Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
مستر کیتینگ، معلمی عاشق، بی نظیر، شجاع و تدریس کننده ی تفکر مستقل، برای بودن توی چنین جهانی زیادی افسانه ای و کمیابه.
صرف نظر از حضور مادی ایشون -تهوع، ژان پل سارتر- قابلیت یاد گرفتنِ نعره زدن رو دارید -والت ویتمن- در انجمن شاعران مرده.
D. P. S
مدل راه رفتنِ خودت رو پیدا کن، صدایِ خودت رو پیدا کن، و به خاموشی نپیوند؛ قول بده.
سر می گردانم؛ پشت سرم، آن صورت زیبا و خوش آهنگ یکسره در گذشته فرو می رود. کوچک می شود، هنگام افول خود چروکیده می شود، و حالا پایان با آغاز یکی می گردد.
تهوع، ص ۱۱۶
روشنفکران- جلال آل احمد
pov: when u go cinema for crying.
The Last Birthday
آگوست، موعدِ اوجِ وحوش بشر.
فرهنگ آکادمی فرانسه چاپ ۱۹۳۵ می نویسد:
روشن فکر به کسانی گفته می شود که به کار گرفتن فکر و هوش در زندگی ایشان مسلط بر امور دیگر است. به این معنی یک روشن فکر معمولا نقطه ی مقابل کسی است که کار دستی می کند.
روشن فکران- جلال آل احمد
نیاز دارم باهاش برم تئاتر و تایم رقص نور و موزیکال، دزدکی به انحنای صورتش نگاه کنم.
خب خب، دارم اون پژوهش شاق رو شروع می کنم. شاید هم رفتم و همین اطراف دنبال منبعی برای تحصیلِ چرکی ترین شیء این دنیا گشتم و کنارش هم بشینم و درست و حسابی زبان بخونم. خیلی چیز ها از صفحه ی انجام شدنی های ذهنم خط خورده و یک چیز هایی هم اضافه شده، دارم بهینه سازی می کنم مثلا. داشتم قبل از این به این فکر می کردم که داشتن افرادی در کنارت که حداقل باهات موازی پیش برن، موهبته. اما در صورت فقدانشون، خلوت با خودت خیلی مؤثر تره. من حداقل هر یک ساعت ذهنم رفرش می شه و به صورت ۱۸۰ درجه بین آسمون و زمین ملق می زنم، مثلا الان که یکم ذهنم رو بابت کار های پیش رو مرتب کردم و بعدش هم باید برم که مکتوبش کنم و البته که به جاش اینجا دارم تپ تپ تایپش می کنم لااقل مثل یک کیسه گونی برنج نیفتادم روی یک بالشت تا به پشتی ها و دیوار ها و پنجره زل بزنم، الان لااقل مثل یک مرده ی متعفن منتظر یک نعشه کش نیستم. این روز ها توی مسیر کتابخونه من رو ناشناخته ای سرگردون با یک کوله پشتی سنگین می شناسن و همین طور دیگه سعی نمی کنم مسیر ها رو به یاد بسپارم چون توی لایه هشتاد و دوم ناخودآگاهم مستقر شدن. نمی دونم منِ آینده توی کدوم یک از رشته ها به انتظارم نشسته و نمی دونم اگر ستاره ای توی آسمون دارم به کدوم سمت داره حرکت می کنه. صدای بادِ لا به لای برگ های نیمه طلایی و برشته یِ پارکِ بزرگِ اینجا، متمرکزم نمی کنه بل هوش و حواس کندم رو با خودش بین مولکول های نیتروژن جو، حل می کنه. حتی نمی دونم نشستم به انتظار پاییز و گذر ثانیه های تابستون رو لحظه شماری می کنم یا به زمان چسبیدم و با حرکت عقربه ها و روز ها و ماه ها دل سرد و بی حواس تر می شم. این روز ها بیشتر دلم می خواست که توانایی ناکاتا رو در صحبت کردن با گربه ها می داشتم و از زندگی شون می پرسیدم، شاید دوست داشتم که اون ها هم از زندگیم می پرسیدن، اون وقت بهشون می گفتم که از تکرر روز هایی که با چشم هایی ثابت نظاره گر شون هستم، خستم. شاید فقط باید باز هم مردد بشینم به انتظار پاییز و باز هم بچسبم به زمانی که گذرش دل سردم می کنه و به آسمون های شب زل بزنم و دنبال همون ستاره ای بگردم که یک حس غریبی بهم می گه خیلی وقته سکنه ی اقیانوس به شمار میاد. من دلم تنگ می شه برای نوشتن، خیلی هم تنگ می شه، چون این من بین کلمات بزرگ شده و این فاصله روحش رو تیره کرده اما انتظار و سرگردونی مجابش می کنه که با چشم هایی ثابت فقط به پنجره و ستاره ی گم شده نگاه کنه.