۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰ – Telegram
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
398 subscribers
5.88K photos
266 videos
37 files
111 links
یک عدد مهندس مکانیک تباه و الکی و فیلمباز و عاشق، با اندکی طبع شاعرانه
+
سرپیکو مردی برای تمام فصول
Download Telegram
و جهنم
تنها جای کسانیست که؛
فهمیدند دوستشان داریم
اما
رفتند....
الباقی را خدا می بخشد!

عاطفه گلریز
تو با نبود من٬ هیچ چیز ازت کم نمیشه و
این زیباترین تشکل دنیاست...
چه عجیب که تو باعث میشی قول هام به خودم رو فراموش کنم.
تو‌ در من پر از حرفهایی هستی که نمیشه زد٬
پر از فاصله و نرسیدن...
و همین هاست که تو رو خواستنی تر میکنن٬
چون من رو رنج میدن.
من از عشق های سرپا و تکراری گریزون ام٬
از داستان هایی که تهشون خوشه٬
چون شبیه زندگی واقعی نیست

من عاشق اون دستاتم که نمیشه گرفت٬
عاشق اون سلیقه ی خوبت که همه دیر میفهمنش.
اینکه نتونم تو رو آرزو کنم٬
نتونم تو رو تصور کنم کنارم٬
اوضاع رو زیباتر میکنه...
اینکه آدمها بخندن بهم وقتی مطمئن میگم انتخابم فلانیه٬
خنده هاشون دال بر زیباییه توئه و
چی بالاتر از این که همه اعتراف کنن
به زیبا بودنت
من عاشق اینم که مثل بقیه ی آدمها هنوز نفهمیده باشمت٬
یعنی بیشتر از تصورم خوب باشی٬
بیشتر از چیزی باشی که نشون میدی
تا غافلگیر شم و بیشتر بنویسمت.
چون نیستی٬
من هربار که تو رو مینویسم نوشته هام قشنگتره...
چون باید انقدر دست به دست بشه تا اتفاقی برسه
به دستت و عشق من به تو اینطور وقتی نیستی٬
دستای یک عالم آدم رو به هم چفت میکنه.
این وسط نمیبخشم
هرکی رو که وسط خوندن حرفام گریش بگیره٬
چون نوشته ی من غمگین نیست٬
شاده٬
خیلی شاده:)
‎از قدیم گفته‌اند: آدمیزاد به همه چیز عادت می‌کند ، لطفاً نپرسید چه جور


#هوشنگ_مرادی_کرمانی
دوست داشتنت
بذر کوچکی است در دلم،
که صبح ھا،
چند شاخه اش،
با ھوای عشق تو
شکوفه می دهند...

#شبنم_نادری
درست وقتی خسته ای و کم آوردی، جایی که دیگه نه چایی و قهوه تاثیری داره و نه انرژی زا...
از راه میرسه و حسابی توی بغلش میچلوندت و صورت مچاله‌تو میگیره بین دستاش و محکمِ محکم میبوسدت...
اینجاست که میفهمی دوپینگای قبل از اون سوتفاهم بوده در واقع!

#طاهره_اباذری_هریس
عاشق هرکه میخواهی بشو جانم
اما فقط...
قراری بگذار تا به او که همدم پیری توست شاعری بیاموزم.
موهای سفید
دستان لرزان
عصای چوبی
کت پشمی
و عینک ته استکانی ات
حیف است شعر نشود.

#دنیا_کاف
تمام بدبختی هام به خاطر یک دختر مو مشکی بود!
من یکی از بزرگترین کشف های تاریخ بشریت را انجام دادم،قرص فراموشی؛
وقتی در خدمت ارتش بودم کشفش کردم،کافی بود یکی از اون قرص ها رو بخوری اون وقت کل حافظت پاک می شد و بعدش، یک زندگی جدید...
به درد سربازهایی می خورد که زندگیشون تو جنگ تباه شده بود!
یک ژنرال تصمیم گرفت واسه اولین بار امتحانش کنه،وقتی اون رو خورد کل حافظش پاک شد.
جز یک چیز؛
یک دختر با موهای مشکی!
مدام از اون و نگاهش حرف می زد، حتی از نگین های روی موهاش می گفت که مثل ستاره ها بودن....
بعضی ها هیچ وقت فراموش نمیشن!
ژنرال پاک دیوانه شد،من رو تبعید کردن به سردترین نقطه زمین، به آنتارکتیکا، هشتاد و نه درجه جنوبی!

از کتاب 'آنتارکتیکا،هشتاد و نه درجه جنوبی
#روزبه_معين
می‌دونی،
مَن از اون آدَمام که وَقتی یکی سَرم داد میزنه،
چه بِخوام چه نَخوام،اشکم سَرازیر میشه ..
ببین رفتنت چه فریاد محکمی بود توو گوشَم،
که هَنوز که هَنوزه ،
وقتی بهت فکر می‌کُنم
بِخوام یا نَخوام ،اشکم سَرازیر میشه ...

#مهدیه_صدر
{ Heaven in her eyes
Hell behind mine }
اینروزا اگه عاشق باشی به چشم نمیای!
اما اگه انقدر سرد و سخت باشی
که جوابِ خداحافظُ با به سلامت جواب بدی عزیز میشی...
انقدر عزیز که تمومِ وقتشون رو صرفِ جآ شدن تو دلت میکنن!
وقتی به سرد بودنت ادامه بدی
براشون میشی بُت و اونا میشن بُت پرست!
زندگیشون میشه سراسر بوی تو...
حالا تو هر چقدر میخوای نباش،
هر چقدر میخوای بد باش!
همه جآ بوتُ گرفته
دیگه فراموش نمیشی،
اما وای به اون روزی که عاشق باشی
هی باید بدویی،
هی باید خودتُ ثابت کنی و
آخرش هم به چشم نیای!
هی باید کنار بیای با دیده نشدن
هی باید تلاش کنی
هی دست و پا بزنی
هی زنده به گور شی
هی بمیری...
هی بمیری!

#المیرا_دهنوی
لعنتی تریننننننن
#محمود_جانِ_سرمدی💛
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
Voice message
گفت؛ اون اصلا نمیدونه دوسش داری
گفتم فدا سرش ، بهتر!
ما که میدونیم دوسش داریم
دلش آروم باشه
ما هیچ :)
رابطه‌ی مغزم با اعضای بدنم اینطوریه که هر شب بهشون میگه بچه‌ها شما بخوابید منتظر من نمونید. یه کاری دارم فعلا بیدارم...
۰Artificial Animals Riding On Neverland ۰
Voice message
هميشه از بقيه مي پرسيدم دلتنگی چه حسيه؟
جواب هاي مختلف و زيادي گرفتم اما هيچ كدوم تداعی کننده‌ی اون بیتابیی که من دربارش شنیده بودم نبودن!
از سوال من خیلی می گذره و حالا خودم به جواب رسیدم، دلتنگی اون حسی نیست که تو جدایی تجربه می کنی.‌
دلتنگی یه عطشه ، حتی وقتی کنارشی له‌له بزنی واسه داشتنش. دلتنگی یعنی وقتی تو چشمام نگاه میکنی میتونم بگم دنیا وایمیسته. دلتنگی حتی غم نیست درده ، اونقدر درد داره كه وقتي به اوج برسه لخته هاي خون و توي سلول به سلول جيگرت حس می کنی.
بهترین حس دلتنگی می دونی کجاست؟ اونجایی که اون دلتنگت نیست ، تو با هوای اون نفس می کشی و اون سودایِ خیالِ روزگارُ با خودش همراه کرده.
میتونم بگم حس دلتنگی مشترک حتی شیرین تر از دوست داشتنه مشترکه، حداقل اون موقعی که دارید می گید" من هوای تورو نفس می کشم" بهتون نمیگه "خیالی بس عبس در دلت جا گرفته ، تو در هوای من نفس کشیده و من جای دگر خو گرفته" 💛

#محیکس
قدیم‌ها یک کارگر عرب داشتم که خیلی می‌فهمید. اسمش قاسم بود. از خوزستان کوبیده بود و آمده بود تهران برای کارگری. اول‌ها ملات سیمان درست می‌کرد و می‌برد وردست اوستا تا دیوار مستراح و حمام را علم کنند. جنم داشت. بعد از چهار ماه شد همه‌کاره‌ی کارگاه. حضور و غیاب کارگرها. کنترل انبار. سفارش خرید. همه چیز. قشنگ حرف می‌زد. دایره‌ی لغات وسیعی داشت. تن صدایش هم خوب بود. شبیه آلن دلون. اما مهمترین خاصیتش همان بود که گفتم. قشنگ حرف می‌زد.

یک بار کارگر مقنی قوچانی‌مان رفت توی یک چاه شش متری که خودش کنده بود. بعد خاک آوار شد روی سرش. قاسم هم پرید به رییس کارگاه خبر داد. رییس کارگاه رنگش شد مثل پنیر لیقوان. حتی یادش رفت زنگ بزند آتش‌نشانی. قاسم موبایل رییس کارگاه را از روی کمرش کشید و خودش زنگ زد. گفت که کارگرمان مانده زیر آوار. خیلی خوب و خلاصه گفت. تهش هم گفت مقنی‌مان دو تا دختر دارد. خودش هم شناسنامه ندارد. اگر بمیرد دست یتیم‌هایش به هیچ جا بند نیست. بعد قاسم رفت سر چاه تا کمک کند برای پس زدن خاک‌ها. خاک که نبود. گِل رس بود و برف یخ‌زده‌ی چهار روز مانده. تا آتش‌نشانی برسد، رسیده بودند به سر مقنی. دقیقا زیر چانه‌اش. هنوز زنده بود. اورژانس‌چی آمد و یک ماسک اکسیژن زد روی دک و پوزش. آتش‌نشان‌ها گفتند چهار ساعت طول می‌کشد تا برسند به مچ پایش و بکشندش بیرون. چهار ساعت برای چاهی که مقنی دو ساعته و یک‌نفره کنده بودش.

بعد هم شروع کردند. همه چیز فراهم بود. آتش‌نشان بود. پرستار بود. چای گرم بود. رییس کارگاه هم بود. فقط امید نبود. مقنی سردش بود و ناامید. قاسم رفت روی برف‌ها کنارش خوابید و شروع کرد خیلی قشنگ و آلن دلونی برایش حرف زد. حرف که نمی‌زد. لاکردار داشت برایش نقاشی می‌کرد . می‌خواست آسمان ابری زمستان دم غروب را آفتابی کند و رنگش کند. می‌خواست امید بدهد. همه می‌دانستند خاک رس و برف چهار روزه چقدر سرد است. مخصوصا اگر قرار باشد چهار ساعت لای آن باشی. دو تا دختر فسقلی هم توی قوچان داشته باشی. بی‌شناسنامه. اما قاسم بی‌شرف کارش را خوب بلد بود. خوب می‌دانست کلمات منبع لایتناهی انرژی و امیدند. اگر درست مصرف‌شان کند. چهارساعت تمام ماند کنار مقنی و ریز ریز دنیای خاکستری و واقعی دور و برش را برایش رنگ کرد. آبی. سبز. قرمز. امید را گاماس گاماس تزریق کرد زیر پوستش. چهار ساعت تمام. مقنی زنده ماند. بیشتر هم به همت قاسم زنده ماند.

آدم‌ها همه توی زندگی یک قاسم می‌خواهند برای خودشان. زندگی از ازل تا ابد خاکستری بوده و هست. فقط این وسط یکی باید باشد که به دروغ هم که شده رنگ بپاشد روی این همه ابر خاکستری. اصلا دروغ خیلی هم چیز بدی نیست. دروغ گاهی وقت‌ها منشا امید است. امید هم منشا ماندگاری. یکی باید باشد که رنگی کند دنیا را. کلمه‌ها را قشنگ مصرف کند . رمز زنده ماندن زیر آوار زندگی فقط کلمات هستند. باید کلمات را قبل از انقضا، درست مصرف کرد. قاسم زندگیمان را پیدا کنیم.
دیشب
بیشتر از همیشه عاشقت بودم
با اینکه دستهایت را نداشتم
و نمیدانم موهایت را برای چه کسی باز کرده بودی
با اینکه نمیدانم دیشب عطرِ تلخی که من برایت گرفته بودم چه کسی را مست کرد
روز عشق چه صیغه ایست!؟
بدونِ تو
تمامِ زندگی ام شب است
شبهای بیداری
شبهای سیگاری
شبهای عشق...
عشقی که نیست
و من چقدر دیشب بیشتر از همیشه عاشقت بودم


#آتووخلیلی