Lorn – Telegram
193 subscribers
599 photos
12 videos
2 files
114 links
you wanna talk?:
@hediyehbot
Download Telegram
Forwarded from Recherché
“My God, my God, whose performance am I watching? How many people am I? Who am I? What is this space between myself and myself?”

-Fernando Pessoa “The Book of Disquiet”
با آخرین ضربه ی ناگهانی ای که نمی دونم دقیقا به کجای صورتم اصابت کرد، من به عقب می چرخم و دنیا به دور سرم. نمی دونم چه واحدی از زمان عبور کرده و من هنوز بدون هیچ درک و حسی، دست چپ معلقم رو برای عمود نگه داشتنم، به دنبال تکیه گاهی توی هوا می چرخونم. اولین حسی که هشیارم می کنه شوریِ خون و بوی آهنِ پیچیده شده توی دهنمه؛ و بعد هم حالت تهوع ناشی از هر اون چه که به خوردم داده ند. حس سوم، سوزش چشم هاییه که از پشت لایه ای تار و گنگ، صدای رضایت و لبخندشون رو برام به نمایش می ذاره. به سادگی فرود اومدن برگ های پاییزی، گناه های اطراف رو می تکونه و روی شونه هام می چینه. فراموش کرده بودم که مطرودی نا بخشودنی ام. سایه ام به ارتعاش در می آد و در حین اینکه انگار که به پای چپم یک مشت آشغال گوشت، از مغز استخون آویزنه به این فکر می کنم که خودم هم پای راستم رو هدف بگیرم. نه، در حقیقت بدنم خیلی سریع تر از افکارم واکنش نشون می دند. بزرگ ترین گناهِ من، بودنه. چه فرقی می کنه؟ بالاخره که باید خون رو با خون بشوری پس، تعدد گناهانت، چه تمایزی رو مسبب می شه؟
دستم بوی آهن گرفته. حالا به جای تلاش برای باز نگه داشتن چشم ها و صاف نگه داشتن گردن سنگینم، سعی می کنم نخندم چون همین حالا هم نمی تونم عرق و اشک و خون چکیده شده رو از هم تمییز بدم. ضربه های بعدی و بعدی و بعدی رو به یاد نمی آرم. فقط می دونم که این بار تنها نبودم، شاید برای آخرین بار، چون او هم باز درون چاهی عمیق تر پریده بود، شاید این بار برای من و این بار تمام درد من به بزرگی خودشه. بار ها و بار ها به یک جمله‌ی فراموش شده ی آشنا در موردش می رسم. کسی که هم زمان برام زهر و پادزهره. کسی که می تونه هم زمان نگرانم کنه و امن بمونه. تنها کسی که بخاطرش روزه ی سکوت و سد چشم هام شکسته می شه. تنها کسی که از نگفتن اینکه مدل موی جدیدش بهش می آد، عذاب می کشم. تنها کسی که تا ابد آماده ی پذیرششم. دستم بوی آهن گرفته. بالاخره دوباره می تونم مفهوم زمان رو درک کنم و بهش برگردم.
زیر مجموعه ی خودم هستم،
مثل مجموعه ای که سخت تهی است.
در سرم فکر کاشتن دارم،
گرچه باغ من از درخت تهی است.
عشق آهوی تیز پا شد و من،
ببر بی حرکت پتو هایم.
خشمگین نیستم که امروز،
نرسیدم به آرزو هایم.
نرسیدن، رسیدنِ محض است.
آبزی آب را نمی بیند،
هر که در ماه زندگی بکند،
رنگ مهتاب را نمی بیند.
دوری و دوستی حکایت ماست.
غیر از این،
هر چه هست، در هوس است.
پای احساس در میان باشد،
انتخاب پرنده ها قفس است.
وسعت کوچک رهایی را،
از نگاه اسیر باید دید.
کوه در رشته کوه بسیار است،
کوه را در کویر باید دید.
گرچه باغ من از درخت تهی است،
در سرم فکر کاشتن دارم‌.
عشق را، شعر را، مکاشفه را،
همه را از نداشتن دارم.

>یاسر قنبر لو
زندگی ام رو سراسر با دکوری های احتمالی نا ممکن تزئین می کنم. پیامی رو ارسال می کنم که می دونم توی این لحظه قرار نیست دریافت بشه. چشم هایی رو زیر نظر می گیرم که قرار نیست برای من بخنده. خواهان ناپدید شدن فاصله ای هستم که مرزها از اولین و ساده ترین موانعش محسوب می شن. اما خب، بعد از مدتی، پیام ارسالی رو پس می گیرم. چشم های مقابلم رو با بخار "های" دهانم محو می کنم و جهت نگاهم رو تغییر می دم. طوری مرز ها رو دوباره از نو می چینم که انگار هیچ وقت نابود کردنشون حتی به ذهنم هم خطور نکرده.
دونه بکار. الان فصلِ کاشتِ ده سال آینده اته.
دلم می خواد بشنوم، ضربانت رو.
تا وقتی در حرکت باشی، راه جبران هم بازه.
Forwarded from Notes of an Onlooker
“Die Hoffnung: sie ist in Wahrheit das übelste der Übel, weil sie die Qual der Menschen verlängert.”
—F. Nietzsche
~
امید: در واقع پلیدترینِ پلیدی‌هاست،
زیرا به عذابِ انسان‌ها دوام می‌بخشد.
—ف. نیچه
در بلا بودن،
به از بیم بلا.

>مولانا
توی ژاپن به افرادی که از زندگی شون خسته شدن و می خوان بدون هیچ ردی ناپدید بشن، می گن یوهاتسو.
یوهاتسو در واقع به معنی تبخیر شدنه. میل به قطره ی بارون شدن و محو شدن.
Forwarded from ناپیرو
Stick to your plan. Anticipate. Don't improvise. Trust no one. Never yield an advantage. Fight only the battle you're paid to fight. Forbid empathy. Empathy is weakness. Weakness is vulnerability. Each and every step of the way ask yourself, “What's in it for me?” This is what it takes. What you must commit yourself to. If you want to succeed. Simple.
Forwarded from ناپیرو
From the beginning of history, the few have always exploited the many. This is the cornerstone of civilization. The blood in the mortar that binds all bricks. Whatever it takes, make sure you're one the few, not one of the many.
دمای بیرون با دمای یخچال برابره. تکیه گاهی رو می گیرم و دویست و هفتاد درجه خم می شم تا چشم هام کاملا به این شکل از آسمونی که مدتی بود منتظرش بودم، دسترسی داشته باشه. ابر های صورتیِ مه مانند فاصله ای کمتر از حد تصورم با صورتم دارند. به سرعت حرکت می کنند و پشت زمینه ی مشکیِ ستاره کاری شده رو از میان خودشون به نمایش می ذارند. انگار دارم به آبشار نگاه می کنم. رطوبت بالای هوا و صدای برخورد لاستیک های عجول ماشین ها با آسفالت های خیس سطح شهر، توی این موقعیت  به صدای آبشار نزدیکه. حس می کنم شش هام حسابی سرحال شدن بابت گرفتنِ این حجم تنفسی ای که هفتاد درصدش اکسیژنه به جای نیتروژن. آذرخش چند دقیقه قبل تمام تن ساختمون ها، از جمله قلم توی دست من رو لرزوند اما، الان اثری ازش نیست؛ انگار باز هم دیر رسیدم؛ در این صورت، اون باز هم قراره منتظرم بذاره.
23.12.15
near kamo-chougan
23.12.15
Alavi St
drink off everything. maybe it's the last time. we come and go. without any back.
Lorn
JJK S02 E19 P.S:Itadori, tell everyone for me, life wasn't so bad!
JJK S02 E20

P.S: I said if the day comes that Mahito dies at, I'll say congratulations to myself and every jujutsu kisens!
Forwarded from Recherché
I need a reading holiday. 📚
خیلی عجیبه. ریشه دوندن نیلوفر آبی، وسط باتلاق؛ خیلی عجیبه.