Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
یه روزی می‌رسه که همه ی اونایی که بهت می‌گفتن تو هیچی نمیشی، میگن‌ تو کشف ما بودی.
>مهران‌مدیری
وقتی توی هر چیزی به حد Master برسی، دیگه تو اونی نیستی که ضربه می خوره، بلکه اونی هستی که موقع پرتابِ ضربه ها، یکی یکی دفعشون می کنه، به پله تبدیلشون می کنه و می ذاره زیر پاهاش که بره برای Masterdom بعدی.
باید سایه ی لرزونت، قدم به قدم، پا بذاره توی نیمه شبم و تمام تمرکز و حواسم رو بکشه توی سیاهیِ دلِ خودش تا سیراب بشه. مگه نه؟
وینستون می گفت، بزرگ ترین دشمنِ آدم، سیستم عصبی خودشه.
نمی شه بعد از یک دست شطرنج عادی با انسانی عادی و بُردی عادی، بهم خبر برسه که حریفم "میم" بوده؟
>برگرفته از کتاب لاکپشت ها ماکارونی می خورند.
آن برج بی انتها ضربه دید
و مردان آن چهره را به خاطر آوردند
در این متروکه، اگر باید حرکت کنی به آرامی حرکت کن
می اندیشد که سه تکه از کودک و تکه ای از او زن است
که هیچ کس نمی بیند قدم زدنش را
در حین تمرین بند زدن و به هم آمیختن
ادامه دادن در خیابانی
چنان مگس لنگ درازی
افکار و خیالاتش بر فراز سکوت حرکت می کرد.

-W.B.YEATS
ویرجینیا وولف در مقالهٔ اتاقی از آن خود تأکید می کند، یک زن برای نویسنده شدن به اتاقی از آن خودش و مقرری و پولی برای ادامهٔ معاشش نیاز دارد. اگر زن ها از حقوق برابر و امکان رشد بیشتر برخوردار بودند، امروزه شاهد قهرمان ها و استادان بسیار بیشتری نیز بودیم.
همه چیز در هاله ای از ابهام فرو رفته است. تصویر گذشته پاک شده و عامل پاک کننده به فراموشی سپرده شده و دروغ به حقیقت تبدیل شده است.
تام: تو اولین بچه ی من هستی که آزاد به دنیا اومده، نه برده. اما این به این معنی نیست که نیازی نیست جنگجو باشی. تو باید برای حفظ آزادی ات بجنگی. هر روز باید برای حفظ آزادی ات بجنگی، چون همیشه هستند کسانی که بخواهند اون رو از تو بگیرند.
-Roots4(2016)
وقتی زمین، زمین نامیده نمی شد و به آن ناف جهان می گفتند و وقتی که آسمان، آسمان نامیده نمی شد و به آن چتر زمین می گفتند و زمین به اندازه ی یک سینی کوچک بود و آسمان به اندازه ی سایه ی خورشید، کوچک بود، زنان فرمانروا بودند و مردان برده. ولی بعدها زمین را زمین نامیدند و آسمان را آسمان و از آن روز به بعد زن ها و مردها با هم برابر شدند. ولی جهان متعلق به زن هاست، همان طور که بچه ها و جهیزیه ی شوهرشان متعلق به آنهاست.

پ.ن: این سرود، نقل قولی از گیس سفیدها ست‌.
جنس ضعیف/اوریانا فالاچی؛ مترجم شبنم سلطانپور.
تو چیزی نمانده باعث تزلزل ایمان من شوی تا آنجا که با فیثاغورس هم عقیده شوم.
ویلیام شکسپیر، تاجر ونیزی
همانا اگر به قدر کافی به دور دست ها سفر کنید، روزی چهره ی آشنای خودتان را می بینید که دارد در جاده نزدیک می شود تا با خودتان ملاقات کند و شما خواهید گفت "بله!"
جایی در دور دست های جاده
با صدایی دیگر
و زبانی دیگر
در انتظار زمان دیگری است
و در انتظار طهارت پاها،
در حالی که من،
زنی با اشک های شور مزه،
به تنهایی ایستاده، همسر لوط
و به شهر آتش گرفته ام می نگرم.
دره ها و کوه ها و دشت ها در دوردست.
سر برمی گردانم،
با کوهی از وزن بر دوشم،
به سوی زنی که دورتر در انتظار ایستاده،
سر برمی گردانم،
بی شمار واقعه ی تاریخی جلوی چشمم نقش می بندد،
زندگی های بی نام و نشان،
و در حال سقوط و هبوط،
از تپه های سنگ پوش شده،
زنی بدون پایان،
سروده هایش با او می روند،
خاطراتش،
کلمات تندش، واژگان لطفیش، گریه هایش،
کلمات من، اشک هایم، تمام نشنیده های ما،
نوای بی صدای زنان به گوشم می رسد،
در انتظار انفجار،
و شنیده شدن در تمام هستی.
کامل می چرخم، یک قدم به جلو،
یک قدم دیگر و باز هم یک قدم دیگر،
جاده را پیش می روم،
برای او (زن) چه کسی هستم،
که هنوز نیستم.

ماریون وودمن، همسر لوط
ژرفای زن بودن، مورین مرداک، ترجمه ی آرمیا حجتی
Forwarded from Recherché
“My God, my God, whose performance am I watching? How many people am I? Who am I? What is this space between myself and myself?”

-Fernando Pessoa “The Book of Disquiet”
با آخرین ضربه ی ناگهانی ای که نمی دونم دقیقا به کجای صورتم اصابت کرد، من به عقب می چرخم و دنیا به دور سرم. نمی دونم چه واحدی از زمان عبور کرده و من هنوز بدون هیچ درک و حسی، دست چپ معلقم رو برای عمود نگه داشتنم، به دنبال تکیه گاهی توی هوا می چرخونم. اولین حسی که هشیارم می کنه شوریِ خون و بوی آهنِ پیچیده شده توی دهنمه؛ و بعد هم حالت تهوع ناشی از هر اون چه که به خوردم داده ند. حس سوم، سوزش چشم هاییه که از پشت لایه ای تار و گنگ، صدای رضایت و لبخندشون رو برام به نمایش می ذاره. به سادگی فرود اومدن برگ های پاییزی، گناه های اطراف رو می تکونه و روی شونه هام می چینه. فراموش کرده بودم که مطرودی نا بخشودنی ام. سایه ام به ارتعاش در می آد و در حین اینکه انگار که به پای چپم یک مشت آشغال گوشت، از مغز استخون آویزنه به این فکر می کنم که خودم هم پای راستم رو هدف بگیرم. نه، در حقیقت بدنم خیلی سریع تر از افکارم واکنش نشون می دند. بزرگ ترین گناهِ من، بودنه. چه فرقی می کنه؟ بالاخره که باید خون رو با خون بشوری پس، تعدد گناهانت، چه تمایزی رو مسبب می شه؟
دستم بوی آهن گرفته. حالا به جای تلاش برای باز نگه داشتن چشم ها و صاف نگه داشتن گردن سنگینم، سعی می کنم نخندم چون همین حالا هم نمی تونم عرق و اشک و خون چکیده شده رو از هم تمییز بدم. ضربه های بعدی و بعدی و بعدی رو به یاد نمی آرم. فقط می دونم که این بار تنها نبودم، شاید برای آخرین بار، چون او هم باز درون چاهی عمیق تر پریده بود، شاید این بار برای من و این بار تمام درد من به بزرگی خودشه. بار ها و بار ها به یک جمله‌ی فراموش شده ی آشنا در موردش می رسم. کسی که هم زمان برام زهر و پادزهره. کسی که می تونه هم زمان نگرانم کنه و امن بمونه. تنها کسی که بخاطرش روزه ی سکوت و سد چشم هام شکسته می شه. تنها کسی که از نگفتن اینکه مدل موی جدیدش بهش می آد، عذاب می کشم. تنها کسی که تا ابد آماده ی پذیرششم. دستم بوی آهن گرفته. بالاخره دوباره می تونم مفهوم زمان رو درک کنم و بهش برگردم.
زیر مجموعه ی خودم هستم،
مثل مجموعه ای که سخت تهی است.
در سرم فکر کاشتن دارم،
گرچه باغ من از درخت تهی است.
عشق آهوی تیز پا شد و من،
ببر بی حرکت پتو هایم.
خشمگین نیستم که امروز،
نرسیدم به آرزو هایم.
نرسیدن، رسیدنِ محض است.
آبزی آب را نمی بیند،
هر که در ماه زندگی بکند،
رنگ مهتاب را نمی بیند.
دوری و دوستی حکایت ماست.
غیر از این،
هر چه هست، در هوس است.
پای احساس در میان باشد،
انتخاب پرنده ها قفس است.
وسعت کوچک رهایی را،
از نگاه اسیر باید دید.
کوه در رشته کوه بسیار است،
کوه را در کویر باید دید.
گرچه باغ من از درخت تهی است،
در سرم فکر کاشتن دارم‌.
عشق را، شعر را، مکاشفه را،
همه را از نداشتن دارم.

>یاسر قنبر لو
زندگی ام رو سراسر با دکوری های احتمالی نا ممکن تزئین می کنم. پیامی رو ارسال می کنم که می دونم توی این لحظه قرار نیست دریافت بشه. چشم هایی رو زیر نظر می گیرم که قرار نیست برای من بخنده. خواهان ناپدید شدن فاصله ای هستم که مرزها از اولین و ساده ترین موانعش محسوب می شن. اما خب، بعد از مدتی، پیام ارسالی رو پس می گیرم. چشم های مقابلم رو با بخار "های" دهانم محو می کنم و جهت نگاهم رو تغییر می دم. طوری مرز ها رو دوباره از نو می چینم که انگار هیچ وقت نابود کردنشون حتی به ذهنم هم خطور نکرده.
دونه بکار. الان فصلِ کاشتِ ده سال آینده اته.
دلم می خواد بشنوم، ضربانت رو.
تا وقتی در حرکت باشی، راه جبران هم بازه.
Forwarded from Notes of an Onlooker
“Die Hoffnung: sie ist in Wahrheit das übelste der Übel, weil sie die Qual der Menschen verlängert.”
—F. Nietzsche
~
امید: در واقع پلیدترینِ پلیدی‌هاست،
زیرا به عذابِ انسان‌ها دوام می‌بخشد.
—ف. نیچه
در بلا بودن،
به از بیم بلا.

>مولانا