میدانید قربان ، من فکر میکنم دروغ گفتن فقط در راست نگفتن خلاصه نمیشود ، دروغ میتواند گاهی به شکل های دیگری هم در بیاید ، مثل سکوت کردن .
آنقدر زیاد بوده که حسابش از دستام در رفته است ، حساب جاهایی که باید حرف میزدم ، باید دهن باز میکردم ، باید خودم را مبرا میکردم از همهی آن چیزی که داشت به من نسبت داده میشد ، از همه آن چیزی که میشنیدم و میدانستم حتی یک کلمهاش هم درست نیست.
اما در عوض من چه کار کردم قربان ؟ سکوت ! سکوتی مملوء از دروغ !
جایی که گریه داشتم ، خندیدم
جایی که آسمانم ابری بود ، آفتابی شدم
جایی که تنهایی داشت امانم را میبرید ، دور خودم را شلوغ نشان دادم
جایی که باید ناراحت میشدم و راه رفتن در پیش میگرفتم ، ناراحتیام را ریختم درون خودم ، بخشیدم و باز هم ماندم
و در نهایت
جایی که باید میمردم ، اشتباه کردم و زنده ماندم
زنده ماندنی لبریز از دروغ ..
#پویان_اوحدی
آنقدر زیاد بوده که حسابش از دستام در رفته است ، حساب جاهایی که باید حرف میزدم ، باید دهن باز میکردم ، باید خودم را مبرا میکردم از همهی آن چیزی که داشت به من نسبت داده میشد ، از همه آن چیزی که میشنیدم و میدانستم حتی یک کلمهاش هم درست نیست.
اما در عوض من چه کار کردم قربان ؟ سکوت ! سکوتی مملوء از دروغ !
جایی که گریه داشتم ، خندیدم
جایی که آسمانم ابری بود ، آفتابی شدم
جایی که تنهایی داشت امانم را میبرید ، دور خودم را شلوغ نشان دادم
جایی که باید ناراحت میشدم و راه رفتن در پیش میگرفتم ، ناراحتیام را ریختم درون خودم ، بخشیدم و باز هم ماندم
و در نهایت
جایی که باید میمردم ، اشتباه کردم و زنده ماندم
زنده ماندنی لبریز از دروغ ..
#پویان_اوحدی
اگه دیدی کسی با تنهاییش حال میکنه
بدون رازِ قشنگی تو دلش داره ...
بدون رازِ قشنگی تو دلش داره ...
همیشه فکر میکردم وقتی که دلتنگِ یه نفر باشی ، دیدنش باعث میشه که دلتنگیه تموم شه یا حداقل کم تر شه .
ولی کاملا برعکسه !
وقتیکه شدیدا واسه یه نفر دلتنگین و میبیننش ، اون دلتنگیه بی صاحابتون به جایِ کوچیک شدن ، هعی گنده تر میشه ، هعی گنده تر میشه ، اونقد که میرسه زیرِ گلوتونو کلا تغییرِ ماهیت میده ....
#محیکس
خلاصه که چارَش دیدن نیس ، موندنه !
ولی کاملا برعکسه !
وقتیکه شدیدا واسه یه نفر دلتنگین و میبیننش ، اون دلتنگیه بی صاحابتون به جایِ کوچیک شدن ، هعی گنده تر میشه ، هعی گنده تر میشه ، اونقد که میرسه زیرِ گلوتونو کلا تغییرِ ماهیت میده ....
#محیکس
خلاصه که چارَش دیدن نیس ، موندنه !
آقاااا... من نمیدونم عشق چیه اما مطمئنم اینطور نیست که شما بگردی دنبالش؛ عشق اونه که چشاتو وا کنی ببینی جوری دچارش شدی که خودت رو هم فراموش کردی... الکی نگرد انقدر!
در زندگی لحظههایی هست که دلت میخواهد مثل پنیر پیتزا کش بیایند، طولانی! تمام نشود. آنقدر میترسی که هی ساعت گوشی را نگاه میکنی!
مثل وقتهایی که کسی از دست پختت تعریف میکند حتی اگر به ان غذا الرژی داشته باشد
مثل وقتهایی که بوی خاک باران خورده میپیچد توی هوا و دوست داری ریهات اندازهٔ جنگلهای گیلان باشد برای فرو دادن آن همه عطر!
مثل اواره شدن در اغوش کسی که هی دزدانه سرت را میچرخانی تا نیمرخ صورتش را ببینی!
مثل چشیدن مزه شیرین نسکافه از لبهای داغ مردی که حتی وقتی کنارش هستی هم دلتنگی باز امانت را میبرد،
مثل وقتی که از سرما مچاله میشوی در خودت و مثل وقتی که با های نفسهایش تنت داغ داغ میشود
مثل لحظهٔ تمام شدن یک مکالمه تلفنی وقتی هنوز دلت نمیآید گوشی را بگذاری؛ انگار که تهماندهٔ صدایش هنوز توی سیم تلفن هست!
مثل جا خوش کردن یک خون مردگی روی گردنت در یک عصر پاییزی ،
مثل چشمهایی که وادارت میکنند سرت را بیندازی پایین و زمین را نگاه کنی، گویی که مغولی شمشیرش را گذاشته روی گردنت!
مثل خداحافظیها. وقتی که هی دلت نمیآید بروی و میگویی: کاری نداری؟ دیگه خداحافظ، واقعاً خداحافظ!
مثل لحظه هایی که دیرت شده، ترافیک امانت را بریده انگشترت را در انگشت میچرخانی، دستت را میگیرد و تورا به ارامش دعوت میکند
مثل گم شدن ماشینی در پیچ خیابان وقتی که میخواهی تا آخرین لحظه بدرقهاش کنی.
اینها از آن دسته حسرتهای خوشایند زندگی هستند.
من فکر میکنم فقیر کسی نیست که پول ندارد یا کفش پاره میپوشد. فقیر کسی است که در زندگیش از این دست لحظههای کشدار ندارد. همین لحظههایی که وقتی یادشان میفتی، تهش میشود افسوس و کاش تمام نمیشد!
مثل وقتهایی که کسی از دست پختت تعریف میکند حتی اگر به ان غذا الرژی داشته باشد
مثل وقتهایی که بوی خاک باران خورده میپیچد توی هوا و دوست داری ریهات اندازهٔ جنگلهای گیلان باشد برای فرو دادن آن همه عطر!
مثل اواره شدن در اغوش کسی که هی دزدانه سرت را میچرخانی تا نیمرخ صورتش را ببینی!
مثل چشیدن مزه شیرین نسکافه از لبهای داغ مردی که حتی وقتی کنارش هستی هم دلتنگی باز امانت را میبرد،
مثل وقتی که از سرما مچاله میشوی در خودت و مثل وقتی که با های نفسهایش تنت داغ داغ میشود
مثل لحظهٔ تمام شدن یک مکالمه تلفنی وقتی هنوز دلت نمیآید گوشی را بگذاری؛ انگار که تهماندهٔ صدایش هنوز توی سیم تلفن هست!
مثل جا خوش کردن یک خون مردگی روی گردنت در یک عصر پاییزی ،
مثل چشمهایی که وادارت میکنند سرت را بیندازی پایین و زمین را نگاه کنی، گویی که مغولی شمشیرش را گذاشته روی گردنت!
مثل خداحافظیها. وقتی که هی دلت نمیآید بروی و میگویی: کاری نداری؟ دیگه خداحافظ، واقعاً خداحافظ!
مثل لحظه هایی که دیرت شده، ترافیک امانت را بریده انگشترت را در انگشت میچرخانی، دستت را میگیرد و تورا به ارامش دعوت میکند
مثل گم شدن ماشینی در پیچ خیابان وقتی که میخواهی تا آخرین لحظه بدرقهاش کنی.
اینها از آن دسته حسرتهای خوشایند زندگی هستند.
من فکر میکنم فقیر کسی نیست که پول ندارد یا کفش پاره میپوشد. فقیر کسی است که در زندگیش از این دست لحظههای کشدار ندارد. همین لحظههایی که وقتی یادشان میفتی، تهش میشود افسوس و کاش تمام نمیشد!
بچه كه بودم يك روز وسط ماشين بازى، از خدا خواستم خودشو بهم نشون بده.. دستمو از رو ماشينم برداشتم و چشمامو بستم. زمزمه كردم كه "من بهش دست نميزنم تو ببرش جلو" و وقتى چشمام رو باز كردم ماشينم همون جا بود. احساس كردم تا وقتى من تو اتاقم، خدا اينكار رو نميكنه، نميدونم چرا اينطور فكر كردم.. شايد چون خودم آدم خجالتى اي بودم، فكر كردم خدا ام خجالتيه.. پس از اتاق زدم بيرون و در رو بستم. دوباره زمزمه كردم كه "من نميبينمش، تكونش بده، خودتو بهم ثابت كن.." و وقتى در رو باز كردم اون فولكس قرمز رنگ، هنوز همونجا بود.
تو راهى رو شروع كردى كه من چند سال پيش رفتم.. اصلا ميدونم تهش چيه كجاست. منتهى قبول نميكنى، اعتماد نميكنى و مُدام بهم ميگى ثابت كن. من همه ى حرفام به تو از سر عشق بود، تو اما انگار چشماتو بستى.. براى اينكه اين فولكسه تكون بخوره.. وايسادى بيرون
#اميرعلى_ق
تو راهى رو شروع كردى كه من چند سال پيش رفتم.. اصلا ميدونم تهش چيه كجاست. منتهى قبول نميكنى، اعتماد نميكنى و مُدام بهم ميگى ثابت كن. من همه ى حرفام به تو از سر عشق بود، تو اما انگار چشماتو بستى.. براى اينكه اين فولكسه تكون بخوره.. وايسادى بيرون
#اميرعلى_ق
زیبا نیستم اما
زیبا دوستت داشتم !
دیگر هیچکس را مثل من
نخواهی یافت که چنان زیبا
دوستت بدارد ...
#لیلا_مقربی
زیبا دوستت داشتم !
دیگر هیچکس را مثل من
نخواهی یافت که چنان زیبا
دوستت بدارد ...
#لیلا_مقربی
دلم غولِ چراغِ جادو را میخواهد که دست به سینه حاضر شود و بگوید آرزو کن تا برآورده کنم
و من از میان تمام آرزو های دنیا ، بدونِ دلهره از محال بودنت، فقط و فقط "تو" را آرزو کنم.
#مهسا_سجاد
و من از میان تمام آرزو های دنیا ، بدونِ دلهره از محال بودنت، فقط و فقط "تو" را آرزو کنم.
#مهسا_سجاد
کلافه دستی کشیدم به صورتمو نفسمو فوت کردم توی گوشی، صدای هق هقش مثل سوزن انگار یه راست فرو می رفت توی قلبم
"تو نمی فهمی من چه حالی دارم! هیشکی نمی فهمه! کی میتونست قد من عاشق باشه؟! ها؟! بگو کی می تونست!!!"
نگاهمو دوختم به سقف
"حق با توئه، هیشکی نمی تونست، آروم باش فقط تو!"
بند نمی اومد گریه ش، داشتن صدام می کردن، با عجله گفتم:
"بسه دیگه، گریه نکن انقد! الانم پاشو یه آژانس بگیر مستقیم بیا اینجا، تا اون موقع شیفت منم تمومه، میریم یه گوشه می شینیم مفصل حرف می زنیم، خوبه؟!"
سکوتشو تعبیر کردم به رضایت
"من برم سر کارم، منتطرتما، فعلا!"
گوشیو سُر دادم توی جیبم و افکارمو منظم کردم و با عجله رفتم اتاق عملی که هوشبرش بودم.
آخرین بیمارو که تحویل ریکاوری دادم یادم افتاد چقدر خسته م، چقدر روز بدی رو گذروندم و بعد لبخند عمیقی زدم به افکارم، می تونست از اینم بدتر باشه!
صدای زنگ گوشیم که بلند شد حدس زدم رسیده باشه، تا تماس وصل شد گفت:
"پایین توو حیاطم، بیا!"
همین! تا لباس عوض کنم و برم پایین طول کشید.
نشسته بود رو نیمکت و سرشو گرفته بود بین دستاش، اون قدری غرق افکارش بود که نه صدای پامو شنید، نه سلاممو، دستمو که گذاشتم رو شونه ش از جا پرید، رنگش پریده بود، مسلما حال خوشی نداشت.
دستشو با نگرانی گرفتم بین دستمو نشستم کنارش
"خاک به سرم! این چه رنگ و روئیه؟! دستات چرا سرده؟! زده به سرت؟! داری چی به روز خودت میاری به خاطر یه آدم بی لیاقت؟! اصلا رفت که رفت! به جهنم که رفت، مگه قحط آدمه؟! مگه...!"
پرید بین حرفام و با دست اشاره کرد بس کنم
"داشتم می اومدم توو راه یه دختره رو آورده بودن اورژانس، تصادف کرده بود، صورتش له شده بود، تنش له شده بود، داشت خون میچکید ازش رو کاشیا، استخون دستش زده بود بیرون، یه پسره بود خودکشی کرده بود، مادرش! مادرشو ندیدی! داشت از حال می رفت از زور گریه بنده خدا!"
هق زد و با چشمای اشکیش خیره شد به صورت بی تفاوتم
"چه جوری دووم آوردی اینجا؟! چجوری انقدر بی تفاوتی! دل نداری نه؟! احساس نداری تو؟! اصلا شنیدی چی گفتم از اون جهنم؟!"
کمی ازش فاصله گرفتم و تکیه دادم به نیمکت
" اوایل که بیای بیمارستان، حال خوبی نداری، روزا با حس دلسوزی و بیچارگی و درموندگی از این که هیچ کاری از دستت برنمیاد می گذره، شبا با کابوس اتفاقای روز! اولین بار که خون ببینی، جراحی ببینی، ضجه های آدمارو ببینی بالا سر عزیز از دست رفته شون، به احتمال قوی از حال میری!
کار به جایی می رسه که روحت بیمار میشه حتی، اما بعدش با حقیقت رو به رو میشی، تو حق نداری خودتو ببازی، نباید بد شه حالت، حق نداری افسرده شی، نباید احساساتتو به روت بیاری، عوضش باید یاد بگیری قوی باشی و محکم، تا بتونی کمک کنی، بتونی اون دردو به جون بخری، اون قدری قدرت داشته باشی که توی بدترین حالت بتونی لبخند بزنی و دست خونیِ یه آدمو بگیری و باهاش از امید حرف بزنی!
اونایی که از دور می بیننت اسم این حالِتو میذارن عادت، بی تفاوتی، بی دردی، چه می دونم، سنگ دلی!
اما کسی خبر نداره همین آدمای بی تفاوت گاهی وقتا برای این که محکم باشن و پا به پای بیمارشون نزنن زیر گریه چه خون دلی خوردن و چه شبایی که توی خودشون شکستن به خاطر صحنه هایی که توی روز مجبور بودن از کنارش بی تفاوت رد شن!"
هق هقش خفیف تر شده بود و خودش آروم تر انگار
" دلت شکسته؟! عشقت گذاشته رفته؟! بی وفایی دیدی؟! خیانت شده بهت؟! نگاه کن به این آدمایی که میرن و میان، همه شون خسته ن، درد دارن، احتمالا دلشونم شکسته، ولی کجای پیشونی اون مرد نوشته که دیشب زنش سر یه زایمان معمولی از دست رفت یا این زن که تنها کس و کارش پسرش بوده و از داربست افتاده و مُرده کجای پیشونیشو مهر زدن که آی مردم! در جریان باشین، این زن داغ داره!"
از شدت گریه افتاده بود رو دور سکسکه، خنده م گرفت
"دنیا پر از آدمائیه که جا موندن توی یه آدم از گذشته، پر از آدمائیه که شبِ رفتن کسی مُردن و یه عمر به جای زندگی، فقط زنده موندن و لبخند زدن به دور و بریاشون و هیشکیم نفهمیده با هر لبخند یه خراش افتاده رو قلبشون و یه روز از عمرشونو کم کرده!"
توپیدم بهش
"جمع کن خودتو، اینجا نه آخر دنیاست، نه رفتن اون قیامت کبری!
چه بخوای و چه نه، زندگی همینه، یه مشت آدم که یاد گرفتن با درد بسازن و با نبودنا کنار بیان و بلند بخندن و یواشکی گریه کنن! توام سعی کن کنار بیای باهاش که چاره ای نداری جز این."
صداش توو دماغی شده بود
"خودت چی؟! تونستی کنار بیای با رفتن و نبودنش؟!"
نگاهش نکردم
"آره!"
باید می گفتم:
فقط بعد از اون دیگه هیچ فرقی بین خنده و گریه هام نبود...
اما به جاش عمیق تر لبخند زدم!
#طاهره_اباذری_هریس
"تو نمی فهمی من چه حالی دارم! هیشکی نمی فهمه! کی میتونست قد من عاشق باشه؟! ها؟! بگو کی می تونست!!!"
نگاهمو دوختم به سقف
"حق با توئه، هیشکی نمی تونست، آروم باش فقط تو!"
بند نمی اومد گریه ش، داشتن صدام می کردن، با عجله گفتم:
"بسه دیگه، گریه نکن انقد! الانم پاشو یه آژانس بگیر مستقیم بیا اینجا، تا اون موقع شیفت منم تمومه، میریم یه گوشه می شینیم مفصل حرف می زنیم، خوبه؟!"
سکوتشو تعبیر کردم به رضایت
"من برم سر کارم، منتطرتما، فعلا!"
گوشیو سُر دادم توی جیبم و افکارمو منظم کردم و با عجله رفتم اتاق عملی که هوشبرش بودم.
آخرین بیمارو که تحویل ریکاوری دادم یادم افتاد چقدر خسته م، چقدر روز بدی رو گذروندم و بعد لبخند عمیقی زدم به افکارم، می تونست از اینم بدتر باشه!
صدای زنگ گوشیم که بلند شد حدس زدم رسیده باشه، تا تماس وصل شد گفت:
"پایین توو حیاطم، بیا!"
همین! تا لباس عوض کنم و برم پایین طول کشید.
نشسته بود رو نیمکت و سرشو گرفته بود بین دستاش، اون قدری غرق افکارش بود که نه صدای پامو شنید، نه سلاممو، دستمو که گذاشتم رو شونه ش از جا پرید، رنگش پریده بود، مسلما حال خوشی نداشت.
دستشو با نگرانی گرفتم بین دستمو نشستم کنارش
"خاک به سرم! این چه رنگ و روئیه؟! دستات چرا سرده؟! زده به سرت؟! داری چی به روز خودت میاری به خاطر یه آدم بی لیاقت؟! اصلا رفت که رفت! به جهنم که رفت، مگه قحط آدمه؟! مگه...!"
پرید بین حرفام و با دست اشاره کرد بس کنم
"داشتم می اومدم توو راه یه دختره رو آورده بودن اورژانس، تصادف کرده بود، صورتش له شده بود، تنش له شده بود، داشت خون میچکید ازش رو کاشیا، استخون دستش زده بود بیرون، یه پسره بود خودکشی کرده بود، مادرش! مادرشو ندیدی! داشت از حال می رفت از زور گریه بنده خدا!"
هق زد و با چشمای اشکیش خیره شد به صورت بی تفاوتم
"چه جوری دووم آوردی اینجا؟! چجوری انقدر بی تفاوتی! دل نداری نه؟! احساس نداری تو؟! اصلا شنیدی چی گفتم از اون جهنم؟!"
کمی ازش فاصله گرفتم و تکیه دادم به نیمکت
" اوایل که بیای بیمارستان، حال خوبی نداری، روزا با حس دلسوزی و بیچارگی و درموندگی از این که هیچ کاری از دستت برنمیاد می گذره، شبا با کابوس اتفاقای روز! اولین بار که خون ببینی، جراحی ببینی، ضجه های آدمارو ببینی بالا سر عزیز از دست رفته شون، به احتمال قوی از حال میری!
کار به جایی می رسه که روحت بیمار میشه حتی، اما بعدش با حقیقت رو به رو میشی، تو حق نداری خودتو ببازی، نباید بد شه حالت، حق نداری افسرده شی، نباید احساساتتو به روت بیاری، عوضش باید یاد بگیری قوی باشی و محکم، تا بتونی کمک کنی، بتونی اون دردو به جون بخری، اون قدری قدرت داشته باشی که توی بدترین حالت بتونی لبخند بزنی و دست خونیِ یه آدمو بگیری و باهاش از امید حرف بزنی!
اونایی که از دور می بیننت اسم این حالِتو میذارن عادت، بی تفاوتی، بی دردی، چه می دونم، سنگ دلی!
اما کسی خبر نداره همین آدمای بی تفاوت گاهی وقتا برای این که محکم باشن و پا به پای بیمارشون نزنن زیر گریه چه خون دلی خوردن و چه شبایی که توی خودشون شکستن به خاطر صحنه هایی که توی روز مجبور بودن از کنارش بی تفاوت رد شن!"
هق هقش خفیف تر شده بود و خودش آروم تر انگار
" دلت شکسته؟! عشقت گذاشته رفته؟! بی وفایی دیدی؟! خیانت شده بهت؟! نگاه کن به این آدمایی که میرن و میان، همه شون خسته ن، درد دارن، احتمالا دلشونم شکسته، ولی کجای پیشونی اون مرد نوشته که دیشب زنش سر یه زایمان معمولی از دست رفت یا این زن که تنها کس و کارش پسرش بوده و از داربست افتاده و مُرده کجای پیشونیشو مهر زدن که آی مردم! در جریان باشین، این زن داغ داره!"
از شدت گریه افتاده بود رو دور سکسکه، خنده م گرفت
"دنیا پر از آدمائیه که جا موندن توی یه آدم از گذشته، پر از آدمائیه که شبِ رفتن کسی مُردن و یه عمر به جای زندگی، فقط زنده موندن و لبخند زدن به دور و بریاشون و هیشکیم نفهمیده با هر لبخند یه خراش افتاده رو قلبشون و یه روز از عمرشونو کم کرده!"
توپیدم بهش
"جمع کن خودتو، اینجا نه آخر دنیاست، نه رفتن اون قیامت کبری!
چه بخوای و چه نه، زندگی همینه، یه مشت آدم که یاد گرفتن با درد بسازن و با نبودنا کنار بیان و بلند بخندن و یواشکی گریه کنن! توام سعی کن کنار بیای باهاش که چاره ای نداری جز این."
صداش توو دماغی شده بود
"خودت چی؟! تونستی کنار بیای با رفتن و نبودنش؟!"
نگاهش نکردم
"آره!"
باید می گفتم:
فقط بعد از اون دیگه هیچ فرقی بین خنده و گریه هام نبود...
اما به جاش عمیق تر لبخند زدم!
#طاهره_اباذری_هریس
گفت میدونم دوسش داری.
بهترین اولینارو باهاش تجربه کردی
اما اون دیگه نیست
نباید بهش فکر کنی.
چه دلیلی داره که هنوز از اون حرف میزنی
هنوز وقتی از پاتوقش رد میشی کلی ذوق میکنی
هنوز...
یکی از دیوونگی هات و براش تعریف کردم
یه لبخند پهن عمیق نشست رو صورت مثل برفش.
گفتم :
حق میدی براش بمیرم؟
حق میدی تا آخر دنیا منتظرش باشم؟
برخلاف میل باطنیش سرش و محکم به نشونه تایید تکون داد و گفت :
گریه نکن
#دنیا_کاف
بهترین اولینارو باهاش تجربه کردی
اما اون دیگه نیست
نباید بهش فکر کنی.
چه دلیلی داره که هنوز از اون حرف میزنی
هنوز وقتی از پاتوقش رد میشی کلی ذوق میکنی
هنوز...
یکی از دیوونگی هات و براش تعریف کردم
یه لبخند پهن عمیق نشست رو صورت مثل برفش.
گفتم :
حق میدی براش بمیرم؟
حق میدی تا آخر دنیا منتظرش باشم؟
برخلاف میل باطنیش سرش و محکم به نشونه تایید تکون داد و گفت :
گریه نکن
#دنیا_کاف
ببین من دلم میخواد منِ تو باشم
تو چی
دلت مالِ من بودنو نمیخواد؟؟
اصلا بگو ببینم
دلت میاد مالِ من نباشی،
ما مالِ هم که باشیم خیلی خوشگل تریما....🙄
#فاطمه_جوادی
تو چی
دلت مالِ من بودنو نمیخواد؟؟
اصلا بگو ببینم
دلت میاد مالِ من نباشی،
ما مالِ هم که باشیم خیلی خوشگل تریما....🙄
#فاطمه_جوادی
Forwarded from ۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ (moHix 🍁)
چقد خوبه وقتی داری خودخوری میکنی ، لحظه شماری میکنی که حتی اگه شده به طور اتفاقی جایی ببینیش ، چارچشمی حواست هست که رد نشه از کنارت و تو این شانسو از دست بدی که یه دله سیر نگاش کنی ...
یه دفه وقتی که حتی فکرشم نمیکنی و تو بدترین حال و شرایط ممکنی ، زنگ بزنه که باعث شه بعدش ببینیش ، ینی در واقع یه تیر و دو نشون ....
#اتفاق_بیفت همینقد یهویی ، همینقد غیرمنتظره ، همینقد مسحورکننده.
#محیکس
یه دفه وقتی که حتی فکرشم نمیکنی و تو بدترین حال و شرایط ممکنی ، زنگ بزنه که باعث شه بعدش ببینیش ، ینی در واقع یه تیر و دو نشون ....
#اتفاق_بیفت همینقد یهویی ، همینقد غیرمنتظره ، همینقد مسحورکننده.
#محیکس
دوستش دارم چون
گاهی آنقدر به تو شبیه است که شک میکنم
نکند همه چیز را برایش تعریف کرده ای که دارد درست و حسابی نقش تو را برایم بازی میکند که
مرا با تمام پیچیدگی هایم بلد است.
دوستش دارم فقط چون به تو شبیه است
و الا...
بعد تو من آدم عاشق شدن نیستم.
#دنیا_کاف
گاهی آنقدر به تو شبیه است که شک میکنم
نکند همه چیز را برایش تعریف کرده ای که دارد درست و حسابی نقش تو را برایم بازی میکند که
مرا با تمام پیچیدگی هایم بلد است.
دوستش دارم فقط چون به تو شبیه است
و الا...
بعد تو من آدم عاشق شدن نیستم.
#دنیا_کاف
آدمی که یکبار خطا کرده باشد و پاش لغزیده باشد و بعد هم پشیمان شده باشد، مطمئنتر است از آدمی که تا به حال پاش نلغزیده ... این حرف سنگین است ... خودم هم میدانم. خطا نکرده، تازه وقتی خطا کرد و از کارتنِ آکبند در آمد، فلزش معلوم میشود، اما فلزِ خطاکرده رو است، روشن است... مثلِ کفِ دست، کج و معوجِ خطش پیداست.
از آدمِ بی خطا میترسم، از آدمِ دو خطا دوری میکنم، اما پای آدمِ تک خطا میایستم...!
#رضا_امیرخانی
از آدمِ بی خطا میترسم، از آدمِ دو خطا دوری میکنم، اما پای آدمِ تک خطا میایستم...!
#رضا_امیرخانی
"چهگونه نویسنده بزرگی شویم؟"
باید با زنهای زیادی بخوابید.
زنهای زیبا.
و چند شعر عالی عاشقانه بنویسید.
نگران سن و ظهور استعدادهای جدید نباشید.
آبجوی بیشتری بنوشید،
بیشتر و بیشتر.
و حداقل هفتهای یکبار
به مسابقات اسبدوانی بروید،
و در صورت امکان برنده شوید.
اینکه یاد بگیرید برنده شوید کار دشواریست،
چون هر آشغالی میتواند بازندهی خوبی باشد.
"برامس" و "باخ" و همچنین آبجو را فراموش نکنید.
بیش از حد ورزش نکنید.
تا ظهر بخوابید.
از کارتهای اعتباری و پرداخت به موقع هر چیزی اجتناب کنید.
فراموش نکنید که هیچ باسنی بیشتر از پنجاه دلار نمیارزد (در سال 1977).
و اگر توانایی عشقورزی دارید،
اول خودتان را دوست بدارید.
همواره آماده پذیرش شکست کامل باشید،
چه دلیل آن موجه یا غیرموجه باشد ـ
چشیدن زودهنگامِ طعم مرگ لزوما چیز بدی نیست.
از کلیسا، کاباره و موزه دوری کنید،
و مانند عنکبوت، صبور باشید.
زمان، همه چیز را مصلوب میکند،
و به همین صورت، تبعید، شکست، خیانت و هر آشغال دیگری.
با آبجو بمانید.
آبجو خونِ مداوم است.
معشوقِ مدام.
یک ماشینتحریر بزرگ بخرید.
و مادامی که قدمهای آدمها بیرون پنجرهتان
بالا و پایین میرود، محکم تایپ کنید. محکم.
به یک نزاع سنگین تبدیلش کنید.
چون یک گاو خشمگین که تازه رها شده است.
و پیشکسوتهایی که به خوبی جنگیدند را به یاد داشته باشید:
همینگوی، سلین، داستایوفسکی، هَمسان.
اگر گمان میکنید که آنها مانند شما،
در اتاقهای کوچک،
بدون زن،
بدون غذا،
بدون امید،
دیوانه نشدند،
پس هنوز آماده نیستید.
بیشتر آبجو بنوشید،
وقتش میرسد.
اگر نرسید هم اشکالی ندارد.
#چارلز_بوکفسکی
#عشق_سگی_ست_از_جهنم
باید با زنهای زیادی بخوابید.
زنهای زیبا.
و چند شعر عالی عاشقانه بنویسید.
نگران سن و ظهور استعدادهای جدید نباشید.
آبجوی بیشتری بنوشید،
بیشتر و بیشتر.
و حداقل هفتهای یکبار
به مسابقات اسبدوانی بروید،
و در صورت امکان برنده شوید.
اینکه یاد بگیرید برنده شوید کار دشواریست،
چون هر آشغالی میتواند بازندهی خوبی باشد.
"برامس" و "باخ" و همچنین آبجو را فراموش نکنید.
بیش از حد ورزش نکنید.
تا ظهر بخوابید.
از کارتهای اعتباری و پرداخت به موقع هر چیزی اجتناب کنید.
فراموش نکنید که هیچ باسنی بیشتر از پنجاه دلار نمیارزد (در سال 1977).
و اگر توانایی عشقورزی دارید،
اول خودتان را دوست بدارید.
همواره آماده پذیرش شکست کامل باشید،
چه دلیل آن موجه یا غیرموجه باشد ـ
چشیدن زودهنگامِ طعم مرگ لزوما چیز بدی نیست.
از کلیسا، کاباره و موزه دوری کنید،
و مانند عنکبوت، صبور باشید.
زمان، همه چیز را مصلوب میکند،
و به همین صورت، تبعید، شکست، خیانت و هر آشغال دیگری.
با آبجو بمانید.
آبجو خونِ مداوم است.
معشوقِ مدام.
یک ماشینتحریر بزرگ بخرید.
و مادامی که قدمهای آدمها بیرون پنجرهتان
بالا و پایین میرود، محکم تایپ کنید. محکم.
به یک نزاع سنگین تبدیلش کنید.
چون یک گاو خشمگین که تازه رها شده است.
و پیشکسوتهایی که به خوبی جنگیدند را به یاد داشته باشید:
همینگوی، سلین، داستایوفسکی، هَمسان.
اگر گمان میکنید که آنها مانند شما،
در اتاقهای کوچک،
بدون زن،
بدون غذا،
بدون امید،
دیوانه نشدند،
پس هنوز آماده نیستید.
بیشتر آبجو بنوشید،
وقتش میرسد.
اگر نرسید هم اشکالی ندارد.
#چارلز_بوکفسکی
#عشق_سگی_ست_از_جهنم
هميشه يه نفر هست كه شنيدن صداش، مثل گوش دادن به يه آهنگ، میتونه آرومت كنه...
شايد هيچوقت نفهمه چقدر دوستش داری،
شايد هيچوقت نفهمی چقدر دوستش داری..
اما هيچكدوم از اين "هيچوقت ها" مهم نيست...
مهم اينه كه يه نفر باشه تا بهش بگی؛
«از اينجايی كه الان هستم، آخرتری وجود نداره. حرف بزن باهام، میخوام به زندگی برگردم».
#پویا_جمشیدی
شايد هيچوقت نفهمه چقدر دوستش داری،
شايد هيچوقت نفهمی چقدر دوستش داری..
اما هيچكدوم از اين "هيچوقت ها" مهم نيست...
مهم اينه كه يه نفر باشه تا بهش بگی؛
«از اينجايی كه الان هستم، آخرتری وجود نداره. حرف بزن باهام، میخوام به زندگی برگردم».
#پویا_جمشیدی