Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
Lorn
JJK S02 E16 P.s: Gambareh Gambareh!
JJK S02 E17

P.S1: this episode with a huge different had the greatest excitement of all.
P.S2: Sukuna? slay every fucking one and provide safety just for Megumi-Fushiguru? come on boy! come and cross me!
وقتی خشم جلوی چشم هات رو گرفته و قدرت فکر کردن و به یاد آوردن نداری، لااقل باید مراقب کلماتی که به کار می بری، باشی.
Forwarded from rey’s vignette
“The first step in the development of taste is to be willing to credit your own opinion.”

Hannibal, S03E05
If we live fast, let us die young.
امشب یادداشت های منِ گذشته-از شبِ دوم کریسمسِ ۲۰۲۳- رو می خوندم و متوجه چنان تغییرات عظیمی در تمامی سیستم های مربوط به خودم شدم که تا مدتی قدرت هیچ گونه واکنشی نداشتم. در طول این ۱۱-۱۰ ماه که بیشتر مربوط به ماه های آخره(و همچنان ادامه داره!) سیر صعودی چشمگیری، بدون نیاز به نمودار خطی، به چشمم اومد و این صعود و رشد تماما در درون من رخ داده. یعنی این تغییرات، در شرایط محیطیِ به نسبت ثابت و به همراهِ عبورِ جریانِ زمان، رخ دادند و به طور ناخودآگاهی باعث می شند که بخوام به هدیه ی شب دوم کریسمسِ پارسال رو کنم، براش دست تکون بدم و فریاد بزنم؛ کمتر نگران باش و فقط به خودت و زمان، اعتماد کن.

-۶۰ روز مانده به شبِ دومِ کریسمسِ ۲۰۲۴
مدتی ساکت بود و ادامه داد: همه ی ما کم و بیش نقاب به چهره داریم. چون بدون نقاب نمی تونیم تو این جهان خشن دووم بیاریم. زیر نقاب روح خبیث، چهره ی طبیعی فرشته ای هست و زیر نقاب فرشته، چهره ی روحی خبیث. نمی شه فقط یکی شون رو داشت. ما این طوری ایم. و این کارناواله. شومان می تونست چهره ی آدم ها رو ببینه-نقاب و چهره های واقعی-چون خودش روحی عمیقا پاره پاره داشت، کسی که توی شکاف جان فرسای بین این دو زندگی می کرد.

اول شخص مفرد، ه. موراکامی، ترجمه ی محمد حسین واقف
غَمِت، سر به زیره.
Forwarded from Recherché
به الگو نیاز نداری.
به تصویر ده‌سال آینده‌ات احتیاح داری.
همون تصویر ایده‌آل (و واقع‌گرایانه)‌ از خودت که موفق شده مسیر رو پیش بره و به اهدافش برسه.
موفق و مستقل و خوشحاله(یا حداقل راضیه.)
اون تصویر که توی ذهنت باشه، آدمای دور و بر به چشمت نمیان.
نگاهشون میکنی و میگی: «اعع فلان کاری که کرد چقدر خوبه. منم میخوام وقتی همسنش شدم همینو بلد باشم.»
و اون تصویر رو براساس خواسته‌ات کامل می‌کنی.
بهترین الگو برات، شخصیت ده سال بعدته.
Forwarded from Midnight dove
خواب

این نکات از اندرو هوبرمن( نوروساینتیست) هست :

۱. کارهایی که در بیداری می‌کنیم، تعیین میکنه که چه زمانی به خواب میریم، چقدر سریع خوابمون میبره و روز بعدش حالمون چطوره زمانی که بیدار میشیم.

۲. ریتم سارکیدین ( ۲۴ ساعته) تعیین میکنه که چه زمانی خواب آلود و چه زمان بیداریم، مثل یک ساعت درون بدن ماست که خیلی چیزا مثل مقدار نور و نوع نور تعیین میکنه چه زمانی خواب و چه زمان بیدار باشید

۳. ملاتونین به شما کمک میکنه خوابتون ببره ولی به اینکه خواب بمونید کمک نمیکنه مثلا خیلیا که ملاتونین مصرف میکنن ممکنه ۳ تا ۵ ساعت بعد بیدار بشید و براتون سخت باشه

۴. تنظیم مقدار و ریتم کورتیزول و ملاتونین هست که شما رو بیدار میکنه یا باعث میشه خوابتون ببره، شب ها ملاتونین و صبح ها کورتیزول. و جالبه بدونین قهوه خوردن اول صبح بخاطر مقدار کورتیزول توصیه نمیشه برای همین قهوه صبح رو سعی کنین یک ساعت بعد از بیداری بخورید.

۵. این توصیه برای زمان بیداری شماست، سعی کنین بعد بیداری برید بیرون( حیاط حتی ) و نور خورشید بهتون برسه.
اما تو کشور آلمان کارهای شما به کارمندها گره کور خورده. نفس هم بخواید بکشید وارد یه پروسه بروکراتیک پیچیده میشید و حتی نارضایتی یک نفر از شما کل زندگیتونو میتونه تحت الشعاع قرار بده. اگه میخواید تو آلمان زندگی کنید و موفق باشید چند تا چیز از اوجب واجباته:
۱) تسلط هرچه بیشتر و بهتر به زبان آلمانی.
۲) یادگیری تک‌تک کارهای اداری اونجا، فرآیندهای قانونی و عواقبش.
۳) روابط عمومی بسیار بالا
۴) صبوری و آرامش

تو آلمان باید مودب و دوست داشتنی باشید و در عین حال خیلی رک. کار شما اغلب اوقات وابسته به اینه که یه نفر باهاتون حال بکنه یا حال نکنه. این که “من درونگرام پس از مردم اجتناب کنم” ضربه خیلی سختی و سهمگینی بهتون تو آلمان میزنه.

فکر کنید هر کار اداری‌ای که دارید تو آلمان انجام میدید، شبیه یه دادگاهه که باید اونجا حق خودتونو با سیاست و ملایمت بگیرید. در عین حال که همیشه مراقب کلماتی که استفاده می‌کنید باشید و خیلی باسیاست رفتار کنید؛ اعتماد به نفس و آرامشتونو هم نباید از دست بدید.

کارها توی آلمان با سرعت ایران یا آمریکا انجام نمیشه. اون سبک زندگی و اون مدل تفکر شما رو تو آلمان نیست و نابود می‌کنه. «امتحانامو زودی بدم و رزیدنتیمو سریع تموم کنم خلاص شم» تو آلمان شبیه یه جوک نه‌چندان خنده‌داره. شما قرار نیست تو آلمان چیزی رو «تموم کنید» و «خلاص شید». حقوق یه رزیدنت تفاوت چشمگیری با اتندش نداره. حتی شما عنوان دکتر هم داشته باشید با کسی که عنوان دکتر نداره انقدی تفاوت ندارید.
تو آلمان نهایتا پوز کسی رو قرار نیست به خاک بزنید. قراره صرفا کارتونو کنید و با دوستان و خانواده‌تون وقت بگذرونید. قله خاصی رو هم اگه فتح کردید برای خودتون فتح کردید.

خلاصه… اگه آدم جاه‌طلبی هستید خیلی آلمانو توصیه نمی‌کنم. اما اگه یه زندگی نرمال می‌خواید؛ با تعطیلات و وقت برای خانواده و داشتن دوست‌های زیاد، آلمان عالیه.
>مدیکا
این ساعات از شب که می رسه، نیاز دارم تو بنویسی و بنویسی و بنویسی؛ من بخونم و بخونم و بخونم.
‏چارلز داروین افسرده بود. همیشه افسرده بود. آدمای زیادی در طول سالیان این درد مرموز داروین رو به چیزای مختلفی نسبت دادن: می‌گفتن بخاطر مقاومت بدنش به لاکتوز بوده یا بیماری‌های دیگه. ولی داروین همیشه از مشکلات روانی خودش نالان و پریشان بود.

افسردگی کاری باهاش کرده بود که از هر سه روز، یک روز رو کامل متوقف بود و کاری نمیتونست انجام بده. خودش می‌گفت این «ناراحتی تلخ» من رو خفه کرده. از اینکه این وضعیت ضعیف ذهنی خودش و خانواده‌ش رو در بر گرفته بود ناراحت بود.

می‌گفت این مسابقه [زندگی] برای افراد قوی و قدرتمنده. خودش بارها گفته بود که از من کار بیشتری بر نمیاد ولی تلاش بقیه در راه علم رو تشویق می‌کنم. اما اشتباه میکرد. این حملات افسردگی مکرر باعث شد سرعت تحقیقات و دقتش بالاتر هم بره.

در حقیقت، افسردگی شدید کاری باهاش کرده بود که از دنیا کناره‌گیری کنه و روی کارش تمرکز کنه. برای داروین، کار و فکر کردن تنها چیزی بود که باعث میشد زندگی براش قابل تحمل باشه. اما به عنوان کسی که متفکر برجسته‌ای در حوزه تکامل بود، عجیب بود که افسردگی چرا وجود داره.

می‌گفت: «درد یا رنج، از هر نوع که باشد، در دراز مدت باعث افسردگی می‌شود و قدرت عمل را کاهش می‌دهد. اما این افسردگی طوری انسان رو در برمیگرده که انسان رو در مقابل هر نوع شری محافظت می‌کنه».

داروین می‌گه:« گاهی اوقات این غم و اندوه است که باعث می‌شود "حیوان به دنبال راهی که سودمندترین است" هدایت شود. تاریکی، نوعی نور بود. اما افسردگی پارادوکس عجیبیه. اصلا چرا در بدن انسان تکامل پیدا کرده؟ وقتی باعث میشه ما حتی دست از غذا خوردن بکشیم.

خوابمون بهم میریزه، دچار بیش‌فکری می‌شیم، خستگی مداوم ما رو از پا در میاره و در کل باعث میشه ما کمتر و کمتر کار کنیم و بیشتر به مرگ فکر کنیم. خب این از نظر تکامل، به نظر جالب نیست و ضد بقاست.

داروین می‌گفت اگه افسردگی یک اختلاله، پس تکامل یک اشتباه غم‌انگیز رو مرتکب شده چون افسردگی باعث میشه افراد میل جنسی‌شون رو از دست بدن و رابطه‌ی جنسی رو بیخیال بشن و به خودکشی فکر کنن. خب این به ضرر بقاست.

داروین فکر میکرد شاید افسردگی یک هدف مخفی داره که ما هنوز ازش مطلع نیستیم. مثل تبی که دمای بدن رو بالا میبره و سیستم ایمنی ما رو تقویت میکنه تا با عفونت مبارزه کنه. میگفت ممکنه رنجی که می‌بریم، بیهوده نباشه.

طی سالیان نظریات زیادی وجود داره در این باره: من طبق این گزارشی که خوندم به چند تاش اشاره میکنم: یکی اینه که افسردگی ممکنه راهکاری باشه که به انسان کمک می‌کنه با مشکلات پیچیده‌ی زندگیش روبرو بشه و اونا رو تجزیه و تحلیل کنه.

فرضیه‌ای هست به نام «فرضیه‌ی تحلیلی-نشخوار» analytic-rumination hypothesis که میگه خلق افسرده، حواس‌پرتی رو کاهش میده و توجه بر درک و فهمیدن معضلات زندگی رو بیشتر می‌کنه. نشخوار فکری باعث میشه حافظه‌ی فعال

به ماشینی تبدیل بشه برای قطعه قطعه کردن مشکلات و تجزیه و تحلیل اونها. درسته که این مدل راهکار ناخوشاینده، ولی میتونه برای انسان راه حل ایجاد کنه. فوکوس کردن شدید روی مشکلات ممکنه راهی باشه برای تقویت توانایی تجزیه و تحلیل ما تا بتونیم بطور موثرتری با مشکلات روبرو بشیم. این نشخوار فکری واکنشیه به یک ضربه‌ی روانی، مثل مرگ یک عزیز. (خود داروین پس از مرگ دختر ۱۰ ساله‌ش بخاطر بیماری برای سالها در اندوه و نشخوار فکری زیادی غرق شده بود).

از سمت افسردگی ممکنه ما رو وادار کنه به ارسال سیگنال «درخواست کمک» برای جلب حمایت اجتماعی. یا میتونه سیگنالی باشه از «شکست» پس از از دست دادن جایگاه اجتماعیمون، برای جلوگیری از حملات آتی.

ما اگه از دید حیوانی به قضیه نگاه کنیم، منطقیه که پس از شکست و ضعف، بدن سیستمی رو تکامل داده که در حالی که ضعیفیم این سیگنال رو به بقیه ارسال کنه که به ما حمله نکنید. در حقیقت، افسردگی میتونه چند عملکرد پیچیده داشته باشه.

در کل میشه به عنوان یک پارادوکس بهش نگاه کرد: اگر افسردگی مفیده، و میتونه به انسان در حل وضعیت کمک کنه، پس چرا دارو تجویز میشه؟ اما تجربه‌ی افسردگی دردناکه. افسردگی یک معمای تکاملیه - یک درد پرهزینه‌ست ولی بسیار هم رایجه. افسردگی و نشخوار فکری زیاد حتی میتونه منجر به خلاقیت انسانها بشه، کما اینکه بسیاری از چهره‌های مشهور دنیا از افسردگی رنج میبردن. خلق و خوی منفی با افزایش خلاقیت در ارتباطه هرچند که باعث رنج انسان میشه.

طبق این گزارشی که خوندم، درک این قضیه که چرا افسردگی در انسان وجود داره هنوز نیاز به بررسی و تحقیق داره. اینکه ریشه‌ی تکاملیش چیه و چرا چیزی که میتونه مانع ادامه نسل ما بشه و بقا رو مختل کنه انقدر شایعه.

خلاصه‌ای بود از لینک زیر
https://www.nytimes.com/2010/02/28/magazine/28depression-t.html
"چیزی" بودن تنها به این معنا است که چیز دیگری نیست؛ بدین معنا است که می توان با کیفیاتی تعریفش کرد که از آنِ آن چیز است و غیر از کیفیاتی است که از آنش نیست. چیزی بودن یعنی محدود بودن؛ چیزی بودن تا حدی مترادف با هیچ بودن است‌.
-Enneads(نه گانه ها)
M.Fushiguru, JJK