو فقط
بگذار خیال کنم
آنکه دوستش داری
منم!
همانکه برایش شعر می گویی
که دلتنگِ آغوشش می شوی
که...
دیگر تابِ دلتنگی ات را ندارم
تابِ غصه هایت را
بگذار خیال کنم آنکه دوستش داری منم
آنوقت آمده ام
برای هر دومان چای دارچین ریخته ام
تو سرت را میان آغوشِ من جا کرده ای
و تمام بغض زنانه ات را ...
بگذاراین معامله بین خودمان بماند
تمامِ شهر خوابند
قرارمان کنار شمعدانی های خیال من
اشکهایت برای من
بگذار شانه های من از آنِ تو باشد
تو فقط بیا
تمامِ بغض هایت را به قیمتِ جان خریدارم
لبخندت را گران تر می خرم
آن وقت تمامش را یکجا به نامِ خودت می زنم
تو فقط
بگذار خیال کنم
آنکه دوستش داری
منم!
دلی هست، نفسی هست اما دیدم که جانم میرود. *.*
زنی که در حال گریه کردن بگه " اصلا دوست ندارم "
بیشتر از زنی دوست داره که در حال خندیدن بگه "خیلی دوست دارم"
بیشتر از زنی دوست داره که در حال خندیدن بگه "خیلی دوست دارم"
زنها
وقتِ دلگيرى از دنيا
هر چه بپرسى
مى گويند
هیچی...مهم نيست، مى گذرد
اين يعنى
هيچ جا نرو
كنارم بشين،
دوباره بپرس،
دوباره پرسيدن هايت حالم را خوب مى كند...
#فريد_صارمى
وقتِ دلگيرى از دنيا
هر چه بپرسى
مى گويند
هیچی...مهم نيست، مى گذرد
اين يعنى
هيچ جا نرو
كنارم بشين،
دوباره بپرس،
دوباره پرسيدن هايت حالم را خوب مى كند...
#فريد_صارمى
ادم بايد برود ، وقتى تلاش كني كه بماني وقتي تلاش كني كه بماند منفور ميشوي.
ميشوي مادري كه صلاح كودكش را ميخواهد اما كودك كه نميفهمد . ميشوي خدايي كه بنده ي كافرش را با لبخند نگاه ميكند و بنده اصلا نميداند كه او هست.
وقتي زياد باشي دل را ميزني كسي كه دلزده باشد ديگر تورا نميبيند. اصلا تلاش ميكند كه تورا نبيند ، حالا تو هي سعي كن سر راهش قرار بگيري ، سر حرف را باز كني.
اخر سر تو ميماني و بغض هاي ناگفته اي كه نشد براي هيچ كس باز شوند.
بعد هم كه گذشت ، ماهها كه گذشت وقتي كه ديگر جنين نوپاي حوصله ي زندگي ات داشت يواش يواش درون مغزت ضربان ميگرفت سر و كله اش پيدا ميشود و دوباره سقط افكارت ، دوباره اشك هاي شبانه و دوباره تكرار مكررات.
ولي با اين حال هنوز با گونه هاي خيس از اب و چشم هايي منتظر براي يك لحظه بودنت ، براي شايد يك لحظه ديدن ان برق چشم هايت ، چشم هايت ، چشم هايت ...
"من خداي تو نيستم اما تو عزيز كافر مني"
#الف_مست
ميشوي مادري كه صلاح كودكش را ميخواهد اما كودك كه نميفهمد . ميشوي خدايي كه بنده ي كافرش را با لبخند نگاه ميكند و بنده اصلا نميداند كه او هست.
وقتي زياد باشي دل را ميزني كسي كه دلزده باشد ديگر تورا نميبيند. اصلا تلاش ميكند كه تورا نبيند ، حالا تو هي سعي كن سر راهش قرار بگيري ، سر حرف را باز كني.
اخر سر تو ميماني و بغض هاي ناگفته اي كه نشد براي هيچ كس باز شوند.
بعد هم كه گذشت ، ماهها كه گذشت وقتي كه ديگر جنين نوپاي حوصله ي زندگي ات داشت يواش يواش درون مغزت ضربان ميگرفت سر و كله اش پيدا ميشود و دوباره سقط افكارت ، دوباره اشك هاي شبانه و دوباره تكرار مكررات.
ولي با اين حال هنوز با گونه هاي خيس از اب و چشم هايي منتظر براي يك لحظه بودنت ، براي شايد يك لحظه ديدن ان برق چشم هايت ، چشم هايت ، چشم هايت ...
"من خداي تو نيستم اما تو عزيز كافر مني"
#الف_مست
میان این روز ابری
من تو را صدا زدم.
من ترا میان جهان صدا خواهم کرد .
و چشم براه صدایت خواهم ماند
و در این دره تنهایی تو آب روان باش
و زمزمه کن.... من خواهم شنید...
[ سهراب سپهری ]
من تو را صدا زدم.
من ترا میان جهان صدا خواهم کرد .
و چشم براه صدایت خواهم ماند
و در این دره تنهایی تو آب روان باش
و زمزمه کن.... من خواهم شنید...
[ سهراب سپهری ]
بودنش را میخواهی؟ که چه؟
وقتی حواسش جای دیگریست
دلش را میخواهی برای چه؟
آزادش کن!
بگذار پر بزند برود
پرنده ای که قدر صاحبش را نداند
همان بهتر که رها شود!
بگذار برود نفسی تازه کند
با همنوعان خودش، با آدم های دیگر
با هوایی دیگر...
بالاخره یکروز دلش میگیرد!
دلش هوای تو را میکند!
دلش آرزوی همان قفس تنگ قلبت را میکند؛ آن وقت خودش به جایگاه اصلیش برمیگردد...
به حرف من اعتماد کن و یکبار پرنده ی درون قلبت را رهایش کن
اگر دلش با دلت انس گرفته باشد برمیگردد...
شک نکن!
رمیصا رستگار
وقتی حواسش جای دیگریست
دلش را میخواهی برای چه؟
آزادش کن!
بگذار پر بزند برود
پرنده ای که قدر صاحبش را نداند
همان بهتر که رها شود!
بگذار برود نفسی تازه کند
با همنوعان خودش، با آدم های دیگر
با هوایی دیگر...
بالاخره یکروز دلش میگیرد!
دلش هوای تو را میکند!
دلش آرزوی همان قفس تنگ قلبت را میکند؛ آن وقت خودش به جایگاه اصلیش برمیگردد...
به حرف من اعتماد کن و یکبار پرنده ی درون قلبت را رهایش کن
اگر دلش با دلت انس گرفته باشد برمیگردد...
شک نکن!
رمیصا رستگار
جمعه بهانه است ...
این مائیم ؛
که هر بار ...
دلِ لامذهبمان می گیرد ... !
این مائیم ؛
که هر بار ...
دلِ لامذهبمان می گیرد ... !
براى "اتفاق خوب" زندگى ات منتظر باش
هر قدر كه لازم است!
اصلاً هر روز خودت را براى اتفاق افتادنش آماده كن و هر لحظه دنبالش بگرد!
روزى نرسد كه اتفاق خوبت،لابه لاى مشكلات و مسائل روزمره گم شود و ديگر هرچه بگردى پيدايش نكنى..
يا اين كه
هى بيايد پشت پنجره ى اتاقت
هى بنشيند روى يقه ى پيراهنت
هى خودش را روى ميز كارَت برقصاند
و تو ناديده اش بگيرى!
و بعد ها در آلبوم هاى جوانى ات به دنبال يافتن اثرى از "اتفاق خوب" به چشم هايت توى عكس ها خيره شوى و...!
نكند كه دير شود
نكند كه فكر كنى اتفاق نمى افتد..!
زندگى پر از اتفاق هاى خوب ريز ريز است
فقط بايد نگاهشان كنى
#مژده_خردمندان
هر قدر كه لازم است!
اصلاً هر روز خودت را براى اتفاق افتادنش آماده كن و هر لحظه دنبالش بگرد!
روزى نرسد كه اتفاق خوبت،لابه لاى مشكلات و مسائل روزمره گم شود و ديگر هرچه بگردى پيدايش نكنى..
يا اين كه
هى بيايد پشت پنجره ى اتاقت
هى بنشيند روى يقه ى پيراهنت
هى خودش را روى ميز كارَت برقصاند
و تو ناديده اش بگيرى!
و بعد ها در آلبوم هاى جوانى ات به دنبال يافتن اثرى از "اتفاق خوب" به چشم هايت توى عكس ها خيره شوى و...!
نكند كه دير شود
نكند كه فكر كنى اتفاق نمى افتد..!
زندگى پر از اتفاق هاى خوب ريز ريز است
فقط بايد نگاهشان كنى
#مژده_خردمندان
مراقب آدمهایی باشید که پا به پای شما آمدن را بلدند
برای همه کوه غرورند و برای شما احساسی ترین آدم ممکن می شوند
کسی که حال بدتان را از عوض شدن حالت چشمانتان میفهمد و تمام دغدغه اش خوب شدن شماست
این آدمها رفتن بلد نیستند
حتی وقتی تلخی ببینند ذره ذره آب شدن کنارتان را به رفتن ترجیح میدهند
اگر زخمی شدید و خواستید آدم قبل نباشید و سرد وسنگی شوید با همه
با این آدمها مثل خودشان باشید
چون اینها مظلوم ترین آدم زندگی هستند که برای همه مرهم بودند ولی آنها به محض خوب شدن یادشان رفت زخم هایشان به دستهای چه کسی خوب شد
وبه راحتی رهایشان کردند. . .
#پریسا_خان_بیگی
برای همه کوه غرورند و برای شما احساسی ترین آدم ممکن می شوند
کسی که حال بدتان را از عوض شدن حالت چشمانتان میفهمد و تمام دغدغه اش خوب شدن شماست
این آدمها رفتن بلد نیستند
حتی وقتی تلخی ببینند ذره ذره آب شدن کنارتان را به رفتن ترجیح میدهند
اگر زخمی شدید و خواستید آدم قبل نباشید و سرد وسنگی شوید با همه
با این آدمها مثل خودشان باشید
چون اینها مظلوم ترین آدم زندگی هستند که برای همه مرهم بودند ولی آنها به محض خوب شدن یادشان رفت زخم هایشان به دستهای چه کسی خوب شد
وبه راحتی رهایشان کردند. . .
#پریسا_خان_بیگی
سالها بعد تو را برای نوههایم تعریف میکنم..!
بدونِ کم و کاستی .. هر چه بود و نبود را برایشان میگویم
به نوهی دختریم میگویم :
- "مادر اونقدر مهرش به دلم بود که اسمشو گذاشتم واسه داییت! "
ميدانم که نوهی پسریَم میپرسد " مادر بزرگ واسه همینه هر وقت بابامو صدا میزنی میگی قربونِ اسمت برم؟"
لبخند میزنم و جوابش را نمیدهم ..
آخر رویَم نمیشود از قربان صدقه رفتنهایم برایت جلوی نوههای قد و نیم قدم بگویم ..!
بعدهها عکسهایت را نشانشان میدهم ..
آنها هم میگویند :
- " چقدر چهرش با جوونیای پدر بزرگ فرق داره "
+ " آره مادر. این یکی شرق بود اون یکی غرب .. آدما شبیه هم نیستن . نمیشه کسی رو پیدا کنی که جای اون یکی رو واست بگیره! نمیتونی آدما رو بذاری جای هم! جای بقیه یا پاشونو میزنه یا دلشونو! نمیشه مادر نمیشه .. "
آخ که چقدر بگویم برایشان از عاشقانههایمان ..
از آن وقتهایی برایشان میگویم که برایِ هم شعر میخواندیم و میخندیدیم !
از آغوشهایمان که همیشه برای هم باز بود .. حتی وقتهایی که از هم دور بودیم!
آخ که چقدر حسودیشان میشود به عشق بازیهایمان ..
این را هم میدانم که حتما یکی از نوههایم میپرسد:
- " مادر جون شما که انقدر عاشق هم بودین چطور شد الان فقط خاطراتش واستون موند؟ "
سرم را پایین میاندازم .. هنوز هم همان عادتم را دارم !
نمیتوانم جلوی کسی گریه کنم ..
وگرنه کجا بهتر از شانههای نوههایم برای زار زدنِ دلتنگیهایم ..
چه دستهایی بهتر از دستهای جگر گوشههایم برای پاک کردنِ اشکهایم !
برای سوالش جوابِ قانع کنندهای ندارم ..
فقط میگویم :
+ " نمیدونم چیشد که رفت مادر جون ..
فقط یه روز چشمامو باز کردم دیدم دیگه نیست ..
دیگه ندارمش!
رفت .. بی سر و صدا !
ولی بعده این همه سال هنوز سر و صدای عشقش ولم نمیکنه ..
هنوز مهرش به دلمه مادر ..
هنوز! "
#پگاه_صنیعی
بدونِ کم و کاستی .. هر چه بود و نبود را برایشان میگویم
به نوهی دختریم میگویم :
- "مادر اونقدر مهرش به دلم بود که اسمشو گذاشتم واسه داییت! "
ميدانم که نوهی پسریَم میپرسد " مادر بزرگ واسه همینه هر وقت بابامو صدا میزنی میگی قربونِ اسمت برم؟"
لبخند میزنم و جوابش را نمیدهم ..
آخر رویَم نمیشود از قربان صدقه رفتنهایم برایت جلوی نوههای قد و نیم قدم بگویم ..!
بعدهها عکسهایت را نشانشان میدهم ..
آنها هم میگویند :
- " چقدر چهرش با جوونیای پدر بزرگ فرق داره "
+ " آره مادر. این یکی شرق بود اون یکی غرب .. آدما شبیه هم نیستن . نمیشه کسی رو پیدا کنی که جای اون یکی رو واست بگیره! نمیتونی آدما رو بذاری جای هم! جای بقیه یا پاشونو میزنه یا دلشونو! نمیشه مادر نمیشه .. "
آخ که چقدر بگویم برایشان از عاشقانههایمان ..
از آن وقتهایی برایشان میگویم که برایِ هم شعر میخواندیم و میخندیدیم !
از آغوشهایمان که همیشه برای هم باز بود .. حتی وقتهایی که از هم دور بودیم!
آخ که چقدر حسودیشان میشود به عشق بازیهایمان ..
این را هم میدانم که حتما یکی از نوههایم میپرسد:
- " مادر جون شما که انقدر عاشق هم بودین چطور شد الان فقط خاطراتش واستون موند؟ "
سرم را پایین میاندازم .. هنوز هم همان عادتم را دارم !
نمیتوانم جلوی کسی گریه کنم ..
وگرنه کجا بهتر از شانههای نوههایم برای زار زدنِ دلتنگیهایم ..
چه دستهایی بهتر از دستهای جگر گوشههایم برای پاک کردنِ اشکهایم !
برای سوالش جوابِ قانع کنندهای ندارم ..
فقط میگویم :
+ " نمیدونم چیشد که رفت مادر جون ..
فقط یه روز چشمامو باز کردم دیدم دیگه نیست ..
دیگه ندارمش!
رفت .. بی سر و صدا !
ولی بعده این همه سال هنوز سر و صدای عشقش ولم نمیکنه ..
هنوز مهرش به دلمه مادر ..
هنوز! "
#پگاه_صنیعی
عادت بدی داشت
تا تقی به توقی می خورد می گفت کاری نکن تنهایت بگذارم،کاری نکن برای همیشه از دنیایت بروم!دعوایمان که می شد انگار واجب بود روزه ی سکوت بگیرد،سر هر چیز کوچک یک قرن فاصله می گرفت و تمام راههایی که ممکن بود به او برسم را با اخم می بست...
نمیدانم می دانست یا نه ولی هر وقت می گفت تنهایم می گذارد قلبم از کار می افتاد و همه چیز را تمام شده می دانستم،آنقدر می ترسیدم که صبح تا شب خدا را به هزار لهجه التماس می کردم که رفتن را از سرش بیندازد و شب که می شد تا آبی کمرنگ آسمان،کابوس تنهایی ام را می دیدم.
آنقدر گفت...آنقدر ترساند...آنقدر گریاند که یک شب جانم به لبم رسید .نشستم با خودم گفتم مگررفتن یعنی چه،مگر رفتن همین نیست که آغوشش را به رویت ببندد،مگر رفتن همین نیست که از بغض داغون شوی ولی شانه هایش را برای اشک هایت به نامت نزند...فهمیدم آنقدر مرا از رفتنش ترسانده،آنقدر خودش را از من گرفته که دیگر ترسی برایم نمانده،فهمیدم خیلی وقت است خودم را برای نداشتنش آماده کرده ام،فهمیدم خیلی وقت است که از دلم رفته است
تا تقی به توقی می خورد می گفت کاری نکن تنهایت بگذارم،کاری نکن برای همیشه از دنیایت بروم!دعوایمان که می شد انگار واجب بود روزه ی سکوت بگیرد،سر هر چیز کوچک یک قرن فاصله می گرفت و تمام راههایی که ممکن بود به او برسم را با اخم می بست...
نمیدانم می دانست یا نه ولی هر وقت می گفت تنهایم می گذارد قلبم از کار می افتاد و همه چیز را تمام شده می دانستم،آنقدر می ترسیدم که صبح تا شب خدا را به هزار لهجه التماس می کردم که رفتن را از سرش بیندازد و شب که می شد تا آبی کمرنگ آسمان،کابوس تنهایی ام را می دیدم.
آنقدر گفت...آنقدر ترساند...آنقدر گریاند که یک شب جانم به لبم رسید .نشستم با خودم گفتم مگررفتن یعنی چه،مگر رفتن همین نیست که آغوشش را به رویت ببندد،مگر رفتن همین نیست که از بغض داغون شوی ولی شانه هایش را برای اشک هایت به نامت نزند...فهمیدم آنقدر مرا از رفتنش ترسانده،آنقدر خودش را از من گرفته که دیگر ترسی برایم نمانده،فهمیدم خیلی وقت است خودم را برای نداشتنش آماده کرده ام،فهمیدم خیلی وقت است که از دلم رفته است
به وسعتت
جهانمو
شکنجه زار میکنم
ببین من از هجوم تو
کجا فرار میکنم ؟
من از نگاه کردنت
پرستشو شناختم
#خدا_رو_سجده_میکنم
#از_این_بُتی_که_ساختم
به من بهانه ای بده
که کم شه باورم به تو
به من که هر شب از خودم
پناه میبرم به تو 💛
جهانمو
شکنجه زار میکنم
ببین من از هجوم تو
کجا فرار میکنم ؟
من از نگاه کردنت
پرستشو شناختم
#خدا_رو_سجده_میکنم
#از_این_بُتی_که_ساختم
به من بهانه ای بده
که کم شه باورم به تو
به من که هر شب از خودم
پناه میبرم به تو 💛
کاش ماهیتم تغییر می کرد.
مثلا، به جای لباس کارت بودم و هر روز بغلت می کردم. یا جای صفحه ی مانیتورِ رو به روت که تا سرِ ظُهر به من زل می زدی و بعد، از سرِ خستگی ماگِ چای رو نزدیک لبات می بردی و ای کاش جای اون بودم که تو رو می بوسید، یا جای چای که تو بطنِ تو غلط می خوردم.
اگه عینکت بودم چی میشد؟بازم فراموشم می کردی و دنبالم می گشتی در حالی که روی بینی مردونه ات بودم؟ اگه هنذفریت بودم و مث اون تو گوشات زمزمه می کردم چه خوب میشد مگه نه؟ ای کاش به جای جیب های کاپشنت بودم که دستاتو گرم می کرد و خودش سرد می شد. وقتی میخندیدی،کاش جای لبخندت بودم. کاش همسایه ی دیوار به دیوارتون بودم و هر روز نذر می کردم تا بهت برسم و هر روز آشِ نذری برات می آوردم و هر روز بهت می رسیدم. کاش سیگارت بودم مَرد. کاش به قدرِ اون آرومت می کردم و همیشه تو جیب پیرهنت بودم. شبایی که آهنگ مورد علاقه ات تو اتاقت پخش میشه و لب پنجره وامیستی و به خیابون زل می زنی،کاش همون ترانه بودم. کاش من همه بودم.
کاش "من"، "تُ" بودم ...
مائده زمان
مثلا، به جای لباس کارت بودم و هر روز بغلت می کردم. یا جای صفحه ی مانیتورِ رو به روت که تا سرِ ظُهر به من زل می زدی و بعد، از سرِ خستگی ماگِ چای رو نزدیک لبات می بردی و ای کاش جای اون بودم که تو رو می بوسید، یا جای چای که تو بطنِ تو غلط می خوردم.
اگه عینکت بودم چی میشد؟بازم فراموشم می کردی و دنبالم می گشتی در حالی که روی بینی مردونه ات بودم؟ اگه هنذفریت بودم و مث اون تو گوشات زمزمه می کردم چه خوب میشد مگه نه؟ ای کاش به جای جیب های کاپشنت بودم که دستاتو گرم می کرد و خودش سرد می شد. وقتی میخندیدی،کاش جای لبخندت بودم. کاش همسایه ی دیوار به دیوارتون بودم و هر روز نذر می کردم تا بهت برسم و هر روز آشِ نذری برات می آوردم و هر روز بهت می رسیدم. کاش سیگارت بودم مَرد. کاش به قدرِ اون آرومت می کردم و همیشه تو جیب پیرهنت بودم. شبایی که آهنگ مورد علاقه ات تو اتاقت پخش میشه و لب پنجره وامیستی و به خیابون زل می زنی،کاش همون ترانه بودم. کاش من همه بودم.
کاش "من"، "تُ" بودم ...
مائده زمان